از موضوعات سؤال برانگیز دیگر در تاریخ اسلام، ازدواج جناب امّ کلثوم(علیها السلام) با خلیفه دوم عمربن خطّاب است.

علّت سؤال برانگیز بودن آن، حوادث غم بار پس از رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، کنار گذاشتن امیرمؤمنان على(علیه السلام) از خلافت و یورش به خانه فاطمه زهرا(علیها السلام) است.


مدارکى نشان مى دهد که در همه آن حوادث تأسف برانگیز و اندوهبار، خلیفه دوم نقش اساسى و تأثیرگذار داشت; از این رو، این سؤال همواره ذهن مسلمانان را به خود مشغول ساخته که اگر خلیفه دوم در حمله به خانه حضرت زهرا، ضربه زدن به وى و ایجاد غم و اندوه در قلب آن بانوى بزرگ نقش داشته، چگونه على(علیه السلام)دخترش را به ازدواج او درآورد؟!
آیا اصلا چنین ازدواجى صورت گرفت؟ و اگر ازدواجى صورت گرفت بر اساس چه مصلحتى انجام شد؟ و تا چه مرحله اى پیش رفت؟
برخى از عالمان اهل سنّت وقوع چنین امرى را دلیل بر انکار آن حوادث مى دانند و معتقدند هرگز حمله اى به خانه حضرت زهرا(علیها السلام)نشد و شهادت آن حضرت را نیز غیر واقعى مى دانند.(1)
در حالى که مى دانیم، اصل یورش به خانه آن حضرت و توهین به بانوى بزرگ اسلام و على(علیه السلام) جاى تردید نیست و تهدید به آتش زدن خانه براى اجبار به بیعت نیز، در کتب معتبر اهل سنت آمده است و برخى نیز آورده اند این تهدید عملى شد.(2) عالمان مکتب اهل بیت نیز در کتب تاریخى و حدیثى خود آن را به طور مشروح مورد بحث قرار داده اند و این مسأله میان شیعیان معروف و مورد اتفاق است.(3)
با این پیش فرض باید سراغ سؤال فوق رفت که آیا دختر فاطمه(علیها السلام)در زمان خلافت عمر به نکاح وى درآمد؟ تحقق چنین امرى با آن سابقه چگونه سازگار است؟
 

این پرسش را باید در چند محور مورد بررسى قرار داد:
اوّل: امّ کلثوم کیست؟
دوم: سخن دانشمندان پیرامون این ازدواج
سوم: تأمّلاتى پیرامون این ازدواج
چهارم: بررسى اسناد این خبر در کتب اهل سنّت و امامیه
پنجم: تهدیدها و ضرورت ها

اوّل: امّ کلثوم کیست؟

ابن عبدالبر در استیعاب، ابن اثیر در اسدالغابه و شیخ مفید در ارشاد، امّ کلثوم را به همراه حسن، حسین و زینب(علیهم السلام) از فرزندان فاطمه و على(علیهما السلام) دانسته اند.(4) طبرى و ابن شهر آشوب علاوه بر آن، محسن را نیز از فرزندان آن دو بزرگوار مى دانند که در کودکى سقط شد و وفات یافت.(5)
نام امّ کلثوم در موارد متعدد و حساس از تاریخ امیرمؤمنان تا زمان امام حسین(علیهما السلام) به چشم مى خورد. از جمله: در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم که سحرگاهش امیرمؤمنان على(علیه السلام) ضربت خورد، آن حضرت افطار را مهمان دخترش امّ کلثوم بود(6) و هنگامى که خبر شهادت پدر را از زبانش شنید، بى تاب شد و گریه کرد و امیرمؤمنان(علیه السلام)وى را دلدارى داد.(7)
در سفر تاریخى امام حسین(علیه السلام) به سمت کوفه و حادثه عاشوراى سال 61 هجرى نیز همراه برادرش بود و آنجا که امام حسین(علیه السلام) براى خداحافظى به خیمه آمد و از زنان حرم خداحافظى کرد، از امّ کلثوم، همراه با سکینه، فاطمه و زینب نام برد و فرمود: (یا سکینة، یا فاطمة، یا زینب، یا امّ کلثوم علیکنّ منّى السّلام).(8)
در ماجراى اسارت نیز نام امّ کلثوم دیده مى شود. او در کوفه پس از زینب کبرى(علیها السلام) براى مردم خطبه خواند و آنها را سرزنش کرد(9) و در شام، پس از رسوایى یزید و آنگاه که یزید به ظاهر درصدد جبران جنایات خود بر آمد و به امّ کلثوم گفت: این اموال را در برابر آن مشکلات و سختى ها از ما بگیر; پاسخ داد: «یا یزید، ما أقلّ حیاءک وأصلب وجهک، تَقتُل أخی وأهل بیتی وتُعطینی عوضهم; اى یزید چقدر بى حیا و بى شرمى! برادر و خاندان ما را مى کشى و اکنون مى خواهى عوض آن ها را به ما بپردازى (و با اموال، آن جنایت عظیم را جبران کنى؟!)».(10) و هنگام ورود به مدینه نیز با حالتى گریان سوگواره اى براى برادرش خواند.(11) مطابق برخى از نقل هاى تاریخى ام کلثوم در زمان حکومت معاویه و امارت سعید بن عاص بر مدینه (قبل از سال 54) وفات یافت.(12) ابن عبدالبرّ و ابن حجر نیز وفات او را زمان امام حسن(علیه السلام) مى دانند(13) ولى با پذیرش حضور ام کلثوم در حوادث کربلا باید وفات وى سال 61 هجرى به بعد بوده باشد و لذا بعضى وفات او را چهارماه پس از بازگشت اسرا از شام دانسته اند.(14)

دوم: سخن دانشمندان پیرامون این ازدواج

ماجراى ازدواج آن حضرت با خلیفه دوم، همواره در میان نویسندگان و مورّخان مطرح بوده است و ابعاد آن مورد بررسى قرار گرفته است. بعضى آن را منکر شده اند(15)،وبرخى وقوع آن را پذیرفته اند، یعقوبى و طبرى سال آن را هفدهم هجرى دانسته اند(16) و بعضى نیز براى او فرزندى از عمر ذکر کرده اند به نام زید بن عمربن الخطاب(17) و برخى دخترى به نام رقیه را نیز افزوده اند.(18)
غالب مورّخان اهل سنت نظر اخیر را پذیرفته اند و در کتاب هاى تاریخى و حدیثى خود آن را ذکر کرده اند (که در لابه لاى بحث هاى آینده خواهد آمد) و در کتاب هاى فقهى (بحث چگونگى ایستادن امام در نماز میّت در برابر جنازه زن و مرد) نیز به آن استناد کرده اند.(19)
سیّد مرتضى معتقد است این ازدواج پس از تهدیدها وکشمکش هاى فراوان اتفاق افتاد و در حال اختیار و با رغبت نبوده است.(20)
علامه شوشترى نیز در قاموس الرجال اصل ازدواج را مى پذیرد.(21)
ابومحمد نوبختى معتقد است که امّ کلثوم کوچک بود (هر چند عقد واقع شد، ولى) پیش از وقوع زفاف، عمر از دنیا رفت.(22)
بنابراین، چهار نظر درباره این ازدواج وجود دارد: نخست آنکه حضرت دخترى به نام امّ کلثوم نداشت. دوم اینکه دخترى به این نام داشت، ولى با خلیفه دوم ازدواج نکرد. سوم آنکه ازدواج کرد، ولى به عروسى منتهى نشد. چهارم اینکه ازدواج به صورت کامل انجام شد، ولى طبق نظر جمعى، تحت فشار و اجبار بود.


سوم: تأمّلاتى پیرامون ازدواج

هر چند جمعى تحقّق این ازدواج را پذیرفته اند و از نظر روایتى و تاریخى آن را قبول کرده اند، ولى از نظر درایتى و محتواى خبر، امورى نقل شده است که تأمّل برانگیز است:


1. افسانه سرایى و زشتى هاى خبر

پیرامون ازدواج و مقدمات آن، در کتاب هاى اهل سنت مطالبى نقل شده است، که بسیار زشت و زننده و دور از شأن یک مسلمان متشرّع است. نمونه هایى از آن را نقل مى کنیم:
الف) ابن عبدالبر در استیعاب نقل مى کند: «عمر به على(علیه السلام)گفت: امّ کلثوم را به همسرى من در بیاور، که من مى خواهم با این پیوند به کرامتى که احدى به آن نرسیده است، دست یابم!!
على(علیه السلام) فرمود: من او را به نزد تو مى فرستم...
امام(علیه السلام) امّ کلثوم را همراه با پارچه اى نزد عمر فرستاد و فرمود از طرف من به او بگو: این پارچه اى است که به تو گفته بودم. امّ کلثوم نیز پیام امام(علیه السلام) را به عمر رساند. عمر گفت: به پدرت بگو، من پسندیدم و راضى شدم، خدا از تو راضى باشد! آنگاه عمر دست بر ساق امّ کلثوم نهاد و آن را برهنه کرد!!
امّ کلثوم گفت: چه مى کنى؟ اگر تو خلیفه نبودى، بینى ات را مى شکستم! آنگاه نزد پدر برگشت و گفت: مرا نزد پیرمرد بدى فرستادى!».(23) (فراموش نکنید که این سخن از یکى از منابع معروف اهل سنت نقل شده است).
ب) در نقل دیگرى از ابن حجر عسقلانى آمده است که: امّ کلثوم ناراحت شد و خطاب به عمر گفت: اگر تو خلیفه نبودى به چشمت ضربه اى مى زدم (آن را کور مى کردم!).(24)
ج) خطیب بغدادى زشت تر از این را در کتاب خود نقل کرده و مى نویسد: در پى درخواست عمر، على(علیه السلام)دخترش را آرایش کرد و او را سوى عمر روانه کرد; وقتى که عمر او را دید، برخاست و ساق پایش را گرفت و گفت: به پدرت بگو من پسندیدم (سه بار تکرار کرد). وقتى دختر به نزد پدر آمد، گفت: عمر مرا به سوى خود خواند و هنگامى که برخاستم، ساق پایم را گرفت و گفت: از جانب من به پدرت بگو، من پسندیدم!!(25)
راستى این نقل ها چقدر ناخوشایند است! پدرى مانند على(علیه السلام)دخترش را بدین صورت نزد بیگانه اى بفرستد و پس از آنکه دختر، برخورد زشت او را نقل مى کند، پدر نیز آرام باشد!!
آیا این عدّه از علما معتقدند عدالت عمر با چنین حرکاتى همچنان صدمه نمى بیند و سدّ محکم «عدالت صحابه!» با این نوع کارها رخنه اى نمى پذیرد که آن را در کتاب هاى معروف خود آورده اند؟!
سبط بن جوزى که این نقل ها را دیده، بسیار برآشفته و مى نویسد: «به خدا سوگند این کار قبیح است، حتى اگر آن دختر، کنیزکى بود نیز چنین کارى جایز نبود (چه برسد که او حرّه بود). سپس مى افزاید: به اجماع مسلمانان لمس زن اجنبى جایز نیست، پس چگونه آن را به عمر نسبت مى دهند».(26)
روشن است که چنین نقل هایى را نه شیعیان مى پذیرند و نه عالمان منصف و حق جوى اهل سنّت; ولى جمعى از جاعلان تاریخ، براى صدمه زدن به چهره قدسى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به این نوع نقل هاى رکیک روى آورده و پیرامون این ازدواج داستان سرایى ها کرده اند!

2. سنّ امّ کلثوم به هنگام ازدواج

همان گونه که نقل شد، یعقوبى و طبرى سال ازدواج امّ کلثوم با عمر را سال هفدهم هجرى دانسته اند.(27) و امّ کلثوم در آن سال، کمتر از نُه سال سن داشت; آیا پذیرفتنى است که على(علیه السلام) دختر هشت ساله خود را ـ با رضایت ـ به نکاح پیرمردى 57 ساله ـ با فاصله سنى حدود 50 سال ـ درآورد؟!!
در پاره اى از تواریخ نیز نقل شده است که على(علیه السلام) در پى درخواست عمر گفت: «إنّها صبیّة; او کودک است».(28) آیا با این حال راضى به این ازدواج شد؟ سخت مى شود آن را باور کرد!(29)
 


3. تندخویى

تندخویى عمر زبانزد خاصّ و عام بود و در کتب اهل سنّت به طور گسترده نقل شده است تا آنجا که وقتى به خلافت رسید، نخستین کلماتى که ـ مطابق نقل طبقات ابن سعد ـ بر روى منبر بر زبانش جارى ساخت این بود: «أللّهم إنّی شدید ]غلیظ[ فلیّنی، وإنّى ضعیف فقوّنی، وإنّی بخیل فسخّنی; خدایا من تندخویم پس مرا نرم و ملایم قرار ده! و من ضعیفم، پس مرا قوى ساز! و من بخیلم پس مرا سخى گردان».(30)
ولى گویا این حالات ـ طبق نقل روایات اهل سنّت ـ همچنان در او باقى ماند; زیرا از تاریخ استفاده مى شود که به همین دلیل، برخى از زنان حاضر به همسرى وى نمى شدند.
طبرى نقل مى کند که عمر، امّ کلثوم دختر ابوبکر را از عایشه خواستگارى کرد، در حالى که او کوچک بود. عایشه ماجرا را با خواهرش امّ کلثوم در میان گذاشت. امّ کلثوم گفت: من نیازى به او ندارم! عایشه گفت: نسبت به خلیفه بى میلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العیش، شدید على النّساء; آرى، زیرا او در زندگى سخت گیر است و نسبت به زنان نیز با خشونت برخورد مى کند».(31)
مشاهده مى کنیم حتى دختر کوچکى مانند امّ کلثوم فرزند ابوبکر نیز از خشونت وى با خبر بود.
مطابق نقل دیگر: امّ کلثوم دختر ابوبکر به خواهرش عایشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج کسى در آیم که تندى و سخت گیرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله(صلى الله علیه وآله) ولأصیحنّ به; به خدا سوگند اگر چنین کنى من کنار قبر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) مى روم و در آنجا فریاد مى زنم».(32)
همچنین مطابق نقل بلاذرى، طبرى و ابن اثیر، هنگامى که یزید بن ابوسفیان از دنیا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى کرد، وى نپذیرفت و گفت: «لأنّه یدخل عابساً ویخرج عابساً، یغلق أبوابه ویقلّ خیره; او عبوس و خشمگین وارد منزل مى شود و عبوس و عصبانى خارج مى شود، درِ خانه را مى بندد و خیرش اندک است».(33)
بنابراین، چگونه مى شود امام على(علیه السلام) ـ با رضایت و طیب خاطر ـ دخترش را به او داده باشد؟

4. انگیزه این ازدواج

ابن حجر در کتاب خود نقل مى کند که عمر، امّ کلثوم را از على(علیه السلام)خواستگارى کرد. آن حضرت فرمود: «من دخترانم را براى فرزندان [برادرم] جعفر نگه داشته ام». عمر اصرار کرد و گفت: «او را به ازدواج من درآور، که هیچ مردى مانند من از او مراقبت نخواهد کرد». على(علیه السلام)نیز پذیرفت و عمر به نزد مهاجران آمد و گفت: به من تبریک بگویید! گفتند: چرا؟ گفت: به خاطر تزویج با دختر على(علیه السلام). زیرا پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «کلّ نسب و سبب سیقطع یوم القیامة إلاّ نسبی وسببی; هر نسب و سببى در روز قیامت قطع خواهد شد، مگر نسبت و خویشاوندى با من» لذا خواستم با این ازدواج از این موهبت بهره مند شوم».(34)
ابن اثیر این عبارت را آورده است که عمر گفت: من پیش از این با آن حضرت (به خاطر آنکه پدر زن او بودم) نسبت پیدا کردم، و اکنون دوست داشتم داماد این خاندان شوم.(35)
مطابق نقل یعقوبى، عمر علّت این درخواست را به خود على(علیه السلام)نیز گفت.(36)
بیان این انگیزه از سوى خلیفه دوم نیز بعید است و تصوّر نمى کنیم که وى را چنین انگیزه اى وادار به خواستگارى از امّ کلثوم کند; زیرا مطابق نقل بلاذرى در انساب الأشراف: هنگامى که على(علیه السلام) براى بیعت با ابوبکر حاضر نشد، عمر به سوى خانه آن حضرت حرکت کرد، در حالى که فتیله اى آتشین در دست داشت. فاطمه را نزدیک درِ خانه ملاقات کرد; فاطمه(علیها السلام) وقتى عمر را با آتش دید، فرمود: «یابن الخطّاب! أتراک محرقاً علىَّ بابی; اى پسر خطّاب تو مى خواهى درِ خانه مرا بسوزانى؟!» عمر با صراحت گفت: آرى.(37)
مطابق نقل دانشمند معروف اهل سنت ابن قتیبه دینورى: عمر دستور داد هیزم بیاورند و آنها که در منزل فاطمه اجتماع کرده بودند را تهدید کرد، از خانه بیرون بیایند و بیعت کنند و گرنه خانه را آتش مى زنم. به او گفته شد: «یا ابا حفص! إنّ فیها فاطمة; اى اباحفص (کنیه عمر است) فاطمه داخل این خانه است!» «فقال: وإن; گفت: هر چند فاطمه آنجا باشد».(38)
طبرى نیز حمله به خانه على(علیه السلام) و تهدید به سوزاندن خانه را آورده است.(39)
آیا آزردن فاطمه و بى احترامى به آن حضرت، با ازدواج با دخترش به انگیزه نجات اخروى سازگار است؟! آن هم آزردن کسى که آزار و رنجش او آزار رسول خدا(صلى الله علیه وآله)است (فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما آذاها).(40)
بنابراین، به فرض که ازدواجى هم صورت گرفته باشد، به یقین براى انتساب به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) جهت روز رستاخیز نبوده است; بلکه انگیزه هاى دیگرى داشته است!

چهارم: بررسى اسناد این خبر در کتب اهل سنّت و امامیه

کتب اهل سنت به طور گسترده این ماجرا را به گونه هاى مختلف نقل کرده اند که بخش هایى از آن گذشت. برخى از محققان اسناد آن را بررسى کرده و روشن ساخته اند که اسناد همه آنها ـ طبق معیارهاى خود اهل سنت نیز ـ ضعیف است.(41)
در صحیح بخارى نیز اشاره اى به این ماجرا شده است.(42) بسیارى از عالمان اهل سنّت همه آنچه در این کتاب آمده است را صحیح مى دانند، ولى در سند این حدیث در صحیح بخارى ابن شهاب زُهرى واقع شده است که هر چند او از نظر علماى رجال اهل سنّت توثیق شده است، ولى از نقل هاى تاریخى بر مى آید که او با بنى امیه و دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) همکارى نزدیک داشته و احتمال جعل در خبر وى وجود دارد(43) و شاید به همین علّت ماجراى این ازدواج در صحیح مسلم ـ با آنکه پس از صحیح بخارى نوشته شده ـ نیامده است.
علاوه بر آنکه صحیح بخارى به آن علّت که حدیث متواتر غدیر را در کتاب خود نیاورده و حدیث متواتر ثقلین را از قلم انداخته (با آنکه دیگر کتب صحاح آورده اند) مورد انتقاد اندیشمندان منصف و صاحب نظران غیر متعصب است.
تلاش بخارى همواره بر آن است که حوادث صدر اسلام را کاملا آرام نشان دهد و آنچه از ستم بر اهل بیت(علیهم السلام)گذشته را نادیده بگیرد. جفاهاى او نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) براى همه اندیشمندان منصف روشن است. او در حالى که در کتابش حتى یک حدیث از امام حسن(علیه السلام) نیاورده است، همچنین از امام صادق(علیه السلام) تا امام عسکرى(علیه السلام)حدیثى نقل نکرده، از عمران بن حطّان (از رؤساى خوارج و از خطباى آنان) و از عمرو بن عاص و مروان بن حکم و معاویه روایاتى نقل مى کند. همچنین بخارى روایاتى در تحریف قرآن نقل مى کند; آنجا که با سندش از علقمه آورده است: آیه 3 سوره لیل را رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به این صورت خواند: «وَالذَّکَرَ وَالاُْنْثَى»(44) در حالى که در قرآن موجود مى خوانیم: (وَمَا خَلَقَ الذَّکَرَ وَالاُْنْثَى).
همچنین از انس بن مالک نقل مى کند که درباره شهداى «بئر معونه» این آیه نازل شده بود: «قد بلغوا قومنا أن لقینا ربّنا فرضى عنّا ورضینا عنه» ولى این آیه بعداً نسخ (و از قرآن حذف) شد!!(45) و حتى از عمر بن خطّاب نقل مى کند که «آیه رجم» نیز در قرآن بود و آن را مى خواندیم(46) (در حالى که در قرآن موجود، یافت نمى شود).
به هر حال، یک محقّق منصف نمى تواند به همه آنچه که بخارى نقل کرده اعتماد کند.
در کتاب هاى روایى امامیه این ماجرا به صورت زیر نقل شده است:
کلینى در کافى از معاویة بن عمار نقل مى کند که از امام صادق(علیه السلام)پرسیدم: درباره زنى که شوهرش از دنیا رفت، آیا در همان خانه عدّه وفات نگه دارد و یا هر جا خواست مى تواند برود؟ امام صادق(علیه السلام)فرمود: «مى تواند هر جا خواست برود». آنگاه افزود: «إنّ علیّاً لمّا تُوفِّى عُمر أتى اُمّ کلثوم فانطلق بها إلى بیته; على(علیه السلام) پس از مرگ عمر، آمد و ام کلثوم (همسر عمر) را به خانه برد».(47)
شبیه همین روایت را سلیمان بن خالد نیز از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند(48); ولى روشن نیست که آیا این امّ کلثوم فرزند على(علیه السلام) بوده است، یا ربیبه آن حضرت و یا دخترى که تحت کفالت او بزرگ شده بود؟
به هر حال، با فرض پذیرش این دو روایت(49)، در دو روایت دیگر کتاب کافى سبب این ازدواج ذکر شده است که بررسى خواهد شد.

پنجم: تهدیدها و ضرورت ها

با صرف نظر از تأمّلاتى که پیرامون جزئیات این ماجرا ذکر شد، اگر اصل ازدواج هم پذیرفته شود، هرگز به معناى وجود رابطه نیکو میان امیرمؤمنان على(علیه السلام) و خلیفه دوم نیست. روایاتى که از شیعه و سنّى نقل شده است، نشان مى دهد خلیفه دوم به سبب موقعیت خود در جایگاه خلافت مسلمین از تهدید استفاده مى کرد (که شرح آن خواهد آمد). و البته نیک مى دانست طرف او مردى است که براى هدف مهم تر یعنى حفظ اصل اسلام و میراث نبوى(صلى الله علیه وآله)، تحمّل و بردبارى مى نماید; انسانى است شریف، که به درگیرى و نزاع اقدام نمى کند(50); همانگونه که مراد و مقتداى او رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در برابر مخالفت عمر و دوستانش با نوشتن وصیت نامه و اهانت به آن حضرت، تحمّل و بردبارى به خرج داد و براى ممانعت از نزاع ودرگیرى وصیت نامه مهم خود را ننوشت.(51)
به یقین ازدواج امّ کلثوم، از امامت و خلافت مهم تر نبود! امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از مقاومت و مخالفت، آنگاه که سقیفه نشینان مصمّم شدند به هر قیمتى خلافت را به چنگ آورند و آن را از اهلش دور نگه دارند، به صبر و تحمّل روى آورد و حتّى براى پیشبرد اسلام از دادن مشورت به خلفاى وقت دریغ نداشت.
امیرمؤمنان(علیه السلام) درباره کناره گیرى از خلافت ـ پس از کشمکش ها ـ مى فرماید: «... فسدلتُ دُونَها ثوباً، وطویتُ عنها کَشْحاً; من در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آنها تهى کردم (و خود را کنار کشیدم)».(52)
در این مسیر، به صبرى جانکاه روى آورد; آنجا که مى فرماید: «فصبرتُ وفى العین قذى وفى الحلق شجا أرى تراثى نهباً; من شکیبایى کردم در حالى که گویى چشم را خاشاک پر کرده و استخوان، راه گلویم را گرفته بود، چرا که مى دیدم میراثم به غارت مى رود».(53)
همچنین آن حضرت در نامه 62 نهج البلاغه، نخست از غصب ناباورانه خلافت و نادیده گرفتن وصایت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)سخن مى گوید; سپس سبب همکارى با خلفا را بیان مى کند. مى فرماید: «فواللهِ ما کان یُلقى فى رُوعى، ولایَخطُر ببالى، أنّ العرب تُزعِجُ هذا الأمر من بعده ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ عن أهل بیته، ولا أنّهم مُنَحُّوه عنّی من بعده! فما راعنی إلاّ انثیالُ النّاس على فُلان یُبایعونه، فأمسکتُ یدی حتّى رأیتُ راجعةَ النّاس قَد رجعت عن الإسلام، یدعون إلى مَحْق دین محمد(صلى الله علیه وآله) فخشیتُ إن لم أنصِر الإسلامَ وأهله أن أرى فیه ثَلماً أو هدماً، تکون المصیبةُ به علىَّ أعظم من فَوت وِلایتکم; به خدا سوگند! هرگز فکر نمى کردم و به خاطرم خطور نمى کرد که عرب بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله)، امر امامت و رهبرى را از اهل بیت او بگردانند (و در جاى دیگر قرار دهند) و مرا از آن دور سازند. تنها چیزى که مرا ناراحت کرد اجتماع مردم اطراف فلان بود که با او بیعت مى کردند. دست بر روى دست گذاردم تا اینکه با چشم خود دیدم گروهى از اسلام بازگشته و مى خواهند دین محمد(صلى الله علیه وآله) را نابود سازند. اینجا بود که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یارى نکنم باید شاهد نابودى و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بزرگتر بود».
ارتداد بسیارى از قبایل و سر برآوردن جمعى از یهود و نصارا و منافقان پس از ارتحال رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بسیارى از مورّخان ذکر کرده اند در این صورت دامن زدن امام على(علیه السلام) به کشمکش و درگیرى، اصل اسلام و دین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را در خطر عظیم ترى قرار مى داد.
در کتاب هاى معروف تاریخ آمده است: «لما تُوفّى رسول الله، ارتدّت العرب، واشرأیّتِ الیهودیّة والنصرانیّة، ونَجَم النّفاق، وصار المسلمون کالغنم المطیرة فى اللّیلة الشاتیة; هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)وفات یافت، عرب بازگشت خود را (به جاهلیت) شروع کرد و یهود و نصارا سر برداشتند و منافقان آشکار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان همانند رمه بى چوپانى شدند که در یک شب سرد و بارانى زمستان، در بیابان گرفتار شود».(54)
علاوه بر آن، على(علیه السلام) در برابر حمله به خانه اش و اهانت به زهراى مرضیه(علیها السلام) آن دردانه نبى(صلى الله علیه وآله) و سیده زنان عالم(55) صبر کرد; و روشن است على(علیه السلام) که در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جانش را در طبق اخلاص گذارده و در دفاع از مکتب نبوى(صلى الله علیه وآله) همه جا حاضر بوده و گردنکشان و ملحدان و معاندان را به خاک افکنده و بارها در جنگ زخم برداشته و در یارى اسلام تلاش هاى طاقت فرسا و تأثیرگذارى داشته، باید پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى حفظ آن میراث گرانبها خون دل بخورد; رنج ببیند و سکوت کند; از حقّ خویش چشم بپوشد و همراهى نماید.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) در برابر غصب فدک نیز صبر کرد و در برابر بخل و حسادت گروهى، بردبارى نمود و آن را به خدا واگذار کرد. آنجا که مى فرماید: «بلى! کانت فى أیدینا فدک من کلّ ما أظلّته السماء، فشحَّت علیها نفوسُ قوم، وَسَخَتْ عنها نفوسُ قوم آخرین ونعم الحَکَم الله; آرى، از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، تنها «فدک» دراختیار ما بود که آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزیدند و گروه دیگرى آن را سخاوتمندانه رها کردند (و از دست ما خارج گردید) و (در این ماجرا) بهترین داور خداست».(56)


* * *


اکنون به سراغ تهدیداتى مى رویم که در ماجراى ازدواج امّ کلثوم صورت گرفت:
مطابق نقل ابن جوزى هنگامى که على(علیه السلام) در پى خواستگارى از امّ کلثوم فرمود: او کودک است; عمر (با ناراحتى) گفت: «إنک والله ما بک ذلک، ولکن قد علمنا ما بک; به خدا سوگند! این که مى گویى عذر نیست (و بهانه است) و ما مقصود تو را مى دانیم (که با ما خوب نیستى)».(57) در این تعبیرات، ناخوشایندى عمر از جواب ردّ على(علیه السلام)آشکار است.
در المعجم الکبیر طبرانى و مجمع الزوائد هیثمى آمده است که على(علیه السلام) با عقیل، عباس و حسین(علیه السلام) درباره درخواست خلیفه دوم مشورت کرد. آنگاه در برابر سخن عقیل فرمود: «والله ما ذاک من نصیحة،ولکن دِرّة عمر أحرجته الى ماترى; این سخن او از سر خیرخواهى نبود، بلکه تازیانه عمر او را به آنچه مى بینى واداشته است».(58)
در منابع روایى امامیه، تهدید به صورت روشن تر بیان شده است. در روایتى که هشام بن سالم از امام صادق(علیه السلام)نقل مى کند، آمده است: هنگامى که عمر امّ کلثوم را از على(علیه السلام) خواستگارى کرد، حضرت فرمود: او کودک است (و جواب ردّ به او داد); عمر، عباس عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را ملاقات کرد و ماجرا را براى وى بیان کرد و آنگاه عباس را تهدید کرد: «أما والله لأُعوِّرنَّ زمزم ولا أدعُ لکم مَکْرُمةً إلاّ هدمتُها، ولأُقیمنّ علیه شاهدَیْن بأنّه سَرق، ولأَقطعنَّ یمینه; به خدا سوگند! من چاه زمزم را (که افتخار سقایت آن با توست) پر خواهم کرد و تمامى کرامتى که براى شماست از بین خواهم برد و دو شاهد براى اتّهام سرقت بر ضدّ او اقامه مى کنم و دستش را قطع خواهم کرد!».
عبّاس به محضر على(علیه السلام) آمد و تهدیدات عمر را بازگو کرد و از آن حضرت خواست که امر ازدواج را به عهده او بگذارد و على(علیه السلام)نیز به دست او سپرد.(59) و عباس آن را سامان داد و امّ کلثوم را به تزویج عمر درآورد.(60)
فشرده همه این تهدیدات را امام صادق(علیه السلام) در یک جمله کوتاه و پرمعنا این گونه بیان فرمود: «إنّ ذلک فرج غُصبناه; این ماجرا (ازدواج عمر با امّ کلثوم) ناموسى بود که از ما غصب شد».(61)
با روحیه اى که از خلیفه دوم در ماجراى تهدید حمله به خانه حضرت زهرا(علیها السلام) و انجام آن نشان داریم، مى توان باور کرد که در این ماجرا نیز تهدیدش را عملى سازد.
ابن ابى شیبه به سند صحیح از زید بن اسلم از پدرش اسلم نقل مى کند: پس از درگذشت پیامبر(صلى الله علیه وآله) هنگامى که براى ابوبکر بیعت گرفته مى شد، على(علیه السلام) و زبیر بر فاطمه ـ دختر رسول خدا ـ وارد مى شدند و با وى درباره کارشان مشورت مى کردند. این خبر به گوش عمربن خطّاب رسید. وى آمد و بر فاطمه وارد شد و گفت: «... به خدا سوگند! اگر این چند نفر همچنان به کار خویش ادامه دهند، آن محبوبیت (تو نزد ما) مانع نخواهد شد که خانه را بر آنان آتش نزنم!».
در ادامه اسلم نقل مى کند که پس از بیرون رفتن عمر، فاطمه(علیها السلام)به آنان (على و زبیر و ...) گفت: مى دانید عمر نزد من سوگند خورده است که اگر شما (براى مشورت و ادامه مخالفت) به نزد من بیایید، خانه را بر شما آتش بزند» سپس افزود: «وایم الله لیمضینّ لما حلف علیه; به خدا سوگند! او سوگندش را عملى خواهد کرد».(62)
این سوگند صدیّقه طاهره است که از روحیه وى خبر مى دهد و معتقد است، او چنین تهدیدى را عملى خواهد کرد!
این تهدید و سوگند فاطمه(علیها السلام) را متّقى هندى(63) و دهلوى(64) نیز نقل کرده اند و دهلوى سند آن را «على شرط الشیخین» صحیح مى داند.(65)
بنابراین، در اینجا نیز عمر مى توانست تهدیدش را عملى کند، به ویژه آنکه او در آن زمان خلیفه رسمى بود و قدرت فراوانى داشت!
در نتیجه، اگر ازدواجى صورت گرفته باشد، امیرمؤمنان على(علیه السلام)به اضطرار، به آن رضایت داد و طبیعى است که در چنین صورتى هرگز پیوند مزبور نشانه وجود مودّت و محبّت نبوده است.


* * *


خوب است بدانیم که خلیفه دوم در موارد متعدّد دیگر نسبت به دیگر مسلمانان و صحابه نیز سخت گیرى هایى اعمال مى داشت و آنان نیز براى صیانت از کیان دین و وارد نشدن به درگیرى هاى داخلى تحمّل مى کردند. از جمله:
مسلم در صحیح خود نقل مى کند که مردى نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب نیافتم (تکلیف من چیست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار که آنجا حاضر بود گفت: اى امیرالمؤمنین! آیا به یاد نمى آورى روزى را که من و تو در یک جنگ بودیم و آب براى غسل پیدا نکردیم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاک غلطاندم و نماز خواندم. (پس از آنکه خدمت پیامبر رسیدیم و ماجرا را گفتیم) پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: کافى است (در صورت نیافتن آب) دستانت را بر زمین بزنى و پس از آنکه آن را فوت کردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو کف دستت را مسح کنى.
عمر (پس از شنیدن سخنان عمّار، به جاى تشکّر از او که این ماجرا را یادآورى کرد) گفت: اى عمّار از خدا بترس! (و این سخن را مگو).
عمّار گفت: اگر مى خواهى من این حدیث را نقل نمى کنم (... فقال عمر: إتّق الله یا عمّار. قال: إن شئت لم اُحدّث به).(66)
در این ماجرا عمّار کوتاه مى آید و بر نظر خود اصرار نمىورزد; در حالى که روشن است حقّ با اوست; زیرا علاوه بر سخن رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، قرآن نیز تصریح مى کند که در چنین صورتى باید تیمّم کرد.(67)
همچنین عمر از نقل حدیث رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ممانعت، و در این ارتباط با صحابه شدیداً برخورد مى کرد، جمعى را حبس مى نمود و برخى را مى زد و آنان نیز تحمّل مى کردند و به ستیزه جویى بر نمى خاستند. ذهبى نقل مى کند که عمر سه تن از صحابه بزرگ: ابن مسعود، ابوالدرداء و ابومسعود انصارى را به سبب نقل فراوان احادیث رسول خدا(صلى الله علیه وآله) حبس کرد.(68) حاکم نیشابورى نیز نقل مى کند که وى ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حدیث، از مدینه ممنوع الخروج کرد و این حبس و ممنوعیت از خروج، تا زمان مرگ عمر ادامه یافت.(69)
ابوهریره نیز تصریح مى کند که اگر زمان عمر نقل حدیث مى کرد، عمر وى را با تازیانه اش مى زد، خودش مى گوید: «لو کنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما اُحدّثکم لضربنی بمخفقته».(70)


* * *


به هر حال، روشن است که امیرمؤمنان على(علیه السلام) و برخى دیگر از صحابه، به سبب اهمیت جایگاه خلافت واینکه خلیفه مسلمین را باید حرمت نگه داشت، در برابر سخت گیرى هاى نادرست خلیفه صبر مى کردند; با این هدف که جایگاه خلافت، محترم بماند; زیرا نزاع و درگیرى به نفع منافقان و دشمنان قسم خورده اسلام تمام مى شد و آسیب جدّى به کیان اسلام وارد مى گردید، همان گونه که پس از قتل عثمان (که البته به سبب ستمگرى عمّال عثمان در شهرهاى مختلف به وجود آمد و وساطت هاى امام على(علیه السلام)نیز به سبب تخلّف خلیفه و اطرافیانش از عمل به وعده ها نافرجام ماند) و در عصر خلافت على(علیه السلام)جمعى از صحابه به مخالفت علنى و نادرست با آن حضرت برخاستند و در مسیر فزون طلبى، خون ها ریختند، که همه این موارد به نفع منافقانى چون بنى امیه تمام شد.
بنابراین، هرگز ازدواج خلیفه دوم با امّ کلثوم (در صورت صحّت) نشان از وجود مودّت میان او و على(علیه السلام)نیست; زیرا قرآن کریم از قول لوط پیامبر(علیه السلام) نقل مى کند که آن حضرت در برابر قوم کافر خود که به قصد مهمانانش به منزل وى هجوم آوردند، فرمود: «(هَؤُلاَءِ بَنَاتِى إِنْ کُنْتُمْ فَاعِلِینَ); اگر مى خواهید کار صحیحى انجام دهید، این دختران من حاضرند (که با آنها ازدواج کنید)».(71)
در نتیجه، اگر ازدواجى تحت شرائط خاصّ صورت گیرد و امامى همانند امیرمؤمنان(علیه السلام) به سبب مصلحتى مهم به این امر رضایت دهد، نه اشکالى بر آن حضرت وارد است; و نه علامت مودّت و دوستى است.
باید از کسانى که این بحث را طرح کرده اند سپاسگزارى نمود که با طرح این بحث بُعد دیگرى از مظلومیت امیرمؤمنان على(علیه السلام) را آشکار نمودند و خود در اشکال تازه اى قرار گرفتند. همان گونه که آن حضرت در پاسخ به معاویه که بر آن حضرت طعنى زد که تو کسى بودى که همچون شتر افسار زده، کشان کشان براى بیعت بردند، فرمود: «وقلت: انّى کنتُ أُقاد کما یُقاد الجملُ المخشوش حتى أُبایِع، ولعمرُ اللهِ لقد أردتَ ان تَذمَّ فمدحتَ، وأن تفضح فافتضحتَ; و تو گفته اى: مرا همچون شتر افسار زدند و کشیدند که بیعت کنم. به خدا سوگند! خواسته اى مرا مذمّت کنى، ناخودآگاه مدح و ثنا کرده اى; خواسته اى مرا رسوا سازى، ولى رسوا شده اى».
آنگاه جایگاه مظلوم را در ادامه این پاسخ ترسیم مى کند که مظلومیت و تحمل کردن براى مصلحتى مهم تر ایرادى نیست، آنچه نقص و عیب است، آن است که مسلمان دچار شک و تردید در دین خود شود. لذا در ادامه نوشت: «وما على المسلم من غَضاضة فی أن یکون مظلوماً ما لم یکن شاکّاً فی دینه، ولا مرتاباً بیقینه; این براى یک مسلمان نقص نیست که مظلوم واقع شود، مادام که در دین خود تردید نداشته باشد و در یقین خود شک نکند».(72)
آرى، اگر امام(علیه السلام) در این ماجرا نیز مظلوم بود و تن به این ازدواج داد، نقص و عیبى بر آن حضرت نیست، بلکه بر آنان است که امیرمؤمنان على(علیه السلام) را در چنین شرایطى قرار دادند و آن امام مظلوم بار دیگر مجبور شد براى مصلحتى مهم تر و مراقبت از نهال اسلام، از درگیرى و نزاع اجتناب ورزد و این پیشنهاد را همچون جام زهرى بنوشد و صبر و تحمّل نماید.

جمع بندى و نتیجه بحث

امّ کلثوم دختر امیرمؤمنان و فاطمه زهرا(علیهما السلام) است. ازدواج او مورد توجه مورّخان و عالمان فریقَیْن قرار گرفت، چرا که در تاریخ آمده است او به همسرى خلیفه دوم درآمد; این در حالى است که عالمان اهل بیت(علیهم السلام) معتقدند عمر بن خطّاب در دور ساختن على(علیه السلام) از خلافت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و همچنین حمله و یورش به خانه فاطمه(علیها السلام)نقش محورى داشت; بنابراین، این پرسش مطرح شد که آیا چنین ازدواجى صورت گرفت؟ و آیا در صورت تحقّق چنین ازدواجى نمى توان نتیجه گرفت که میان على(علیه السلام) و عمر رابطه حسنه اى وجود داشت؟ و آیا مى تواند ضرورت و مصلحت مهم تر سبب پذیرش این ازدواج شده باشد؟
گفته شد: برخى از عالمان، وجود دخترى به نام امّ کلثوم را براى حضرت فاطمه(علیها السلام) منکر شده اند.
برخى دیگر ازدواج را قبول ندارند.
برخى دیگر اصل عقد را پذیرفته اند، ولى زفاف را مردود مى دانند.
و جمعى آن را از روى اضطرار و ضرورت دانسته اند.
و بعضى علاوه بر پذیرش ازدواج، یک فرزند و برخى دو فرزند را براى امّ کلثوم از عمر نقل کرده اند.
ما ضمن بررسى اخبارى که در این زمینه از اهل سنّت وارد شده، تأمّلاتى پیرامون آن ذکر کرده ایم که اصل ازدواج را مورد تردید قرار مى دهد، و بحث سندى را در اخبار اهل سنّت مطرح ساخته و آنها را مورد تردید قرار داده ایم; و با فرض صحّت ماجرا، آن را نشانه محبّت میان امیرمؤمنان على(علیه السلام) و خلیفه دوم ندانسته ایم; زیرا روشن شد که به سبب تندخویى و تهدیدات خلیفه و خویشتن دارى و بردبارى مولاى متقیان على(علیه السلام) براى مصلحتى مهم تر و براى جلوگیرى از نزاع داخلى و تضعیف کیان اسلام، امیرمؤمنان على(علیه السلام) به آن رضایت داد. در حقیقت داستان این ازدواج، برگ دیگرى از دفتر قطور مظلومیت على(علیه السلام) است.


 

والسلام على من اتبع الهدى

 


فهرست منابع
1. قرآن کریم
2. نهج البلاغه (با تحقیق صبحى صالح)
3. الإرشاد، شیخ مفید، مؤسسه آل البیت، قم، چاپ دوم، 1414ق.
4. إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء، شاه ولى الله دهلوى، چاپ لاهور، پاکستان.
5. ازدواج امّ کلثوم با عمر، آیت الله سید على حسینى میلانى، مرکز حقایق اسلامى، قم، چاپ دوم، 1386ش.
6. الاستیعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقیق على محمد البجاوى، دارالجیل، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
7. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، عزّالدین بن الاثیر الجزرى، دارالفکر، بیروت، 1409ق.
8. الاصابة فى معرفة الصحابة، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1415ق.
9. اعلام النساء، على محمد على دخیل، دارالاسلامیة، بیروت، چاپ سوم، 1412 ق.
10. إفحام الاعداء والخصوم، علاّمه سید ناصرحسین موسوى هندى، تحقیق دکتر محمد هادى امینى، مکتبه نینوا، تهران.
11. الامامة والسیاسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینورى، تحقیق على بشرى، دارالأضواء، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
12. أنساب الاشراف، احمد بن یحیى بن جابر بلاذرى، تحقیق سهیل زکار، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1417ق.
13. بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى، مؤسّسة الوفاء، بیروت، چاپ دوم، 1403ق.
14. البدایة والنهایة، ابن کثیر دمشقى، دارالفکر، بیروت، 1407ق.
15. تاریخ بغداد، خطیب بغدادى، تحقیق مصطفى عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1417ق.
16. تاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.
17. تاریخ الیعقوبى، احمد بن ابى یعقوب بن جعفر بن واضح، دار صادر، بیروت.
18. تذکرة الحفّاظ ذهبى، دار احیاء التراث العربى، بیروت.
19. تذکرة الخواص، سبط بن جوزى، مؤسّسة اهل البیت، بیروت، 1401ق.
20. تهذیب الاحکام، شیخ طوسى، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1365ش.
21. جامع بیان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1398 ق.
22. حیاة سیّدة النساء فاطمة الزهراء، شیخ باقر شریف القَرَشى، تحقیق مهدى باقر شریف القرشى، دار الذخائر الاسلامیة، قم، چاپ اوّل، 1427ق.
23. رسائل المرتضى، سیّد مرتضى، تحقیق سید احمد حسینى، دارالقرآن الکریم، قم، 1405ق.
24. سیر اعلام النبلاء، شمس الدین محمد بن احمد ذهبى، تحقیق شعیب ارنؤوط، مؤسسة الرسالة، بیروت، چاپ نهم، 1413 ق.
25. السیرة النبویة، ابن هشام حمیرى، تحقیق مصطفى السقا وهمکاران، دارالمعرفة، بیروت.
26. صحیح بخارى، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخارى، دارالجیل، بیروت.
27. صحیح مسلم، مسلم بن حجّاج نیشابورى، دارالفکر، بیروت.
28. الطبقات الکبرى، محمد بن سعد، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
29. عقدالفرید، ابن عبد ربّه، دارالکتاب العربى، بیروت، 1406ق.
30. الغارات، ابراهیم بن هلال ثقفى، تحقیق سید جلال الدین حسینى.
31. قاموس الرجال، علامه محمدتقى شوشترى، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ اوّل، 1425ق.
32. الکافى، ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینى، دار صعب ـ دارالتعارف، بیروت، چاپ چهارم، 1401ق.
33. الکامل فى التاریخ، عزّالدین على بن ابى الکرم (معروف به ابن اثیر)، دار صادر، بیروت، 1385ق.
34. کنزالعمّال، متقى هندى، مؤسّسة الرسالة، بیروت، 1409ق.
35. المبسوط، شمس الدین ابوبکر سرخسى، دارالمعرفة، بیروت، 1406ق.
36. مجمع الزوائد، على بن ابى بکر هیثمى، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408ق.
37. المجموع، محیى الدین نووى، دارالفکر، بیروت.
38. المسائل السرویة، شیخ مفید، دارالمفید، بیروت، چاپ دوم، 1414ق.
39. المسائل العکبریة، شیخ مفید، تحقیق على اکبر الهى خراسانى، دارالمفید، بیروت، چاپ دوم، 1414 ق.
40. المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابورى، تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلى.
41. مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بیروت.
42. المصنف، ابن ابى شیبه کوفى، تحقیق سعید اللحام، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1409ق.
43. المعجم الکبیر، الطبرانى، تحقیق حمدى عبدالمجید السلفى، دار احیاء التراث العربى، بیروت، چاپ دوم، 1404ق.
44. المغنى، عبدالله بن قدامه، دارالکتاب العربى، بیروت.
45. مغنى المحتاج، محمد بن احمد شربینى، داراحیاء التراث العربى، بیروت، 1377ق.
46. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، مطبعة الحیدریة، نجف اشرف، 1376ق.
47. المنتظم فى تاریخ الامم والملوک، عبدالرحمن بن على بن محمد بن الجوزى، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
48. یورش به خانه وحى، آیت الله جعفر سبحانى، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دوم، 1383ش.
. www.valiasr.com



پی نوشت ها:

1 . اخیراً وهابیان سعودى کتاب هایى در این زمینه منتشر مى کنند و به دست زائران ایرانى مى دهند و همچنین برخى از امامان جمعه اهل سنت در ایران در سخنرانى هاى خود این مسأله را مطرح ساخته اند. آنان مسأله شهادت را به طور کلّى انکار کرده اند و ازدواج امّ کلثوم را دلیلى براى خود شمرده اند.
2 . رجوع کنید به کتاب: آتش در خانه وحى. (از مجموعه مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام، شماره 2) و کتاب «یورش به خانه وحى» تألیف آیت الله جعفر سبحانى.
3 . رجوع کنید به: بحارالانوار، ج 43 .
4 . الاستیعاب، ج 4، ص 1893، شماره 4057 (شرح حال حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام)) ; ج 4، ص 1954، شماره 4204 (شرح حال ام کلثوم). استیعاب تصریح مى کند که امّ کلثوم قبل از وفات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) متولد شد; اسدالغابة، ج 6، ص 387، شماره 7578 ; ارشاد مفید، ج 1، ص 354 .
5 . تاریخ طبرى، ج 5، ص 153 ; مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 89 .
6 . بحارالانوار، ج 42، ص 226 .
7 . همان مدرک، ص 223 .
8 . بحارالانوار، ج 45، ص 47 .
9 . همان مدرک، ص 112 .
10 . همان مدرک، ص 197 .
11 . همان مدرک. در مواضع دیگرى در حادثه کربلا و پیش از آن نیز، نام آن حضرت دیده مى شود و موارد فوق بخش عمده نقش و حضور آن حضرت بود که یادآورى شد.
12 . اعیان الشیعه، ج 3، ص 485 .
13 . الاستیعاب، ج 4، ص 1956; اسدالغابة، ج 6، ص 387 .
14 . اعلام النساء، ص 238-247 .
15 . شیخ باقر شریف القرشى معتقد است حضرت فاطمه دخترى به نام ام کلثوم نداشت و همان زینب کنیه اش ام کلثوم بود که همسرش عبدالله بن جعفر است (حیاة فاطمة الزهرا، ص 219) و شیخ مفید در یک کتاب ازدواج امّ کلثوم را رد کرده است، هر چند غیر از زینب(علیها السلام)، دخترى به نام امّ کلثوم(علیها السلام) براى فاطمه(علیها السلام)ذکر کرده است. (المسائل السرویة، ص 86)، ولى در کتابى دیگر آن پذیرفته است و آن را بر اساس ضرورت مى داند (المسائل العکبریة، ص 62-61). علاّمه سیّد ناصر حسین موسوى هندى نیز در کتاب إفحام الاعداء والخصوم این ازدواج را ردّ کرده است.
16 . تاریخ طبرى، ج 4، ص 69 ; تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 149 .
17 . تهذیب الاحکام، ج 9، ص 362، ح 15 .
18 . طبقات الکبرى، ج 3، ص 14 ; الاصابة فى معرفة الصحابة، ج 8 ، ص 465 ; الاستیعاب، ج 4، ص 1956.
19 . المجموع نووى، ج 5، ص 224 ; مغنى المحتاج، ج 1، ص 348; المبسوط (سرخسى)، ج 2، ص 65 ; مغنى ابن قدامه، ج 2، ص 395 .
20 . رسائل المرتضى، ج 3، ص 149 .
21 . ر.ک: قاموس الرجال، ج 12، ص 215-216 .
22 . ر.ک: بحارالانوار، ج 42، ص 91 .
23 . الاستیعاب، ج 4، ص 1955 .
24 . الاصابة، ج 8، ص 465 .
25 . تاریخ بغداد، ج 6، ص 180 .
26 . تذکرة الخواص، ص 321 .
27 . ابن سعد نیز در طبقات مى نویسد: «تزوّجها عمر بن الخطاب و هى جاریة لم تبلغ; عمر با امّ کلثوم ازدواج کرد، در حالى که هنوز امّ کلثوم به سنّ بلوغ نرسیده بود». (طبقات الکبرى، ج 8، ص 338). ابن جوزى نیز در المنتظم (ج 4، ص 237) مى نویسد: عمر در حالى با ام کلثوم ازدواج کرد که وى به سنّ بلوغ نرسیده بود. هر چند ذهبى ولادت او را سال ششم هجرى نوشته است (سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 500)، و در نتیجه سال هفدهم باید سنّ او 11 سال باشد، ولى با توجه به سخن على(علیه السلام) که او را کودک دانست و سخن دیگر مورّخان که گفته اند او به سنّ بلوغ نرسیده بود، نقل ذهبى نادرست است و نباید سنّ او به 9 سال (زمان بلوغ دختران) رسیده باشد.
28 . طبقات الکبرى، ج 8 ، ص 339 .
29 . هر چند فاصله سنّى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با برخى از همسرانش نیز زیاد بود، ولى مى دانیم آنها با افتخار به همسرى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مى آمدند و گاه پیشنهاد ازدواج از طرف خود آنان مطرح مى شد و با ازدواج مورد بحث، که على(علیه السلام) با آن موافق نبود و عمر با اصرار از امّ کلثوم خواستگارى کرد، (که بحث آن خواهد آمد) تفاوت دارد.
30 . همان مدرک، ج 3، ص 208 .
31 . تاریخ طبرى، ج 4، ص 199، این مطلب در کامل ابن اثیر (ج 3، ص 54) نیز آمده است.
32 . الاستیعاب، ج 4، ص 1807 .
33. انساب الأشراف، ج9،ص 368; تاریخ طبرى،ج 4،ص400;کامل ابن اثیر، ج 3، ص 55.
34 . الاصابة، ج 8، ص 467. همچنین ر.ک: الاستیعاب، ج 4، ص 1955 .
35 . اسدالغابة، ج 6، ص 387 .
36 . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 149 .
37 . ر.ک: انساب الاشراف، ج 1، ص 586. ابن عبد ربّه (ج 4، ص 259) شبیه همین ماجرا را آورده است.
38 . الامامة والسیاسة، ج 1، ص 30 .
39 . تاریخ طبرى، ج 3، ص 202 .
40 . مسند احمد، ج 4، ص 5 ; شبیه به آن صحیح بخارى، ج 6، ص 158 .
41 . ر.ک: ازدواج ام کلثوم با عمر، نوشته آیت الله سید على حسینى میلانى .
42 . ر.ک: صحیح بخارى، ج 3، ص 222، کتاب الجهاد والسّیر .
43 . ر.ک: www.valiasr.com. مقاله بررسى شبهه ازدواج عمر با امّ کلثوم نوشته فاضل محقق جناب حجت الاسلام والمسلمین سید محمد حسینى قزوینى.
44 . صحیح بخارى، ج 6، ص 84 .
45 . همان مدرک، ج 3، ص 207 .
46 . همان مدرک، ج 8، ص 26 .
47 . کافى، ج 6، ص 115، ح 1 .
48 . همان مدرک، ح 2 .
49 . در صورت پذیرش این ازدواج، نمى توان سال آن را هفدهم هجرى دانست که امّ کلثوم کودک بود و چون خلیفه دوم در سال 23 هجرى از دنیا رفت، مى تواند آن ازدواج حتّى یک سال قبل از مرگ عمر اتفاق افتاده باشد، که سنّ امّ کلثوم حدود 13 سال بود.
50 . کافى است به اطراف خویش نگاه کنیم، تا بنگریم چقدر انسان هاى آبروخواه، نجیب و متینى که تحت شرایطى از حقّ خویش مى گذرند تا یک خانواده و یک جامعه و محیط، درگیر مسائل داخلى نشود.
51 . براى آگاهى از این ماجراى غم انگیز به کتاب «حدیث دوات و قلم» از سلسله مباحث «مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام» شماره 1 مراجعه کنید.
52 . نهج البلاغه، خطبه سوم (خطبه شقشقیه) ; الغارات، ج 2، ص 768 .
53 . نهج البلاغه خطبه سوم (خطبه شقشقیه); الغارات، ج 2، ص 768.
54 . السیرة النبویة (ابن هشام)، ج 2، ص 665 ; تاریخ طبرى، ج 3، ص 225. براى آگاهى بیشتر از ارتداد قبایل مختلف عرب پس از ارتحال رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رجوع کنید به: البدایة والنهایة، ج 6، ص 312 .
55 . مصادر حمله به خانه آن حضرت گذشت.
56 . نهج البلاغه، نامه 45 .
57 . المنتظم، ج 4، ص 238 .
58 . المعجم الکبیر، ج 3، ص 44-45 ; مجمع الزوائد، ج 4، ص 271 .
59 . کافى، ج 5، ص 346، ح 2 .
60 . بحارالانوار، ج 42، ص 93 .
61 . کافى، ج 5، ص 346، ح 1 .
62 . مصنف ابن ابى شیبه، ج 8، ص 572، ح 4 .
63 . کنزالعمّال، ج 5، ص 651، ح 14138 .
64 . ازالة الخفاء، ج 2، ص 29 و ص 179 .
65 . على شرط الشیخین، یعنى شرائطى که بخارى و مسلم در کتاب صحیح خود براى صحّت حدیث معتبر مى دانند. آیت الله جعفر سبحانى نیز در کتاب خود، افراد سند این حدیث را برابر موازین رجالى برادران اهل سنّت بررسى کرده و به روشنى اعتبار این حدیث را تبیین نموده است. (رجوع کنید به: یورش به خانه وحى، ص 31-33).
66 . صحیح مسلم، ج 1، ص 193، باب التیمّم.
67 . «(وَإِنْ کُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْکُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً); اگر بیمارید، یا مسافر، و یا یکى از شما از محلّ پستى آمده (و قضاى حاجت کرده)، و یا با زنان آمیزش جنسى داشته اید، و در این حال، آب (براى وضو یا غسل) نیافتید، بر زمین پاکى تیمّم کنید». (نساء، آیه 43)
68 . تذکرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.
69 . مستدرک حاکم، ج 1، ص 110.
70 . تذکرة الحفّاظ، ج 1، ص 7. شبیه همین جمله را ابن عبدالبر نیز نقل مى کند (جامع بیان العلم وفضله، ج 2، ص 121). موارد متعدّدى از خشونت و سخت گیرى هاى خلیفه دوم و تحمّل مسلمانان و صحابه در تاریخ نقل شده است، که جداگانه تدوین خواهد شد.
71 . حجر، آیه 71 .
72 . نهج البلاغه، نامه 28