اعمال خارق عادت و غیرعادى بر چند قسم است : قسمى از آن علّت مادى و محسوس و عادى دارد؛ گرچه خودش غیرمحسوس است ؛ نظیر سم خوردن و نمردن که گرچه کارى خارق عادت است ، ولى منشاء آن که کترار و تمرین متمادى در این کار است (تکرارى که سبب مى شود بدن در برابر سم مقاومت پیدا کند) امرى عادى و طبیعى است


قسمى دیگر علت مادى و طبیعى دارد، ولى به جهت سرعت عمل به حسّ نمى آید؛ مانند این که کسى روى طناب به گونه اى و با سرعتى حرکت مى کند که کسى او را نبیند یا متاعى را به نحوى از جایى به جاى دیگر منتقل سازد که به رؤ یت ناظران نیاید. این قسم همان شعبده معروف است .
قسم سوم امورى است که علل و مبادى غیرمادى و غیرمحسوس دارد؛ نظیر پیش گویى و گزارش از آینده که گاهى از مرتاضان ، ساحران و کاهنان سر مى زند و در بعضى از موارد مطابق با واقع و در مواردى دیگر مخالف با واقع است . موضوع مورد بحث ما، یعنى سحر، از قسم سوم است و بحث کنونى در این است که با توجه به آنچه گذشت (هیچ امر وجودى خواه مادى یا غیرمادى ، محسوس یا غیرمحسوس ، عادى یا غیرعادى ، بى علت نیست ) این قسم از امور خارق العاده به کجا استناد دارد؟
تعلیل این گونه از امور، خواه عنوان سحر بر آن اطلاق شود یا نشود، بر عهده ءقدرت اراده و قدرت روح است ، روحى که در حقیقت انسانى اصالت دارد؛ یعنى گرچه انسان دو حقیقت مجزّا از هم به نام روح و بدن ندارد، بلکه حقیقت متحّد و واحدى است که مرکّب از روح وبدن است ، لیکن در این حقیقت واحد، روح اصل و بدن فرع است ؛ چنان که در بیان امام ششم (سلام اللّه علیه ) آمده است : اءصل الا نسان لبّه
کارها و اراده هاى روح پیوسته مسبوق به آگاهى است و براساس قطع و جزمى که برایش حاصل شده اراده مى کند. قطع و جزم مزبور در انسان هاى متعارف از طرق و مطالب عادى سرچشمه مى گیرد و از این رو اراده هاى آنان نیز عادى است ، ولى انسان هاى غیرعادى از راه دیگرى نیز جزم پیدا مى کند و طبعاً اراده آنان نیز غیرعادى است و آن راه دیگر عبارت از ایجاد توّهم و سپس خیال و آنگاه تقویت خیال و تبدیل آن به علم جزمى است ؛ چنان که در شب شبحى را از دور مى بینند و مى پندارند که غول است . آنگاه خیال خود را تقویت و در نهایت جزم پیدا مى کنند که غول است و در پى آن صورت دیوى را در صحنه نفس به تصویر مى کشند و آن را ایجاد مى کنند و سپس از آن مى گریزند. فرار آنان در حقیقت فرار از افکار خود ساخته است ، نه از دیو خارجى و این همان چیزى است که براى بسیارى از انسان ها در حال خواب حاصل مى شود؛ کسى که در بیدارى وهم و خیالى داشته ، در عالم خواب همان خیال تقویت مى شود و با تقویت آن خیال اراده او صورتى را مى آفریند و انسان خوابیده با مشاهده آن صورتِ متّصل ، اى امیدوار و خوشحال مى گردد، یا هراسناک و غمگین مى شود؛ آن امید و نشاط یا این خوف و غم ، در جسم او اثر مى گذارد که در صورت شدّت آن از خواب بیدار مى شود.
سرّ این که برخى پزشکان بیمار خود را با تلقین درمان مى کنند، همین است که اراده قوى در بدن خود انسان یا دیگرى مؤ ثر است ، بدون آن که واقعیتى در کار باشد؛ بر همین اساس ، اگر گزارشگرى خبر دروغى را اعلام کند، ممکن است سبب سکته قلبى شنونده شود؛ یعنى خبر دروغ همان تاءثیرى را دارد که خبر راست دارد، با آن که خبر دروغ بى واقعیت است ؛ زیرا آنچه در شنونده اثر مى گذارد، واقعیت خارجى ، یعنى مخبر عنه نیست ، بلکه مؤ ثّر حالتى است که در پى فهم و اندیشه مطلب توسط اراده تولید مى شود. اندیشه و فهمِ تنها، سبب سکته نمى شود یا انسان را به ناله و گریه وانمى دارد، بلکه پس از خیال و تبدیل آن به یقین ، اراده تولید مى شود و اراده حالتى را به همراه دارد که اشک را جارى مى کند یا قلب را از حرکت بازمى دارد1 گرچه از آن جهت که تبدیل و تبدّل به سرعت صورت مى پذیرد، چنین تصوّر مى شود که صرف و اندیشه مطلب تلخ ، چنین اثرى را به وجود آورده است ؛ چنان که در ارتباط با غضب نیز مساءله چنین است ؛ گاهى انسان از چیزى خشمگین مى شود و از شدّت خشم بدنش عرق مى کند. عرق کردن بدن کار اختیارى است و بدون اراده تحقق نمى پذیرد؛ گرچه بر اثر سرعتِ تحقق ، ارداى بودن آن مغفول قرار گیرد.
از آنچه گذشت بسیارى از شبهات مساءله احضار ارواح پاسخ مى یابد؛ مانند این که چگونه روحى که از مجرّدات است در مکانى خاص ‍ احضار مى شود؟ یا چگونه روح شخصى زنده که در منطقه اى خاص به امرى از امور خود اشتغال دارد، در منطقه و مکان دیگرى احضار مى گردد؟ یا چگونه روح شخصى مرده اى دروغ مى گوید با آن که نشئه برزخ نشئه دروغ نیست ؟ یا چگونه روحى که احضار شده ، دو گونه سخن مى گوید؟
این شبهات و پرسش ها براساس این توهّم است که حاضر کننده روح با روح خارجى مربوط به مثال منفصل در ارتباط است و آن را حاضر مى کند؛ در حالى که امور یاد شده اوّلاً، از سنخ ارتباط با ارواح است ، نه از قبیلاحضار ارواح و آنچه محذور دارد دومى است نه اوّلى . ثانیاً، ارتباط مدعیان غالباً با روح مربوط به خیال متّصل و موجود در نهان خودِ مدّعى است ؛ از این رو گاهى صادق و گاهى کاذب است ؛ چنان که همین نهان در خواب نیز ظهور مى کند و گاهى به صورت اءضعاث اءحلام درمى آید و زمانى به عنوان رؤ یاى صادقه درمى آید. چیزى که مخلوق اراده انسان است ، در صورتى که این اراده به جهت خبث روح به خود روح متّکى باشد، هم محدودیت دارد و هم گاهى خلاف مى گوید و هم شکست پذیر است ، ولى اگر اراده بر اثر طهارت روح به خود روح متّکى نباشد، بلکه به خداى سبحان اتکا کند، مخلوق آ مطلق ، صادق و شکست ناپذیر است و از همین جا فرق بین کرامت و معجزه با سحر روشن مى شود.
ج . تفاوت سحر با کرامت و معجزه  
تفاوت نچه از انلیا و اولیاء سر مى زند، با آنچه از مرتاضان و ساحران و کاهنان بروز مى کند، در امورى است : 1. تولیدات اراده ساحران یا کاهنان در محدوده شعاع وجودى نفس پلید آنان است و از علم غیرصحیح نشاءت مى گیرد؛ ازاین رو مبتلا به نواقص است ؛ مانند: محدود، خلاف واقع ، و قابل شکست بودن ، لیکن ره آورد اراده انبیا و اولیاء در قلمرو هستى خارجى است و به اراده لایزال الهى متّکى است و براساس کتب اللّه لا غلبنّ اءنا و رسلى و إ نّ جندنا لهم الغالبون یا (إ نّهم لهم المنصورون استوار است و از آگاهى هاى صحیح ناشى مى شود؛ از این رو هیچ یک از نقایص مزبور را ندارد، بلکه مزین به کمالاتى مانند اطلاق ، مطابقت با واقع و نفوذناپذیرى است . گرچه ممکن است خودشان در صحنه جهاد به شهادت برسند: (یقتلون الا نبیاء بغیر حق. البته بازگشت این گسترش به گستردگى شعاع وجودى آنان است .
2. معجزه تاءثیر در عالم خارج و تغییر واقعیت است ؛ چنان که چوبى حقیقتاً به اژدها تبدیل مى شود یا سنگى واقعاً مى شکافد و از آن چشمه هاى آب مى جوشد، لیکن سحر غالباً تنها تصرّف در درون مسحور است و ساحر با کار خود در خیال بیننده اثر مى گذارد، آنگاه خیال بیننده در خود بیننده مؤ ثّر مى شود و در پى آن ، امید و نشاط یا هراس و غم و مانند آن به وجود مى آید؛ از این رو اگر ناظران صحنه سحربازى افراد ضعیفى باشند، بازار ساحران گرم است و اگر اشخاص متوسطى باشند، بازار آنان چندان رونقى ندارد و ار قوى باشند، چون خیال آنان در اختیار و دسترس ساحران نیست ، بازار ساحران کساد مى شود و خوف حضرت موسى علیه السلام در جریان مسابقه ساحران نیز از این بود که تماشاگران بین خیال انگیزى اهل سحر و واقعیت اعجاز آن حضرت فرق نگذراند و در نتیجه دین خدا در معرض ‍ خطر بیفتد؛ چنان که امیرمؤ منان علیه السلام آیه فَاءوْجَسَ فى نفسه خیفةً موسى را به همین مطلب تفسیر فرموده است
به بیان دیگر، گرچه معجزه و سحر هر دو به تاءثیر اراده مربوط است : لیکن تاءثیر اراده در سحر، به جهت اتکاى آن به نفس خبیث ساحر، ضعیف و محدود به خیال خود و دیگران است ؛ در حالى که تاءثیر اراده در معجزه ، به جهت اتکاى آن به اراده مطلق خداوند مى تواند در واقعیت و خارج ، اشیایى را بیافریند یا اوصافى را در اشیاى آفریده شده پدید آورد؛ مانند این که مرده اى را زنده ، درخت پژمرده اى را سرسبز و چوب خشکى را به اژدها تبدیل کند یا نه تنه خود صاحب اراده از طىّالا رض برخوردار گردد، بلکه دیگران را هم از جایى به جاى دیگر منتقل سازد؛ زیرا عالم طبیعت براى صاحب مقام اعجاز و کرامت به منزله بدن اوست و همان طور که هر انسانى بر بدن خویش مسلط است و هر چه بخواهد در محدوده بدن خود مى تواند انجام دهد، نفس نبىّ یا ولىِّ صاحب معجزه یا کرامت نیز به منزله روح جهان و مجموع عالم براى او به منزله بدن است ؛ از این رو مى تواند بگوید: اءخلق لکم من الطین کهیئة الطیر
3. سحر علمى است با موضوع ، محمول و مبادى تصورى و صدیقى مشخّص و مطلبى فکرى و قابل انتقال به دیگران ، و باطل بودن آن دلیل بر علم نبودن آن نیست ؛ در حلى که معجزه راه فکرى معیّنى ندارد و از راه تعلیم و تعلّم قابل انقال به غیر نیست ؛ کسى نمى تواند از پیامبرصلى الله علیه و آله یاد بگیرد که چگونه ماه شکافته مى شود: اقتربت الساعة و انشق القمر  یا آتش سرد: یا نار کونى برداً و سلاماً على إ براهیم )و دریا خشک مى شود: فاضرب لهم طریقاً فى البحر. برخى مى پندارند که انگشتر سلیمان نبى علیه السلام در دست هر کس باشد همان کند که سلیمان مى کرد؛ غافل از این که بدون روح و دست سلیمانى از انگشتر مزبور هیچ کارى ساخته نیست ؛ اعجاز سلیمان ناشى از قدرت روح آن ولىّ اللّه و انسان کامل بود که سراسر نظام حکومتى خویش را به اذن خدا در اختیار داشت .
در مباحث تفسیرى سوره مبارکه حمد نیز گذشت ()که اسم اعظم کلمه یا کلام و مفهوم هذنى و علم حصولى خاصّى نیست که با تلفّظ یا خطور آن به ذهن بتوان مرده اى را زنده کرد یا کار خارق العاده دیگرى انجام داد؛ اسم اعظم مقامى از مقام هاى جهان تکوین و نظام علیّت است که مظهر آن انسان کامل مانند نبىّ مکرّم و اهل بیت پاک آن حضرت : هستند و جمله نحن الا سماء الحسنىرا مرحوم فیضِ کاشانى ؛ به سند معتبر از امام صادق علیه السلام نقل مى کند). البته اسم اعظم الفاظى نیز دارد، از جمله بسم اللّه الرحمن الرحیم که نزدیکى آن به اسم اعظم از نزدیکى سیاهى چشم به سفیدى آن بیشتر است : إ ن (بسم اللّه الرحمن الرحیم ) اءقرب إ لى اسم اللّه الا عظم من سواد العین إ لى ، لیکن همین لفظ وقتى بر زبان انسان کامل جارى شد، به منزله کن است که از جانب خداى سبحان نشاءت بگیرد.
تذکّر: معجزه و کرامت در آنچه گذشت اشتراک دارد؛ با این تفاوت که معجزه با تحدّى همراه است ، ولى کرامت با تحدّى همراه نیست .
به بیان دیگر، کرامت و معجزه دو چهره بیرونى ولایت است و نفسى که به مقام منیع ولایت و کمال آن رسیده ، و صاحب چنین نفسى ولىّ اللّه شده ، توان تاءثیر در عالم تکوین را به اذن خدا پیدا مى کند و نظام هستى ، به تناسب ولایت وى ، براى او به منزله بدن انسانى براى روح اوست ، لیکن کرامت کار امام معصوم و مطلق اولیاى خداست که با تحدّى رسالت همراه نیست ، ولى معجزه کار پیامبر است که براى اثبات حقانیت نبوّتش معجزه مى آورد و مبارز مى طلبد. البته گاهى براى اثبات امامت در مقام تحدّى به کار مى رود که در این مقطع و مانند آن عنوان معجزه بر آن صادق است