به راستى قلم در
برابر عظمت و وفاى حجر، عاجز و ناتوان است، او کسى نبود که که بزرگى ها و فداکارى
هاى او را بتوان به آسانى ترسیم کرد.

او مرد خدا بود،
مرد رزم بود، مرد وفا بود، شب زنده دار و روزه دار بود... او مسلمانى راستین بود.


از دوران جوانى،
دلاورى و شجاعت با سرشت او درهم آمیخته شده و خون حماسه و پیکار در رگ هاى او جارى
بود. زندگانى او از روزى که اسلام آورد در مبارزه و پیکار با کفر و شرک و پیروان
باطل سپرى شد و سرانجام نیز جان خود را در این راه فدا کرد و با آغوش باز از مرگ
استقبال کرد.

خوب است در این
جا قدرى درنگ کنیم و تاریخ را ورق بزنیم و با تاریخچه زندگانى پرافتخار و حماسه
آفرین«حجر» بیشتر آشنا شویم:

او در نوجوانى
همراه برادرش«هانى بن عدى»به حضور پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)شرفیاب شد و به آیین اسلام گروید.[1]

گوهر شخصیت او در
پرتو اسلام درخشندگى یافت و وجود او که کانون مشتعل استعدادها و شایستگى ها شگرف
بود، نضج و تکامل یافت و به حدى رسید که تاریخ نگاران درباره او مى نویسند:

«او با این که در
زمان پیامبر از نظر سن و سال جوان بود، از یاران بافضیلت

و عالى قدر آن
حضرت به شمار مى رفت.»[2]
او از دوران حیات پیامبر چیزى

درک نکرد و پس از
اندک زمانى که از مسلمانى او مى گذشت، پیامبر از دنیا

رفت، به همین جهت
تاریخ، مشخصات بیشترى از کوشش ها و مجاهدت هاى

حجر را در زمان
حیات پیامبر اسلام ثبت نکرده است و در جنگ هاى زمان

آن حضرت نیز اسم
او به چشم نمى خورد، ولى در فتح شام یکى از سربازان

فاتح بود[3]و
همو بود که«مرج عذرا» را فتح کرد.[4] او در جنگ «قادسیه»هم

شرکت داشت.[5]

حجر در میدان
جنگ، از هیچ خطرى نمى ترسید و در راه پیروزى ارتش اسلام، هیچ چیز نمى توانست مانع
پیشروى او باشد.

در جریان
فتح«مدائن» هنگامى که ارتش اسلام به کنار رود«دجله» رسید، با چنین رود بزرگى روبه
رو شد به طورى که هیچ کس جرئت نداشت وارد دجله شود، در این هنگام صداى رساى«حجر»
بلند شد که:

«چه چیز مانع شده
است که از این رود گذشته خود را به دشمن برسانید؟ هیچ کس بدون اذن پروردگار، و پیش
از رسیدن اجل قطعى نخواهد مرد.[6]این
را گفت و با اسب به داخل دجله تاخت، همین که حجر وارد آب شد، بقیه سپاه نیز خود را
به آب زدند، ایرانیان که این منظره را دیدند، وحشت کرده گفتند: «اینان(که چنین از
آب عبور مى کنند) سپاه«دیو»اند!» و از بیم نابودى فرار کردند.[7]

حجر نیکوکار

چنان که گفتیم:
«حجر بن عدى» سلحشور دلیر و جانبازى بود که هرگز در صحنه جنگ، بیم به خود راه نمى
داد، اما آنچه به شخصیت او جاودانگى بخشیده، تنها سلحشورى و جنگ آورى او نبود،
بلکه رمز جاودانگى اش در این است که در عین رزم جویى، مرد تقوا و نیایش و معنویت
بود، به همین سبب او را «حجر الخیر» (حجر نیک) مى نامیدند، در برابر «حجر شر» که
از یاران معاویه بود.[8]

او از مردان خدا
و یکى از نیایش کنندگان بزرگ بود، در حقِّ مادرش همواره نیکى مى کرد و نماز و روزه
فراوان انجام مى داد.[9]او
هرگز بىوضو نمى ماند و هر وقت وضو مى گرفت نماز مى خواند.[10]

حجر به قدرى پاک
نهاد و پرهیزگار بود که بعضى از رجال و شخصیت ها حتى«معاویه» و«زیاد بن
ابیه»نتوانستند نیکى ها و فضایل او را انکار کنند و یکى از آنان به نام «شریح بن
هانى»[11]
که از بزرگان کوفه بود، شهادتى را که«زیاد بن ابیه» به نام او جعل کرده بود، تکذیب
کرد، زیاد پس از دست گیرى و اعزام حجر به شام (که تفصیل آن در صفحات آینده خواهد
آمد) طومارى با امضاها و شهادت هاى دروغین بر ضد حجر و یارانش تهیه کرد و شهادت
نامه اى نیز به نام«شریح بن هانى»جعل کرد و براى معاویه فرستاد، شریح پس از اطلاع
از این موضوع، طى نامه جداگانه اى خطاب به معاویه نوشت:

«شنیده ام زیاد،
شهادتى از قول من در مورد حجر، به تو نوشته است،

شهادت من در مورد
حجر این است که او از نمازگزاران و زکات دهندگان

است، او پیوسته
حج و عمره به جاى مى آورد و امر به معروف و نهى از منکر

مى کند، خون و
مال او حرام است، اینک مى خواهى او را بکش، مى خواهى آزاد

کن.»[12]

حجر بر اثر همین
پاکدلى و پرهیزگارى از افراد معدود و«مستجاب الدعوة» بود و دعاهاى او، در پیشگاه
پروردگار به هدف اجابت مى رسید[13];چنان
که هنگامى که حجر با عده اى از یاران و شیعیان على(علیه السلام) در «مرج عذرا» بازداشت بود، روزى احتیاج به
غسل پیدا کرد، دژخیمان از دادن آب خوددارى کردند، حجر گفت: سهم آب مرا بدهید با آن
غسل کنم، اگر خواستید فردا آب ندهید.

مأمور گفت: مى
ترسم از تشنگى بمیرى و معاویه مرا بکشد. در این هنگام حجر، با قلبى پاک دست به دعا
بلند کرد و از خدا آب خواست! طولى نکشید ابرى ظاهر شد و به فرمان پروردگار ریزش
باران آغاز شد... حجر به اندازه نیاز از آب باران استفاده کرد.

همرزمان حجر که
این منظره را دیدند، از او خواستند تا براى نجات خود و آنان دعا کند، حجر
گفت:خدایا آنچه سعادت ما، در آن است:پیش بیاور![14]

حجر، مرد هدف و
عقیده بود، او به مردان حق و فضیلت عشق مىورزید، او هنگام مرگ«ابوذر» در
«ربذه»همراه «اشتر»بر بالین او حاضر شد. آرى مردان خدا از همرزمان خود چنین یاد مى
کنند.[15]

یار جانباز

حجر، پس از رحلت
پیامبر(صلى الله علیه
وآله) پیوسته در کنار
على بود و از یاران خاص و علاقه مندان وفادار امیرمؤمنان به شمار مى رفت، لیکن
علاقه او به على(علیه السلام) و جاذبه على در
دل او، مثل سایر علاقه ها و جاذبه ها نبود بلکه این پیوند و کشش، وراى همه پیوندها
و کشش هاى عادى بود. حجر که شیفته حق و عدالت و تشنه فضیلت و مردانگى و پیرو
راستین اسلام بود، همه این ها را در وجود على مى دید، وعلى که در زمان خلافت کوتاه
مدتش، براى استقرار حکومت عادلانه اسلامى نیازمند مردان وارسته و مبارز و حق طلب
بود، حجر را عنصرى شایسته براى این هدف مى دید، به همین دلیل حجر در اخلاص و
فداکارى در راه على به حدى رسیده بود که در میان یاران على(علیه السلام) نمونه بود.[16]

او در هر سه جنگى
که در مدت خلافت امیرمؤمنان(علیه السلام) پیش آمد، یعنى
جنگ صفین، نهروان و جمل، در رکاب آن حضرت شمشیر مى زد! و در جنگ صفین فرماندهى
قبیله خود «کنده»[17]و
در جنگ نهروان فرماندهى جناح چپ سپاه على(علیه السلام) را به عهده داشت.[18]

حجر در راه على و
براى سرکوبى دشمنان داخلى اسلام، همه خطرها را به جان مى خرید و از هیچ گونه
فداکارى دریغ نمىورزید. او پیش از شروع جنگ صفین، روزى پشتیبانى خود را از
امیرمؤمنان چنین اعلام کرد:

«ما، زاده جنگ و
فرزندان شمشیریم، مى دانیم جنگ را از کجا باید شروع کرد و چگونه از آن بهره بردارى
نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و خوب شناخته ایم.

ما داراى یاران
نیک، خویشان و عشیره فراوان، رأى آزموده و نیروى پسندیده اى هستیم، اینک اختیار ما
در دست توست، اگر به شرق یا غرب جهان بروى در رکاب تو هستیم و هر چه تو دستور بدهى
اطاعت مى کنیم.»

على(علیه السلام) پرسید:آیا همه
افراد قبیله ات همین رأى را دارند؟ عرض کرد: من جز نیکى از آنان ندیده ام، و اینک
از طرف همه آنان دست وفادارى و پیروى به سوى شما دراز مى کنم.

امیرمؤمنان(علیه السلام) از این ابزار
وفادارى خوشحال شد و درباره او دعا کرد.[19]

رشادت ها و
فداکارى ها حجر در جنگ صفین دیدنى بود، او در مواقع حساس

و دشوار جنگ، مثل
کوه استوار پایدارى مى کرد و با بازوانى نیرومند و دلى

سرشار از ایمان،
پیکار مى کرد.او در گرماگرم جنگ، اشعار مهیج و پرشورى

در ستایش على مى
خواند و دل هاى یاران على را لبریز از عشق و محبت آن حضرت نموده آنان را به جنگ با
دشمنان على ترغیب مى کرد.او ضمن اشعار پرسوزى

چنین مى گفت:

«پروردگارا!على
را براى ما سالم نگهدار، او را که خداپرستى پاک نهاد و پاکیزه سرشت، راهیاب حق و
مورد رضایت توست و (مثل دشمنانش)نادان و کج اندیش نیست، براى ما حفظ کن، و او را
هادى این امت قرار بده.

خدایا!همچنان که
پیامبر را حفظ نمودى، على را نیز حفظ کن، چه او یار نزدیک پیامبر و وصى و جانشین
برگزیده اوست.»[20]

اعلام وفادارى

هنگامى که «سفیان
بن عوف غامدى» به دستور معاویه به شهر «انبار»واقع در قلمرو حکومت امیرمؤمنان(علیه السلام) حمله کرد و
گروهى را کشت و شهر را غارت کرد و در آن حدود، رعب و وحشت شدیدى ایجاد نمود،
امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از دریافت
گزارش این حمله،«سعید بن قیس همدانى» را با هشت هزار نفر سپاه براى مقابله با
«سفیان»و بیرون راندن او از عراق، اعزام نمود. امام از این که در اثر سستى و عدم
همکارى عراقیان، نیروهاى معاویه تا قلمرو حکومت آن حضرت نفوذ کرده بودند، سخت
آزرده و متأثر بود و چون در آن روزها حال مزاجى حضرت خوب نبود، خطبه اى نوشته و به
دست غلامش«سعد» داد تا در حضور او براى مسلمانان بخواند، سعد خطبه حضرت را که به
نام خطبه «جهاد»معروف شده است، خواند.

بعد از چند روز،
باز حضرت خطبه اى ایراد نمود و مردم عراق را به واسطه سستى و بى حالى آنان، توبیخ
کرد، پس از پایان سخنان امام، سرو صداى حضار بلند شد و بعضى از مسلمانان، سخنان
بیهوده اى گفتند و از هر حنجره اى صدایى برخاست و وضع مجلس آشفته شد.

در این هنگام«حجر
بن عدى» و«سعید بن قیس همدانى» (که از ماموریت نظامى برگشته بود) به پا خاستند و
با شور و حرارت کاملى ابراز وفادارى نموده چنین

گفتند:

«اى
امیرمؤمنان!خدا هرگز براى شما حادثه بد پیش نیاورد، هر دستورى دارى بده تا ما
انجام بدهیم، به خدا سوگند ما هرگز از یارى تو دریغ نمىورزیم، اگر تمام اموال ما در
راه یارى تو از بین برود یا تمام اقوام ما در این راه کشته شوند، باکى نداریم.»[21]

مأموریت نظامى
حساس

حجربن عدى کسى
نبود که تنها به دادن شعار و اعلام آمادگى اکتفا کند، بلکه عملا نیز از هر گونه
جانبازى و فداکارى براى سرکوبى دشمنان داخلى اسلام فروگذار نمى کرد; چنان که براى
مقابله با شبیخون ها و یورش هاى«ضحاک بن قیس» ـ یکى از فرماندهان بى باک معاویه ـ
از جانب امیرمؤمنان(علیه السلام) مأموریت یافت و
این مأموریت را به بهترین وجهى انجام داد.

حمله ضحاک از این
قرار بود که پس از جریان حکمیت، به معاویه گزارش رسیده بود که على(علیه السلام) با سپاه خود
آماده حرکت به سوى شام است.معاویه پس از شنیدن این خبر به وحشت افتاد و به جمع
آورى سپاه و سرباز پرداخت.

در این هنگام
فتنه نهروانیان شروع شد و على(علیه السلام) ناگزیر به
سرکوبى آنان پرداخت، معاویه که تا این هنگام در حال انتظار و نگرانى به سر مى برد،
از طریق جاسوسان خود آگاه شد که سپاه على براى حرکت به سوى شام بى میلى وسستى نشان
داده اند، معاویه از این خبر فوق العاده خوشحال شد و جریان را به اطلاع یاران و
مشاوران بزرگ خود رساند.

آن گاه«ضحاک بن
قیس فهرى» را که یکى از فرماندهان بزرگ و وفادارش بود، احضار نمود و به وى دستور
داد با سه تا چهارهزار نفر سپاه سواره به سوى عراق حرکت نماید و در حوالى کوفه به
هر جا رسید قتل و غارت به راه انداخته پیروان على(علیه السلام) را تار و مار سازد و از کشتار فروگذار نکند.

«ضحاک» طبق دستور
معاویه به سوى عراق حرکت کرد و اموال شیعیان على(علیه السلام) را به غارت برد و به هر کس رسید به قتل
رساند و به یک کاروان حج شبیخون زد و اموالشان را گرفت و «عمرو بن
عمیس»برادرزاده«عبداللّه بن مسعود» و گروهى از همراهان او را کشت... .

امیرمؤمنان(علیه السلام) از دریافت این
گزارش سخت ناراحت شد و یاران خود را توبیخ نمود که سستى و بى حالى از خود نشان مى
دهند و به حدى در لاک خود فرورفته اند که دشمنان به داخل منطقه آنان یورش مى برند!

آن گاه یار دلیر
و جانباز خود«حجر بن عدى» را احضار فرمود و او را با چهارهزار نفر سپاه به
مقابله«ضحاک» روانه ساخت.

مقابله با ضحاک
که از فرماندهان نامدار شام بود; به خصوص پس از یورش هایى که در داخل قلمرو حکومت
على(علیه السلام) به عمل آورده و
دل ها را به لرزه درآورده بود، کار آسانى نمى نمود. اما اگر هر کس از ضحاک و امثال
او حساب مى برد، هرگز حجر از امثال او بیم به خود راه نمى داد، على(علیه السلام) خود توجه داشت
که چه کسى را براى مقابله با او انتخاب نماید؟

حجر با سپاه خود
به سرعت حرکت کرد و خط سیر نیروهاى ضحاک را شناسایى نمود و به تعقیب آنان
پرداخت.سرانجام در سرزمین «تدمر»[22]که
از آن جا تا«حلب» پنج روز راه بود، سپاه ضحاک را متوقف ساخت و با آنان به نبرد
پرداخت. نبرد تا شب ادامه داشت در جریان جنگ نوزده نفر از سپاه ضحاک و فقط دو نفر
از یاران حجر کشته شدند، تاریکى شب مانع ادامه جنگ شد و حجر بن عدى به سپاه خود
دستور استراحت داد، ولى پس از روشن شدن هوا، متوجه شدند که ضحاک با استفاده از
تاریکى شب با قواى خود فرار کرده است.[23]

بدین ترتیب برگى
دیگر بر افتخارات زرین حجر افزوده شد و او با پیروزى به کوفه بازگشت.

پیمان وفادارى

... بامداد روز
بیستم ماه رمضان، شهر کوفه چهره اى دیگر داشت، همه ناآرام و نگران بودند، حادثه
سحرگاه روز قبل، همه چیز را عوض کرده بود.

در اطراف خانه
امیرمؤمنان(علیه السلام) انبوهى از جمعیت
دیده مى شدند که با بى تابى انتظار مى کشیدند، این بار برخلاف همیشه درب این خانه
به روى مردم بسته بود.

مردم طاقت نمى
آوردند و براى اطلاع از حال امام اجازه ورود مى خواستند.ناگاه در میان انتظار و
ناآرامى جمعیت، در باز شد و مردم به داخل خانه«على» راه یافتند.

امیرمؤمنان(علیه السلام) که زخم شمشیر
زهرآلود سحرگاه دیروز او را سخت رنجور کرده بود، در میان بستر آرمیده بود. صداى
السلام علیک یا امیرالمؤمنین در فضاى خانه طنین افکن بود و امام جواب همه را یک یک
و به آرامى ادا مى کرد. پس از لحظه اى چند همه آرام شدند، گویا منتظر بودند سخنان
امام را بشنوند، سخنان حکیمانه اى که از صدف هاى دریایى و گل هاى بهارى زیباتر
بود، سخنانى که بشر را به راه مى آورد، و انسان را در پیشگاه حکمت و عظمت آن به
خضوع وامى داشت.

همه آرام
شدند...ناگاه در میان حیرت و اندوه و سکوتى که بر همه جا حکمفرما بود، آهنگ سخنان
امام طنین افکند، سخنانى که هر جا امیرمؤمنان(علیه السلام) لب براى اداى آن مى گشود، همه گوش مى شدند،
و امواج موزون و نافذ گفتارش، چون نسیمى جان بخش، همه را به حرکت و حیات فرامى
خواند...حرکت و حیات در مسیر تکامل... .

ولى این بار،
امام قدرت سخن گفتن نداشت، و شاید تماس با مردم در آن حال، براى سلامتش زیان داشت،
ولى پیوند آن حضرت با مردم، ناگسستنى بود و دوست نداشت حتى در واپسین دم زندگى،
مردم را از ملاقات خود بازدارد و اجازه ندهد تا دیدگان مشتاق، چهره اش را نبینند و
گوش هاى شنوا کلماتش را نشنوند، همه منتظر بودند و کسى دم برنمى آورند... .

سکوت شکست تا یک
بار دیگر، کلمات امام على(علیه السلام) در فضاى عالم
هستى طنین افکند و سخنانش چون برق، محیط تاریک و ظلم زده انسان ها را روشن کند،
این بار توصیه اش این بود:

«مردم! قبل از
این که مرا از دست بدهید، هر سؤالى دارید، بکنید، ولى با توجه به حال مصیبت بار
پیشوایتان خلاصه و سبک باشد.»[24]

با اداى سخنان
امام، موج تأثر و اندوه، همه را فرا گرفت، قطرات اشک،

چون شبنم هاى
بهارى، بر گونه ها غلطید و صداى ناله و اندوه، فضا را پر کرد...

دل هاى سوخته در
مصیبت از دست دادن حامى و مدافع حقوق مردم، سخت به تپش افتاده بود، آنان غم خوار و
دلسوزى نداشتند، و تنها على بود که همیشه با

آن ها بود.

در این هنگام
صدایى شنیده شد، صدایى که اشک ها و ناله ها را براى لحظه اى متوقف کرد، این صدا،
صداى«حجر بن عدى»بود که در برابر امام ایستاده و با سوز و گداز خاصى، اشعارى را که
سروده بود مى خواند، او در اشعار خود چنین مى گفت:

«تأسف و اندوه من
به خاطر سرور پرهیزگار، پدر پاکان و شیرمرد پاکیزه خویى است که او را کافرى پست و
گمراه، و دور از رحمت خدا و گنه کارى مفسد و سنگدل کشت.

لعنت خدا بر کسى
باد که از شما خاندان دورى کند، زیرا شما از خاندان پیامبر راهنما، و نقطه امید من
در روز رستاخیز هستید.»[25]

چشمان نافذ و
بصیر امیرمؤمنان به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته فرمود:

«چگونه خواهى بود
هنگامى که تو را به تبرّى از من فراخوانند و چه خواهى گفت در آن حال که از تو
بخواهند پیوند دوستى ات را از من بگسلى»؟[26]

حجر پاسخ داد:

«به خدا سوگند،
اگر با شمشیر بدنم را پاره پاره کنند و اگر خرمنى از آتش بیفروزند تا مرا در آن
بیندازند، تمام این ها را قبول مى کنم ولى تبرى از تو را نه!»

در شب نوزدهم

حجر بن عدى شب
نوزدهم ماه رمضان که على(علیه السلام) ضربت خورد، در
مسجد کوفه بود، نزدیک هاى صبح، نجواى«اشعث بن قیس»را با«عبدالرحمن بن ملجم» شنید
که مى گوید: زود باش صبح دمید و هوا روشن شد، به مقصود خود نایل نمى شوى. حجر از
این سخنان به توطئه آنان پى برد و با شتاب به سوى خانه امیرمؤمنان(علیه السلام) حرکت کرد تا به
حضرت اطلاع بدهد که از رفتن به مسجد خوددارى نماید، ولى از شگفتى هاى تاریخ این
است که حجر از راهى به خانه على رفت و على از راه دیگرى رهسپار مسجد شد![27]

اینک که کوشش حجر
براى جلوگیرى از وقوع چنین فاجعه اى به نتیجه نرسیده بود، از سوز دل اشک تأثر از
دیده فرو مى ریخت و همه آمال خود را از دست رفته مى دید و با چنان اشعارى که گذشت،
سوز دل خود را بیان مى کرد.

امیرمؤمنان(علیه السلام) از این شور و
علاقه حجر ابراز خوشحالى نموده فرمود:«حجر! تو در هر کار خیرى موفق بوده اى،
خداوند از جانب خاندان پیامبر، پاداش نیک به تو بدهد.»[28]

على(علیه السلام) یک بار دیگر نیز
شهادت حجر و یارانش را پیش گویى کرد و فرمود:

«اى اهل کوفه!
هفت نفر از بهترین مردان شما در«عذراء» کشته خواهند شد و وضع آنان مانند اصحاب
اخدود خواهد بود.[29]

خستگى از جنگ

جنگ جمل و صفین و
نهروان و هم چنین جنگ هاى توأم با تلفاتى که بعد از جریان حکمیت، میان واحدهاى
ارتش معاویه و نیروهاى امیرمؤمنان در عراق و حجاز و یمن در گرفت، در میان یاران
على(علیه السلام) یک نوع خستگى از
جنگ و علاقه به صلح و متارکه جنگ ایجاد کرد، زیرا طى پنج سال خلافت على(علیه السلام) یاران آن حضرت
هیچ وقت اسلحه به زمین نگذاشتند مگر به قصد آن که فردا در جنگ دیگرى شرکت کنند.

از طرف دیگر، جنگ
آنان با بیگانگان نبود بلکه در واقع با اقوام و برادران و آشنایان دیروزیشان بود که
در جبهه معاویه قرار گرفته بودند.

مردم عراق در
واقع با این دست و آن دست کردن، و کندى در گسیل داشتن نیروها براى جنگ با گروه هاى
مختلف شام که به حجاز و یمن و حدود عراق شبیخون مى زدند، علاقه به صلح و خستگى از
جنگ را نشان دادند، و این که دعوت مجدد امیرمؤمنان را به جنگ صفین به کندى اجابت
نمودند، نشانه همین خستگى از جنگ بود.

پس از شهادت
امیرمؤمنان(علیه السلام) که «حسن بن على»
به خلافت رسید، کوشش هاى فراوان کرد تا دست خیانت کار معاویه را از بازى با سرنوشت
مسلمانان کوتاه سازد.ولى متأسفانه این کوشش ها بى ثمر ماند، زیرا عراقیان بیش از
زمان امیرمؤمنان(علیه السلام)سستى از خود نشان
دادند و هنگامى که امام مجتبى(علیه السلام) مردم را به جنگ
با اهل شام دعوت نمود، مردم خیلى به کندى آماده شدند.[30]

هنگامى که خبر
حرکت سپاه معاویه به سوى کوفه به امام مجتبى(علیه السلام) رسید، دستور داد مردم در مسجد جامع گرد
آمدند، آن گاه خطبه اى آغاز کرد و پس از اشاره به بسیج نیروهاى معاویه، مردم را به
جهاد در راه خدا و ایستادگى در مبارزه با پیروان باطل، دعوت نمود و لزوم صبر و
فداکارى و تحمل دشوارى ها را گوشزد کرد، ولى با اطلاعى که از روحیه مردم داشت،
نگران بود که دعوت او را اجابت نکنند، همین طور هم شد، زیرا پس از پایانِ خطبه
جنگى مهیج حضرت، همه سکوت کردند و احدى سخنان آن حضرت را تأیید نکردند.[31]

ولى امام حسن(علیه السلام) کسى نبود که از
خود ضعف نشان دهد و فوراً عقب نشینى کند، به همین جهت به دعوت مردم براى جنگ با
معاویه ادامه داد و به گردآورى سپاه پرداخت.

نقش حجر در بسیج
نیروها

در این هنگام،
امام به «حجر بن عدى»مأموریت داد تا مردم را براى جنگ، دعوت و تشویق نماید. حجر در
این شرایط بحرانى با شور و حرارت کامل، به فعالیت پرداخت و در یارى امام، فعالیت
چشم گیرى ایفا کرد[32]،
ولى با همه این ها عراقیان به کندى آماده شدند.

سرانجام امام با
یارى و همکارى حجر و دیگران یاران خود، سپاهى ترتیب داد و براى مقابله با معاویه
حرکت کرد.

ولى به واسطه
فقدان جبهه نیرومند و متشکل در عراق، عدم هماهنگى در سپاه امام که از گروه هاى
مختلف و متضاد تشکیل یافته بود، خیانت بعضى از فرماندهان سپاه، و توطئه هاى شیطانى
معاویه، پیش از آغاز جنگ، سپاه امام از هم پاشید و تمام کوشش هاى امام و شیعیان
شایسته و دلیر بى ثمر ماند و امام ناگزیر پیمان صلح(صلحى تحمیلى)با معاویه را امضا
کرد.

امام مجتبى(علیه السلام) به خوبى مى
دانست که سستى یاران او در مقابله با معاویه، عواقب وخیم و خطرناکى به دنبال
دارد.امام، حوادث شوم و تاریک آینده را به خوبى پیش بینى مى کرد، او مى دانست که
اگر معاویه(بدون وجود یک قدرت مخالف)به جامعه اسلامى تسلط یابد، عرصه را بر شیعیان
تنگ خواهد کرد و امثال حجر را زنده نخواهد گذاشت، به همین جهت با تأسف و اندوه
فراوان فرمود:

«...اگر (به علت
سستى و بىوفایى شما)ناگزیر شوم زمامدارى مسلمانان را به معاویه واگذار کنم، یقین
بدانید در حکومت بنى امیه، هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهید دید و گرفتار انواع
اذیت ها و آزارها خواهید شد.»

«هم اکنون انگار
به چشم خود مى بینم که فردا فرزندان شما (به علت قطع حقوق و مقررى و عواید آنان)
بر در خانه فرزندان آن ایستاده در خواست آب و نان مى کنند، آب و نانى که حق فرزند
شماست (و خداوند آن را براى آنان قرار داده است) ولى بنى امیه آنان را از در خانه
خود مى رانند و از حق خود محروم مى کنند.»[33]

طولى نکشید که
پیش گویى امام مجتبى(علیه السلام) به تحقق پیوست،
زیرا معاویه پس از انعقاد پیمان صلح، پایه هاى حکومت پلید خود را بیش از پیش
استوار ساخت و تمام قلمرو کشور اسلامى را تحت سیطره خود درآورده فشار و شکنجه
شیعیان را آغاز کرد... .

اینک بیش از یک
سال از شهادت امیرمؤمنان(علیه السلام)نمى گذشت، در این
مدت جامعه اسلامى شاهد حوادث تلخ و اسفبارى بود.

با شهادت على(علیه السلام) معاویه به آرزوى
دیرینه خود رسید; یعنى تمام قلمروهاى اسلامى را تحت تسلط خود درآورده نفس ها را در
سینه ها خفه کرده بود و در هر نقطه اى که مقاومتى شکل مى گرفت، با کمال بى رحمى
درهم مى کوبید.

در کوفه

البته معاویه این
برنامه ها را به تنهایى انجام نمى داد، بلکه به یارى و همکارى سه تن از جنایتکاران
تاریخ اسلام یعنى «عمرو عاص»، «زیاد بن ابیه» و «مغیرة بن شعبه»انجام مى داد.در
تاریخ اسلام، این چهار مرد نابکار از زیرک ترین حیله گران و مکاران روزگار شناخته
شده اند.

ولى معاویه گرچه
برحسب ظاهر تسلط کامل یافته بود، ولى باز هم از نفوذ معنوى و محبوبیت عمیق على(علیه السلام) در دل هاى
شیعیان بیمناک بود، به همین جهت با تبلیغات و سم پاشى هاى مداوم، کوشش مى کرد چهره
محبوب آن حضرت را در افکار عمومى وارونه نشان دهد. از این رو به نمایندگان و
کارگردانان خود در نقاط مختلف، دستور داده بود که از ناسزاگویى به امیرمؤمنان(علیه السلام) کوتاهى نکنند.

در دنباله این
برنامه ننگین در سال 41 هجرى که معاویه،«مغیرة بن شعبه» را به فرمانروایى شهر کوفه
منصوب نموده، بزرگ ترین وظیفه او را بدگویى به على(علیه السلام) و پیروان او اعلام کرد.

جنایت هاى مغیره

براى این که
مغیره را اندکى بهتر بشناسیم باید یادآور شویم که او همان کسى

است که ولیعهدى
یزید را که سرچشمه حوادث خونین و غم انگیزى در تاریخ

اسلام شد، پایه
گذارى کرد. او روزى که حکومت خود را در کوفه از دست رفته

یافت، براى ادامه
آن، مسئله جانشینى یزید را پیش کشید و به معاویه پیشنهاد کرد

که در زمان حیات
خود، یزید را به ولیعهدى منصوب نموده از مردم براى او بیعت بگیرد.

البته معاویه
قبلا این موضوع را در نظر داشت، ولى جرئت نمى کرد آن را اظهار کند; به خصوص این که
هنگام صلح با امام حسن(علیه السلام) شرط کرده بود که
براى خود جانشین تعیین نکند.

به این ترتیب،
وقتى که معاویه این پیشنهاد را از مغیره شنید، با شادمانى پرسید: آیا چنین کارى
امکان پذیر است؟

مغیره پاسخ داد:
من از اهالى کوفه بیعت مى گیرم،«زیاد بن ابیه»نیز از مردم بصره بیعت مى گیرد و غیر
از مردم این دو شهر، کسى با این امر مخالفت نمى کند.

به دنبال این
مذاکره، مغیره به کوفه بازگشت و با حیله ها و دسیسه هاى ننگینى، از مردم کوفه،
براى ولیعهدى یزید بیعت گرفت و به هدف خود رسید;یعنى حکمرانى کوفه را دوباره به
چنگ آورد. ولى به گفته خود وى، شکافى در میان مسلمانان پدید آورد که تا روز
رستاخیز، پرشدنى نیست![34]

این، گوشه اى از
جنایت هاى مغیره بود که براى روشن شدن ریشه هاى مبارزات حجر بن عدى به آن اشاره
کردیم. اینک برگردیم به اصل مطلب:

در سال 41 هجرى،
هنگامى که معاویه، مغیره را به حکومت کوفه منصوب کرد، هنگام «تودیع»به وى چنین
گفت:

«...من مطالب
زیاد را مى خواستم به تو سفارش کنم، ولى آن ها را به بینش و بصیرت تو واگذار مى
کنم، زیرا تو خود مى دانى که رضایت من در چیست، مى دانى که چگونه باید رفتار کنى
تا حکومت من استوارتر و وضع مردم بهتر شود... .

ولى یک چیز را به
تو توصیه مى کنم و آن، ناسزاگویى به على و طلب آمرزش و رحمت براى«عثمان» است.باید
شیعیان على را در فشار بگذارى، آنان را پراکنده بسازى، شهادت آنان را نپذیرى، و
شیعیان عثمان را تحسین بکنى و آنان را مقرب قرار داده شهادتشان را بپذیرى!»

مغیره وعده خوش
خدمتى داد و معاویه او را با خرسندى روانه کوفه کرد.مغیره پس از ورود به کوفه،
مأموریت خود را آن چنان که معاویه دستور داده بود، آغاز کرد!... ولى هر بار که
زبان به بدگویى از امیرمؤمنان(علیه السلام) مى گشود با پاسخ
تند و دندان شکن حجر بن عدى مواجه مى شد.

به محض آن که
مغیره زبان به بدگویى از امیرمؤمنان(علیه السلام) و قاتلان عثمان
و تمجید از عثمان و طرفداران وى مى گشود، حجر صدا مى کرد:

این شمایید که
مورد لعن و نکوهش خدا هستید، خدا مى فرماید:«برپاى دارنده عدالت باشید و براى خدا
گواهى بدهید.»[35]و
من گواهى مى دهم کسى که شما بدگویى اش را مى کنید، از هر کسى بهتر و شایسته تر است
و کسى که ستایش و تمجیدش مى نمایید، سزاوار نکوهش و ملامت است.

مغیره پاسخ مى
گفت:

«حجر! از روزى که
من به حکمرانى این شهر رسیده ام، از این حربه ها دیده ام و دیگر حربه تو در من اثر
ندارد. اینک از زمامدار مقتدر کشور بترس و از خشم و کیفر او بهراس، بدان که خشم او
گاهى افراد فراوانى مثل تو را نابود مى کند.»

مغیره با حیله
گرى خاصى در برابر اعتراض هاى تند حجر، نرمش نشان مى داد و عکس العمل او از حدود
این گونه تهدیدهاى لفظى تجاوز نمى کرد. او فقط هشدار مى داد که حجر از نرمش او
مغرور نشود و از مخالفت با حکومت مقتدر معاویه بهراسد و گرنه ممکن است این مخالفت
ها براى او گران تمام شود.

یک بار دیگر نیز
که مغیره، سخنان دیکته شده خود را تکرار کرد و زبان به بدگویى از امیرمؤمنان و
ستایش از عثمان گشود، ناگهان با بانگ خشمگین و رساى حجر بن عدى که در داخل و خارج
مسجد طنین افکند مواجه شد که:

«به جاى این
بدگویى ها دستور بده حقوق و مقررى مردم و سربازان را که قطع کرده اى بپردازند، تو
حق ندارى حقوق مسلمانان را ضبط کنى، پیش از تو هیچ حاکمى اجازه چنین کارى را به
خود نداده بود، تو، به جاى رسیدگى به وضع مردم، در بدگویى از امیرمؤمنان و ستایش
از جنایت کاران اصرار مىورزى!»

سخنان تند و
آتشین حجر دلیر، در مسجد پیچید و دل ها را تکان داد به طورى که اکثر مردم با او
همصدا شده گفتند:

مغیره حیله گر،
هرگز در برابر کارهاى دشوار در نمى ماند، و چون این بار نیز با اعتراض مرد دلیر و
بى پروایى مانند حجر بن عدى مواجه گردید، به جاى دستور بازداشت و مجازات، نرمى و
مدارا از خود نشان داد و از منبر پایین آمد و مسجد را ترک گفت... .

گروهى از معتمدان
وى که از کار او در حیرت بودند، نزد وى رفته گفتند:

چرا اجازه مى دهى
این مرد این گونه بى پروا به تو اعتراض کند و ابهت تو را درهم بشکند؟! این کار دو
زیان دارد: یکى این که وزن و عظمت تو را از بین مى برد، دوم این که خشم معاویه را
بر ضد تو برمى انگیزد.

مغیره گفت: «من
با این مدارا و گذشت، سر حجر را بر باد دادم، زیرا

او خیال مى کند
که هر حاکمى، مثل من رفتار مى کند، او به روش خود ادامه

خواهد داد و حاکم
بعدى او را در نخستین وهله به بدترین وضعى به قتل

خواهد رساند.»[36]

ترس مغیره از
کشتن حجر

محبوبیت عمومى و
شایستگى و فضیلت حجر به اندازه اى بود که مغیره ناگزیر به آن اعتراف کرد و
گفت:«نمى خواهم بهترین مردان این شهر را بکشم تا آنان در پیشگاه خدا سعادتمند
گردند و من، بدبخت و تبهکار شوم!»او اضافه کرد:

«با قتل حجر و
یاران او، معاویه در دنیا به عزت و آقایى مى رسد، ولى مغیره روز قیامت ذلیل و معذب
مى گردد!»[37]

«ابن عساکر»مى
نویسد:

معاویه طى نامه
اى به مغیره نوشت: «نیاز پیدا کرده ایم اموالى براى ما

بفرست.»

مغیره کاروانى
حامل کالاها و اموال به شام روانه کرد.هنگامى که کاروان، کوفه را ترک گفت، حجر از
موضوع آگاه شد و با یارانش کاروان را ضبط کرد و گفت: به خدا سوگند اجازه نخواهم
داد این کاروان به شام برود تا حق به حقدار برسد.

گزارش ضبط کاروان
به مغیره رسید، برخى گفتند: اجازه بده هم اکنون سر حجر را از تن جدا کرده بیاوریم،
وى گفت: «نه، من هرگز دست به قتل حجر نمى زنم.»[38]

مغیره، با هوش
شیطانى خود دریافته بود که صلاح وى در مبارزه با حجر بن عدى نیست، زیرا او همان
کسى است که پس از پیمان صلح اجبارى امام حسن(علیه السلام)با معاویه، نارضایتى خود را از این پیمان
آشکار ساخت و پسر ارشد امیرمؤمنان را به جنگ با معاویه دعوت کرد و از شدت محبت به
على(علیه السلام) و مخالفت با
معاویه گفت:

«کاش من پیش از
این مرده بودم و چنین روزى را نمى دیدم، زیرا با تن دادن به حکومت معاویه، به آنچه
از آن مى ترسیدیم گرفتار شدیم.»

حجر، این سخنان
را که خالى از جسارت نسبت پیشگاه مقدس امام حسن(علیه السلام)نبود، تحت تأثیر احساسات شدید گفت و از شدت
ناراحتى توجه نداشت که با چه شخصیت بزرگى سخن مى گوید!

قیافه امام مجتبى(علیه السلام) از این سخنان
متغیر شد، حسین بن على که در مجلس حضور داشت به حجر اشاره کرد، وى ساکت شد.

امام حسن(علیه السلام) یادآور شد که در
یاران خود آمادگى و وفایى که بتوان به آن اعتماد کرد، نیافته و بیشتر آنان را از
جنگ گریزان دیده و به همین جهت راضى نشدم مردم را به کارى که طبعاً به آن مایل
نیستند وادار کنم و در این میان خون عده اى از شیعیان فداکار نیز ریخته شود.[39]

حجر، آزرده و
ملول از آن مجلس بیرون آمد ولى هرگز نمى توانست خلافت ضد اسلامى بنى امیه را تحمل
کند. پس اگر حجر در برابر حکمران کوفه به مخالفت برمى خاست، جاى شگفتى نبود و
مغیره مى دانست که به هر صورت صلاح او در مبارزه با حجر نیست، چه گذشته از آمادگى
او براى هر گونه مقاومت، مردم مى دانند که این یار وفادار على(علیه السلام) کسى است که به
زهد و عبادت فراوان شهرت بسیار دارد، به علاوه، از فضلاى یاران پیامبر است و در
عین حال مردى جنگجو و در راه حق، سخت بى پرواست و در صراحت بیان و شجاعت، شاگرد
بزرگ مکتب پیشواى پرهیزکاران على(علیه السلام) است.

زیاد بن ابیه
جنایت کار

در سال 50 هجرى
دست مرگ، طومار عمر«مغیرة بن شعبه»را در هم نوردید و معاویه «زیاد بن ابیه»برادر
خوانده بدنام و سفاک خود را که حکمران بصره بود، به حکمرانى کوفه نیز منصوب نمود.

ماجراى برادرى
این دو مرد جاه طلب و ناپاک، به راستى از رسوایى هاى تاریخى به شمار مى آید، زیرا
معاویه در آغاز کار، از زیاد بیمناک بود و میان آن دو، نامه هاى تندى رد و بدل شده
بود، ولى سرانجام معاویه به کمک«مغیره بن شعبه»[40]و
با تطمیع و دسایس گوناگون او را با خود همراه ساخت و براى این که از هوش و شیطنت
او براى تأمین مقاصد خویش بهره بردارى نماید، او را برادر خود معرفى کرد، و براى
این منظور «صورت مجلس» تهیه کرد که پدرش«ابوسفیان» در حال مستى با زنى روسپى زنا
کرده است و زیاد، فرزند حلال زاده این مستى و زناکارى است، بنابراین باید او را
برادر معاویه دانست.[41]

این نطفه
پاک!براى معاویه بیش از اندازه قابل فیض بود، زیرا با شیطنت ویژه خود به آسانى از
عهده هر کار دشوارى برمى آمد.

تهدیدهاى زیاد

پس از پنج سال از
این داستان برادرخواندگى افتضاح آمیز یعنى در سال 45هجرى «زیاد» از طرف
«معاویه»حاکم بصره شد و پس از رسیدن به مقر فرمانروایى، مقررات منع عبور و مرور
شبانه اعلام کرد و دستور داد مردم پس از نماز مغرب و عشاء از خانه هاى خود خارج
نشوند.

او به قدرى شدت
عمل به خرج داد و با مردم با خشونت و بى رحمى رفتار کرد که در مدت کمى شهر را آرام
کرد و نفس ها را در سینه ها خفه ساخت.[42]

شاید براى شناختن
نسب و طرز کار«زیاد» همین اشاره کافى باشد.اینک که این مرد ستمگر با این سوابق
درخشان! در پرتو خوش خدمتى به معاویه، پس از مرگ مغیره، حکمران دو شهر مهم (کوفه و
بصره) شده بود، پیدا بود مخالفت با او چه خطرهایى در پى دارد.

اما مگر حجر بن
عدى شاگرد دلیر و مبارزه مکتب تشیع، از زیاد و بى پروایى او در آدم کشى، اندیشه به
خود راه مى داد؟

وقتى زیاد، به
کوفه وارد شد، بالاى منبر رفت و خطبه تهدیدآمیز و ماهرانه اى خواند و در پایان
خطبه، ماجراى قتل عثمان را پیش کشید و به قاتلان او بدگویى کرد، حجر، بى درنگ مثل
زمان مغیره به پاخاست و به زیاد اعتراض کرد![43]

زیاد، حجر را
احضار کرد و مطلبى را به او یادآورى کرد که مى توان آن را اصل مورد قبول همه
دنیاپرستان شمرد، وى گفت:

«حجر!مى دانى که
من تو را به خوبى مى شناسم، زیرا من و تو پیش از این، هر دو در صف یاران على بوده
و دل به مهر على بسته بودیم، ولى امروز اوضاع عوض شده است، پس مراقب رفتار خود باش
و به دست خود قبر خود را حفر نکن، زبان خود را نگهدار و در خانه ات بنشین.[44]

این تخت من نشیمن
توست، هر روز باید پیش من بیایى و هر حاجت داشته باشى بگو تا بى درنگ انجام بدهم.
مواظب خود باش و کارى نکن که من ناگزیر به عکس العمل شوم. مى دانم تو آدم بى صبرى
هستى، مبادا این اوباش و بى خردان تو را تحریک کنند.من هرگز خوارى یا سبک شمردن حق
تو را تحمل نمى کنم و تو را مثل خود مى دانم.»

ولى حجر کسى نبود
که به دلخواه زیاد رفتار کند، لذا چندى نگذشت که در بصره به زیاد خبر رسید که حجر
بن عدى، شیعیان را گرد خود جمع کرده جلسات سرى تشکیل مى دهد.«عمرو بن حریث»که
جانشین زیاد در کوفه بود[45]،
از عهده جلوگیرى برنیامده به وى نوشت:

«اگر به کوفه
احتیاج دارى زود خود را به کوفه برسان»!

زیاد به سرعت خود
را به کوفه رساند و عده اى از بزرگان کوفه را نزد حجر فرستاد تا بلکه حجر، دست از
مخالفت بردارد، ولى نتیجه اى نگرفت.[46]

آن گاه زیاد بر
فراز منبر رفت و خطبه تهدیدآمیزى خواند و ضمن آن گفت:

«اگر نتوانم این
قریه ناچیز(یعنى کوفه) را از شر تحریکات حجر حفظ کنم مرد نیستم! من بلایى بر سر
حجر بیاورم که براى آیندگان عبرت باشد!»

آن گاه خطاب به
حجر کرده گفت:

«کور خوانده اى و
تو مانند آن حیوانى هستى که در تاریکى شب، به جستوجوى طعمه شتافت اما اشتباهاً به
سراغ گرگ رفت و خود طعمه او شد...».

یاران حجر که بیش
از هر روز اطراف او را گرفته بودند در مسجد، سخنان تهدیدآمیز زیاد را مى شنیدند.

هنگامى که
ماموران به دستور زیاد خواستند حجر را دستگیر کنند، همراهان

او مانع شدند و
گفتند: «حجر نه پیش زیاد خواهد آمد و نه به فرمانش اعتنا

خواهد کرد.»

جریان را به زیاد
خبر دادند، او عده بیشترى را براى بازداشت حجر مامور کرد، اما باز هم یاران حجر از
او حمایت کردند، زیاد وقتى این موضوع را شنید خشمگین شد و به بزرگان کوفه پرخاش
کرده گفت: «دل هاى شما با حجر است و برادران و پسران و خویشان خود را به حمایت از
او گماشته اید و خود پیش من آمده اید، اگر ثابت نکنید که چنین نیست، کجروى شما را
با لشکریان انبوهى که براى تنبیه شما خواهم فرستاد، راست خواهم نمود.»

بزرگان کوفه وحشت
زده، از جا برخاستند و فریاد برآوردند که همه به فرمان تو هستیم و هرچه تو دستور
بدهى انجام خواهیم داد.

زیاد گفت: هر یک
از شما باید برادر و پسر و قوم و خویش خود را از گرد حجر پراکنده سازد.

متنفذین کوفه به
دستور او رفتار کردند، و چون از شماره یاران حجر کاسته شد، رئیس پلیس کوفه ماموریت
یافت حجر و یارانش را دستگیر کند و اگر خواستند مقاومت نمایند به ضرب چوب آن ها را
از پاى درآورد. و اگر کسى از آن ها حمایت کرد، او را نیز در هم بکوبد.

رئیس پلیس نزد
حجر رفت و از او خواست پیش زیاد برود.یاران حجر گفتند: هرگز حجر نزد زیاد نخواهد
آمد.

در این هنگام
مأموران شهر، با چوب هاى بازار، به جان یاران حجر افتادند و با آن که به گفته یکى
از یاران حجر، در آن موقع جز یک شمشیر در دست همه یاران حجر نبود، باز زد و خورد
آغاز شد و یاران حجر با کمال رشادت مقاومت کردند.

حجر به پیشنهادى
یکى از همرزمان خود، جنگ کنان به سوى محل قبیله خود«کنده» پیشروى کرد و خود را به
منزل رسانید و گروه انبوهى از همرزمان او در اطراف خانه حجر گرد آمدند.

در این هنگام
زیاد با تهدید و ارعاب، قبایل بزرگ کوفه را مامور ساخت که با قواى خود، حجر را
دستگیر کرده نزد او بیاورند.

جنگ جویان چند
قبیله به سوى خانه حجر حرکت کردند، حجر چون دید تعداد یاران او با انبوه هجوم
آوران یکسان نیست، به آنان گفت:پراکنده شوید، شما یاراى برابرى با انبوه سپاهى که
به جنگ شما آمده اند، ندارید و من دوست ندارم شما به خاطر من کشته شوید.پس از رفتن
آنان، خود به تنهایى به سوى یکى از قبایل حرکت کرد.

در این ماجرا
قیافه هاى متضاد کوفیان جلوه گر شد;جمعى مثل همیشه همین که وضع را خطرناک و خود را
دچار مخاطره دیدند از معرکه کنار رفتند! عده کمى هم مردانه سینه را سپر تیر حوادث
کردند و آماده هرگونه جانبازى شدند.گروهى نیز بى تفاوت تماشاگر این صحنه شدند.

مأموریت محمد بن
اشعث

در نتیجه این
حوادث، حجر در میان قبایل عرب آواره گردید. زیاد براى یافتن او نهایت کوشش را به
کار برد و هر کس از همرزمان حجر دستگیر شد، زیرشکنجه قرار گرفت تا محل اختفاى او
را نشان بدهد.سرانجام زیاد از دستگیرى او نومید گشت و محمد بن اشعث خویشاوند نزدیک
حجر را خواست و به او اخطار کرد که اگر حجر را پیدا و تسلیم نکند باغ ها و خانه
هایش را ویران و خود وى را نابود خواهد کرد.

محمد بن اشعث سه
روز مهلت خواست، زیاد یادآور شد که اگر تا سه روز حجر را تسلیم نکند خود او کشته
خواهد شد.[47]

خبر گرفتارى
همرزمان و خویشان حجر، او را که در خانه یکى از دوستانش پنهان بود، سخت پریشان و
اندوهگین ساخت به طورى که سرانجام تاب نیاورد و شخصى را پیش محمد بن اشعث فرستاد و
پیغام داد که مى دانم چه شرطى با زیاد کرده اى، اما نگران نباش من خود نزد زیاد
خواهم رفت، ولى تو باید با چند تن از بزرگان کوفه پیش زیاد بروى و با او شرط کنى
که مرا پس از تسلیم شدن، به شام نزد معاویه بفرستد تا در آن جا سرنوشت من معلوم
گردد.

محمد بن اشعث و
چند تن دیگر نزد زیاد رفتند و او شرط حجر را قبول کرد و خود واسطه ها را مامور
آوردن حجر گردانید.

هنگامى که زیاد،
یار دلیر و پایدار على(علیه السلام) را در برابر خود
دید زبان به طعنه گشود، ولى حجر به وى یادآور شد که او را امان داده و قبول کرده
است که او را پیش معاویه بفرستد و نباید از تعهد خویش، سرباز زند، آن گاه زیاد
دستور داد حجر را به زندان ببرند، وقتى حجر در میان حلقه محاصره ماموران به سوى
زندان حرکت کرد، زیاد گفت: «اگر احترام امانى که داده ام در میان نبود، هم اکنون
خونش را مى ریختم!»

کشته شدن آرى،
بدگویى به على نه!

اینک که رهبر
یاران امیرمؤمنان(علیه السلام) به زندان افتاده
بود زیاد، فرصت خوبى به دست آورده بود که مطابق میل معاویه، مردان سرشناسى را که
به دوستى على(علیه السلام)شهرت یافته
بودند، سرکوب سازد.

ماموران زیاد
براى دستگیرى این قبیل شیعیان بسیج شدند و جمعى را دست گیر ساختند و از میان آنان
عده اى را آزاد و برخى را زندانى کردند.

یکى از
دستگیرشدگان، شخصى بود به نام «صیفى بن قبیل» از طایفه«بنى همام» او در اثر سعایت
یکى از افراد قبیله خود دستگیر شد، وقتى او را نزد زیاد بردند، زیاد گفت:

ـ اى دشمن خدا
درباره ابوتراب چه مى گویى؟

ـ من ابوتراب را
نمى شناسم.

ـ دروغ مى گویى،
خیلى خوب او را مى شناسى.

ـ نه، من او را
نمى شناسم!

ـ آیا على بن ابى
طالب را نمى شناسى؟

- چرا، مى شناسم.

ـ او همان
ابوتراب است.

ـ نه على،
ابوالحسن و ابوالحسین است.[48]

در این هنگام یکى
از ماموران زیاد، براى خوش آیند وى گفت:

امیر به تو مى
گوید:ابوتراب است و تو حرف امیر را رد مى کنى؟

«صیفى» پاسخ داد:
اگر امیر دروغ بگوید، ما هم باید دروغ بگویم و حرف باطل او را تایید کنم؟!

زیاد از شهامت او
خشمگین شد و گفت: عصا را بیاورید، وقتى عصا را آوردند، زیاد گفت:

ـ چه گفتى؟

ـ بهترین سخن را
درباره بنده اى از بندگان خدا گفتم.

ـ با عصا آن قدر
او را بزنید تا نقش زمین گردد. دژخیمان آن قدر او را زدند تا توش و توان خود را از
دست داد و نقش زمین گشت.

در این هنگام
زیاد دستور داد دست نگهدارند و از او پرسید:

درباره على چه مى
گویى؟

ـ به خدا سوگند
اگر مرا قطعه قطعه کنى، جز آنچه شنیدى نخواهم گفت!

ـ باید على را
لعن کنى و گرنه سر از تنت جدا خواهم کرد.

ـ مى توانى مرا
بکشى ولى از من لعن به على(علیه السلام) نخواهى شنید،
اگر مرا بکشى در این راه من به فیض شهادت خواهم رسید ولى تو تبهکار خواهى شد.

ـ او را با زنجیر
گران ببندید و روانه زندان کنید.

بدین ترتیب یکى
دیگر از همرزمان حجر، راهى زندان شد... .

شهادت هاى دروغین

زیاد پس از
سرکوبى و بازداشت همرزمان حجر، براى آن که معاویه را به کشتن آنان وادار کند، شروع
به جمع آورى شهادت هاى دروغین و طومارهاى بى اساس بر ضد آنان کرد.

ابتدا از چهار
نفر از بزرگان کوفه شهادت خواست، و این گواهان عادل و بى غرض و راست گو!که لابد
براى خدا شهادت مى دادند!چنین گواهى دادند:

«حجر، عده اى را
دور خود جمع کرده و به خلیفه سوم ناسزاگویى نمود و مردم را به جنگ امیرالمؤمنین!
(معاویه)تحریک کرد و مى خواست خلافت را به خاندان على بن ابى طالب بازگرداند.حجر
با یارانش فرماندار معاویه را از کار برکنار کرد و اظهار دوستى وعلاقه به على نمود
و از دشمنان و مخالفان او بیزارى جست.این عده که همراه او هستند، مهم ترین یاران و
همفکران او هستند.»

زیاد در تهیه
شهادت هاى دروغین، بسیار کوشید تا دیگر جاى تردید یا اغماض براى معاویه باقى نماند
و سوگند خورد که آن قدر در این راه تلاش خواهد کرد که رگ هاى گردن حجر بریده و خون
او ریخته شود، به همین جهت گفت:

این شهادت چندان
قاطع نیست و باید تعداد شهود بیش از چهار نفر باشد، لذا تعداد زیادى را جمع کرد و
از آنان مطابق دلخواه خود شهادت گرفت، به طورى که طى آن، حکم کفر حجر را صادر
کردند.

«زیاد بن
ابیه»شهادت نامه اى نیز از قول«شریح بن هانى»که یکى از شخصیت هاى بزرگ کوفه بود،
جعل کرد و براى معاویه فرستاد، شریح وقتى از این جریان آگاه شد، نامه اى به معاویه
نوشت و طى آن حجر را ستود و شهادت مجعول را تکذیب کرد.[49]

پس از تکمیل
طومارها و شهادت نامه ها،«زیاد بن ابیه»به دو تن از ماموران ارشد دستور داد که حجر
و یازده تن از شیعیان على را که در زندان به سر مى بردند، به سوى شام حرکت بدهند.
این گروه عبارت بودند از:

1. حجر بن عدى;

2. ارقم بن
عبداللّه;

3. شریک بن
شدّاد;

4. صیفى بن فسیل;

5 . قبیصة بن
ضبیعه;

6. کریم بن عفیف;

7. عاصم بن عوف;

8 . ورقاء بن
سمى;

9. کدام بن حیان;

10.عبدالرحمن بن
حسان;

11. محرز بن
شهاب;

12. عبداللّه بن
حویه.[50]

به دستور زیاد،
این عده را دست بسته در کجاوه ها جاى دادند و از بامداد تا شامگاه عمداً در میدان
کوفه نگاه داشتند تا هم دیگران بترسند و هم زیاد به همه بفهماند که هیچ کس در
برابر قدرت او جرئت مخالفت ندارد.

اسیران دلیر

هنگامى که این
گروه مبارز، به جانب شام به حرکت درآمدند دل هاى نیکان و پاکان در سینه ها به تپش
در آمد و اشک هاى تأثر از دیده روشن بینان روان شد.

وصایاى این
قربانیان دلیر، هنگام جدایى از آنان، کمال رشادت و پایدارى شان را به ثبوت
رسانید.یکى از آنان به نام «قبیصة بن ضبیعه»هنگامى که کاروان اسیران در بیرون شهر
کوفه، به مقابل خانه او رسید، دید دخترانش پشت بام جمع شده به آنان نگاه مى کنند،
او مقدارى ساکت شد تا دختران آرام بگیرند، آن گاه از آنان خواست ساکت شوند، وقتى
ساکت شدند، چنین گفت:

«با خدا باشید و
شکیبایى بورزید، امیدوارم خداوند در این گرفتارى، یکى از دو نیکى را براى من روزى
کند: یا به شهادت برسم که خوشبختى و سعادت بزرگى است و یا به سلامت نزد شما
بازگردم. کسى که به شما روزى مى دهد و کفالت و نگهدارى شما را به عهده دارد، خداست
که زنده است و هرگز نمى میرد. خدا نگهدار شماست و امیدوارم مرا نیز حفظ کند و به
میان شما بازگردم.»

قبیصه این سخنان
را با آرامش و اطمینان گفت و با جمله اخیر، از دختران خداحافظى کرد.

وقتى این دوازده
تن را به جانب دمشق حرکت دادند، دختر«حجر بن عدى» با مشاهده آنان اشعارى خواند که
ترجمه چند بیت آن چنین است:

«اى ماه تابناک
طالع شو تا مگر حجر را روان بینى، اینک حجر به سوى معاویه روان است تا به میل
«زیاد بن ابیه» کشته شود.

اى حجر! اى حجر
قبیله بنى عدى! هر کجا بروى سلامت و شادى به همراهت!

کاش حجر با مرگ
طبیعى زندگى را بدرود مى گفت و همچون شتر قربانى قطعه قطعه اش نمى کردند! ولى اگر
حجر کشته شد، باکى نیست، زیرا خطر مرگ همیشه در کمین بزرگان هر قومى است.»[51]

در مَرْج عَذْراء

کاروان اسیران به
دوازده میلى دمشق یعنى«مرج عذراء»رسید، نام مرج عذراء براى حجر، نامى آشنا بود،
زیرا او فاتح آن سرزمین بود.وقتى که در پاسخ پرسش حجر از نام آن سرزمین گفتند:این
جا مرج عذراء است، گفت:

«الحمدللّه، من
نخستین کسى بودم که در راه خدا قدم در این سرزمین گذاشتم و من بودم که این جا را
فتح کردم، ولى اینک مرا در بند زنجیر به این جا آورده اند.»[52]

بارى ورود کاروان
به مرج عذراء به اطلاع معاویه رسید، معاویه با حضور بزرگان شام، نامه زیادرا باز و
شروع به خواندن کرد.پیداست که زیاد چگونه جنایت خود را خدمتى بزرگ براى معاویه و
استوارى خلافت او قلمداد کرده بود:

«ماجراى خطرناکى
بود، اما به یارى خدا به بهترین وجهى خاتمه یافت!آشوبگران به جاى خود نشستند و
امیرالمؤمنین(یعنى معاویه!)از زحمت آنان رهایى یافت.گروهى از فتنه جویان و در رأس
آنان حجر بن عدى که خود را از مسلمانان جدا نموده و به جنگ ما آماده شده بودند،
مغلوب گشتند، و ما به یارى خدا بر آنان پیروز شدیم.

براى این که جاى
تردید باقى نماند، بزرگان، معتمدان، نیک خواهان، پیرمردان و دینداران کوفه را دعوت
کردم تا به هر آنچه به چشم خود دیده و مى دانستند گواهى بدهند، شهادت آنان در آخر
این نامه نوشته شده است... .»

در این هنگام
نامه «شریح بن هانى» نیز که در آن از جعل شهادت به نام وى، پرده برداشته و حجر را
ستوده بود، خوانده شد.

طبعاً این جواب،
تردیدآمیز بود، وقتى زیاد از مضمون آن آگاه شد، نامه اى به وسیله «یزید بن حجیه»
براى معاویه فرستاد و در آن تذکر داد که اگر تو را به این سرزمین نیاز است، باید
حجر و یارانش را از میان بردارى. «یزید بن حجیه» در راه شام، در«مرج عذراء» به حجر
و همرزمانش برخورد و به آنان گفت:

«راه نجاتى براى
شما نمى بینم، من نامه اى آورده ام که در آن صحبت از

قتل شماست، اگر
پیامى براى معاویه دارید، بگویید تا من به استحضار وى

برسانم.»

حجر گفت: «به
معاویه بگو گواهانى که بر ضد ما گواهى داده اند از روى دشمنى و حسد به ما تهمت زده
اند.»

یزید پس از رسیدن
به شام نامه زیاد و پیغام حجر را به معاویه رسانید، او گفت: «حرف زیاد صحیح تر است
تا حرف حجر.»

آن گاه «عامر بن
اسود» را به مرج عذراء فرستاد تا از حال دو تن از اسیران خبر بگیرد. هنگام بازگشت
او، حجر گفت:

«از جانب من به
معاویه بگو: ما به خاطر امانى که زیاد به ما داده نزد تو آمده ایم، از خدا بترس و
در ریختن خون ما شتاب مکن». حجر این سخنان را با تأکید و تکرار گفت: عامر از تکرار
سخنان او برآشفت، حجر به سرزنش وى پرداخت و گفت:

«فکر تو همه این
است که از معاویه جایزه بگیرى، اما من و یارانم که فردا کشته خواهیم شد، در اندیشه
دیگرى هستیم، پس مرگ و زندگى ما براى تو یکسان است! بنابراین راه خود را در پیش
بگیر و برو.»

«عامر» از این
سرزنش شرمسار گشت و سوگند خورد که پیغام حجر را به معاویه خواهد رسانید و در نجات
وى خواهد کوشید.

پس از بازگشت
عامر، گفتوگو درباره سرنوشت زندانیان آغاز گردید، برخى از حاضران مجلس، در مورد
بستگان یا دوستان خود که جزو متهمین بودند، شفاعت کردند و شفاعت آنان قبول شد.

«مالک بن هبیره»
هم درباره «حجر بن عدى» وساطت کرد، اما معاویه نپذیرفت، بلکه برآشفت و گفت:

«حجر بزرگ قوم
است، بیم دارم که اگر آزاد شود کوفه را ضد من بشوراند و فردا ناگزیر شوم تو و
یارانت را براى فرو نشاندن فتنه او به عراق روانه کنم.»

مالک پاسخ داد:

«معاویه!انصاف
ندادى، من همراه تو در جنگ صفین جنگیدم و تو پیروز شدى و کارت بالا گرفت، ولى
امروز در مورد پسرعمویم از تو خواهشى مى کنم و تو پاسخ رد به من مى دهى و به
دستاویز بیم شورش و فتنه، به خواهش من ترتیب اثر نمى دهى؟!»

مالک این را گفت
و خشمگین از مجلس خارج شد.

معاویه براى این
که کار یک سره شود، سه نفر به نام «هدیه»،«حصین» و«ابوشریف» را مأمور کرد که بى
درنگ به مرج عذرا بروند و عفو شدگان را آزاد کنند و حجر و بقیه متهمان را به قتل
برسانند.

ماموران به مرج
عذرا رسیدند... .

آخرین شب

برنامه عبادت و
راز و نیاز پرسوز و گداز حجر و یارانش در شب آخر، تعجب و تحسین ماموران را برانگیخت
و همه را تحت تأثیر قرار داد. ماموران گفتند:امروز صبح دیدیم که نماز را طولانى
برگزار کردید و خوب دعا خواندید، اینک بگویید نظر شما درباره عثمان چیست؟

پاسخ دادند: او
نخستین کسى است که در حکومت اسلامى ستمگرى کرد و حق را زیر پا گذاشت.[53]

ماموران
گفتند:«معاویه شما را خوب شناخته است، اینک ما ماموریت داریم به شما پیشنهاد کنیم
که از على بیزارى بجویید و به او بدگویى کنید، اگر این کار را کردید شما را آزاد
مى کنیم ولى اگر خوددارى کردید شما را به قتل خواهیم رساند، به نظر معاویه خون شما
به واسطه شهادت مردم کوفه هدر، و قتل شما واجب است، اما در عین حال
امیرالمؤمنین(!)شما را عفو مى کند، از این مرد تبرى بجویید تا شما را آزاد کنیم.»

همه پاسخ
دادند:هرگز این کار را نخواهیم کرد.

طبق نوشته مسعودى
گفتند:

«شکیبایى بر تیغ
تیز براى ما آسان تر از قبول پیشنهاد شماست، ما هرگز تن به چنین کار زشت و ننگین
نخواهیم داد و مرگ را استقبال مى کنیم و ورود به خدمت پیامبر و على را بر داخل شدن
در آتش دوزخ ترجیح مى دهیم.»[54]

معاویه و
مزدورانش گمان مى کردند اکنون که حجربن عدى اسیر و در زنجیر و در یک قدمى مرگ است،
در برابر شبح قتل، روحیه اش ضعیف خواهد شد، در حالى که حجر و همرزمانش هوشیارتر از
آن بودند که از مقاصد پلید و شوم معاویه آگاه نباشند و شجاع تر از آن بودند که از
مرگ بترسند، از این رو به چنین کارى تن نداده هم چنان موضع شجاعانه خود را حفظ
کردند.

معاویه و حجر هر
دو مى دانستند که بیزارى و تبرّى حجر و یارانش از على(علیه السلام)خود بزرگ ترین پیروزى براى هدف معاویه یعنى
ترویج دشنام دادن به على، به حساب مى آید و اگر حجر تن بدان کار مى داد، راه دشنام
دادن به على را، براى همیشه هموار مى ساخت و هر مقاومتى را در برابر آن، در هم مى
شکست، بدین سبب حجر و یارانش از بیزارى جستن از على به شدت خوددارى کرده همگى به
استقبال مرگ شتافتند.[55]

حماسه شهیدان

بارى هفت تن از
همراهان حجر آزاد و باقى به مرگ محکوم شدند.[56]

هنگامى که نوبت
قتل حجر وفادار و بزرگوار رسید، از دژخیم خود

اجازه خواست دو
رکعت نماز بخواند، او موافقت کرد، حجر به نماز

ایستاد و نماز را
طول داد. پرسیدند:آیا از ترس مرگ نماز را طول دادى؟

گفت:

«به خدا سوگند در
عمرم هر وقت وضو گرفته ام، دو رکعت نماز خوانده ام و هرگز نمازى به این کوتاهى
نخوانده ام[57]و
براى این که خیال نکنید من از مرگ مى ترسم، به این کوتاهى خواندم.»[58]

آن گاه سر به سوى
آسمان بلند کرد و گفت:

«پروردگارا!شکوه
ستمگران را به درگاه تو مى کنیم، کوفیان بر ضد ما شهادت دروغ دادند و شامیان ما را
مى کشند، اگر مرا بکشند نخستین مجاهد اسلامى خواهم بود که در این جا خونش ریخته مى
شود، من نخستین کسى بودم که پرچم اسلام را در این سرزمین به اهتزاز درآوردم.»

آن گاه گفت:

«بعد از مرگ من،
زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشویید، زیرا مى خواهم روز رستاخیز
با همین وضع با معاویه روبه رو شوم.»[59]

«هدیه» در آخرین
لحظه به حجر پیشنهاد کرد که اگر هم اکنون از على(علیه السلام)بیزارى بجویى تو را آزاد خواهم کرد.

حجر گفت:

«با آن که قبر
خود را حفر شده، کفن خویش را گسترده و شمشیر مرگ را عریان مى بینم، هرگز به آنچه
شما مى گویید تن در نمى دهم.»[60]

گویى در این
هنگام حجر پیش گویى امیرمؤمنان را به یاد مى آورد که روزى به وى مى فرمود:

«حجر! چه خواهى
کرد اگر تو را زیر شکنجه قرار داده مجبور کنند که به من بدگویى کنى؟»

حجر عرض کرد: اگر
مرا چنین در فشار گذاشتند چه کنم؟

على(علیه السلام) فرمود: به من
بدگویى بکن ولى از من تبرى مجوى، زیرا من پیرو آیین حق هستم.[61]

سرانجام دژخیم،
ماموریت خود را انجام داد و رگ هاى گردن حجر را قطع کرد و خون پاک یار پاکبار و
سرفراز على(علیه السلام)ریخته شد!

فرزند حجر و
یارانش

رفتار معاویه با
حجر و همرزمانش از منحط ترین روش هایى بود که یک حکومت درباره مردم به کار مى بندد
و از آن پست تر و منحط تر این بود که فرزند جوان حجر را که هیچ کس نمى گفت دستى در
این کار داشته است، با پدرش حجر به قتل رسانید.

معاویه و زیاد بن
ابیه مى خواستند از عاطفه پدرى حجر نسبت به فرزندش که به گمان خودشان بر جان او مى
ترسید، بهره بردارى کنند به این امید که شاید دل حجر نرم گردد و خود، از على(علیه السلام) بیزارى جوید و
یا آن که فرزندش از على تبرى نماید.

لیکن حجر هنگامى
که از تصمیم شان آگاه شد، از آنان درخواست کرد تا فرزندش را پیش از او بکشند، آنان
نیز درخواست او را پذیرفتند، آن گاه رو به حجر نموده وى را مورد استهزا قرار داده
گفتند: خیلى زود داغ فرزند خود را نصیب خود کردى!

اما آنان در این
فکر سخت اشتباه کرده بودند، معاویه و اطرافیانش کوچک تر از آن بودند که با مقاصد
پست و آرمان هاى منحط خود، به اوج هدف عالى و آرمان بلند حجر بن عدى دست یابند.

بارى حجر پاسخ
داد:«ترسیدم که فرزندم وضع هولناک شمشیر را بر گردن من ببینند و پس از من از على
تبرى و بیزارى جوید!»[62]

علاوه بر حجر، شش
نفر از یاران او نیز در مرج عذرا کشته شدند که اسامى آنان به قرار زیر است:

1. شریک بن شداد
حضرمى;

2. صیفى بن فسیل
شیبانى;

3. قبیصة بن
ضبیعة عبسى;

4. محرز بن شهاب
منقرى;

5 . کدام بن حیان
عنزى;

6.عبدالرحمن بن
حسان عنزى.[63]

بازتاب شهادت حجر
بن عدى

خبر شهادت جان
گداز حجر دلیر و همرزمان جانباز او بازتابى وسیع داشت.این حادثه دلخراش، موجى از
نفرت و انزجار از حکومت پلید معاویه، در سراسر جامعه اسلامى به وجود آورد و افکار
عمومى را چنان تکان داد که از همه جا صداى اعتراض به کشتارهاى بیرحمانه معاویه
برخاست; مخصوصاً مردم عراق از این فاجعه بسیار ناراحت بودند و مى گفتند:

«نخستین ذلت و
خوارى که گریبانگیر مردم کوفه شد، مرگ امام حسن مجتبى(علیه السلام)، قتل حجر و پیوستن«زیاد» به معاویه به عنوان
پسر«ابوسفیان»است.»[64]

ولى پیشاپیش همه
اعتراض کنندگان حسین بن على(علیه السلام) بود.ایشان طى
نامه شدیداللحنى به معاویه اعتراض کرد و او را در قتل حجر و یارانش مورد انتقاد
قرار داد.

نامه حسین بن على(علیه السلام) در پاسخ نامه
معاویه بود که طى آن از رهبرى جنبش هاى ضد اموى به وسیله امام حسین(علیه السلام) اظهار نگرانى و
گله نموده بود.حسین بن على(علیه السلام)در پاسخ وى نوشت:

«اما بعد نامه
تو، به دستم رسید.نوشته اى که خبرهایى از من به گوش تو رسیده است که به گمان تو
هیچ وقت زیبنده من نبوده و تو آن ها را در خور شأن من نمى دانسته اى.باید بگویم
تنها خداست که انسان را به کارهاى نیک هدایت نموده توفیق اعمال خیر را به انسان مى
دهد.

اما آنچه از
ناحیه من به گوش تو رسیده، یک مشت سخنان بى اساسى است که چاپلوسان و سخن چینان
تفرقه انداز و دروغ پرداز از خود ساخته و پرداخته اند.

من نه تدارک جنگى
بر ضد تو دیده ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته ام و این، نه به خاطر ترس از تو و
بیم عذرخواهى از تو، یا دوستان ستمگر و بى دین توست که پیروان حزب ستمگران و
برادران شیطانند، بلکه به واسطه ترس از خدا مى باشد.

آیا تو نبودى
که«حجر بن عدى» و یاران او را که همه از نمازگزاران و پرستش کنندگان خدا بودند،
کشتى؟ آیا حجر و یارانش گناهى غیر از این داشتند که با ظلم مبارزه مى کردند، بدعت
ها را ناروا مى شمردند، امر به معروف و نهى از منکر مى نمودند و در راه خدا از سرزنش
هیچ سرزنش کننده اى باک نداشتند؟

تو به حجر و
یارانش امان دادى و سوگندى اکید یاد کردى و به آنان اطمینان کامل دادى که به واسطه
حوادث گذشته آزارشان نکنى و کینه هاى گذشته را کنار بگذارى، ولى بس از آن همه امان
ها و سوگندها، دست به خون پاک آن ها آلودى و مرتکب ستم و تجاوز شدى و در پیشگاه
خدا به خود جرئت گناه دادى و سوگند خدایى را سبک شمردى...»[65]

معاویه در سالى
که حجر بن عدى و یارانش را کشت، به حج رفت و در مکه با حسین بن على(علیه السلام) ملاقات کرد، وى
در این ملاقات از راه طعنه به آن حضرت گفت:

ـ آیا شنیدى که
ما با حجر بن عدى و یارانش و شیعیان پدرت چه کردیم؟

ـ چه کردى؟

ـ آنان را کشتیم
و کفن کردیم و بر آنان نمازگزاردیم.

حسین بن على(علیه السلام) لبخندى زد و
فرمود:

ـ آنان دشمنان تو
بودند و تو با آنان چنین رفتار کردى، ولى بدان اگر ما پیروان و دوستان تو را
بکشیم، نه بر آنان نماز مى خوانیم و نه کفن مى پوشانیم، و نه آنان را دفن مى کنیم!
(زیرا آنان را مسلمان نمى دانیم!)[66]

اعتراض عایشه

یکى دیگر از
کسانى که به قتل حجر اعتراض کردند، عایشه بود، با آن که او میانه خوبى با
امیرمؤمنان(علیه السلام) نداشت، و به
همین جهت چندان دلش به حال یاران آن حضرت نمى سوخت، اما عظمت شخصیت حجر از یک سو و
اهمیت فاجعه (که طى آن گروهى از پاک مردان به قتل رسیدند) از سوى دیگر، عایشه را
وادار به اعتراض کرد.

به گفته بعضى از
مورخان، عایشه پس از دستگیرى حجر و انتقالش به شام، شخصى را نزد معاویه فرستاد تا
مانع کشتن حجر شود، ولى وقتى فرستاده او به شام رسید که کار از کار گذشته بود.[67]

در هر حال معاویه
در سفرى که به منظور اخذ بیعت براى ولیعهدى

پسرش«یزید» وارد
مدینه شد، به خانه «عایشه»رفت و سخنان زیادى میان

آن دو رد و بدل
شد، عایشه در این گفتوگو در مورد قتل حجر و یارانش،

به معاویه اعتراض
کرد و او را سخت مورد ملامت قرار داد. معاویه به بهانه

این که«گناه قتل
حجر به گردن کسانى است که بر ضد او شهادت داده، طومار

امضا کرده اند»[68]خود
را تبرئه کرد و گفت:«حساب مرا با آنان به روز قیامت

واگذار!»[69]

عایشه گفت: از
پیامبر اسلام شنیدم فرمود:«بعد از من هفت نفر کشته مى شوند که خدا و اهل آسمان از
قتل آنان خشمگین خواهند شد.»[70]

چهار جنایت بزرگ

«حسن بصرى نیز
یکى دیگر از افرادى بود که قتل حجر و یارانش را محکوم کرد.او با این که هوادار
عثمان بود و با امیرمؤمنان دشمنى داشت، اما جنایت هاى معاویه را محکوم کرد، او
گفت:

معاویه دست به
چهار جنایت و عمل ننگین زده است که هر کدام از آن ها کافى است که او را براى همیشه
گرفتار خشم و عذب الهى گرداند:

1. او به کمک
گروهى از نابخردان، بر امت اسلامى چیره شد و سرنوشت مسلمانان را در دست گرفت بدون
آن که با آنان مشاوره نماید، در حالى که رجال بافضیلت و عده اى از یاران پیامبر(صلى الله علیه
وآله)در میان امت
بودند.

2. پسر شراب خوار
و مست خود را که لباس حریر مى پوشید و به ساز و آواز مشغول بود، ولیعهد خود کرد.

3. زیاد بن ابیه
را (که از بستر نامشروعى متولد شده بود) برادر خود (پسر ابوسفیان)معرفى کرد، در
حالى که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)فرمود:

«فرزند متعلق به
شوهر زن است، و زناکار باید سنگسار شود.»[71]

4. او دست به خون
حجر آلوده کرد، واى بر او از بابت قتل حجر و یارانش.[72]

آرزوى مرگ

موج غم و اندوه
تلخى که شهادت«حجر بن عدى» و همرزمانش به وجود آورد، منحصر به این ها نبود بلکه
این خبر در اقصى نقاط قلمرو پهناور اسلامى با عکس العمل شدید مردم روبه رو شد. از
آن جمله«ربیع بن زیاد حارثى»استاندار معاویه در منطقه خراسان، با این که خود از
اعضاى حکومت معاویه بود، همین که خبر قتل حجر را شنید گفت:

«خدایا! اگر ربیع
در پیشگاه تو آبرو دارد، مرگ او را برسان.» دعاى او به هدف اجابت رسید و هنوز از
مجلس برنخاسته بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد.[73]

«حسن بصرى»مى
گوید: از طرف معاویه در خراسان ماموریت نظامى داشتم، فرمانده ما یکى از تابعین
بود، روزى نماز ظهر را به امامت او خواندیم، پس از نماز، به منبر رفت و گفت:

«مردم!حادثه
بزرگى در جهان اسلام رخ داده است که پس از مرگ پیامبر(صلى الله علیه وآله)چنین حادثه اى رخ نداده بود، به من خبر رسید
که معاویه، حجر بن عدى را کشته است، اگر مسلمانان غیرت داشته باشند و معاویه را به
کیفر این جنایت بزرگ برسانند، چه بهتر و گرنه از خداوند خواستارم به زودى مرگ مرا
برساند». «حسن»مى گوید: همان روز این مرد از دنیا رفت.[74]

توجیهات بى اساس

چنان که گفتیم،
فاجعه قتل حجر و یارانش انعکاس وسیعى در افکار عمومى داشت و براى معاویه گران تمام
شد.معاویه مى خواست با عذرتراشى ها و دروغ پردازى هایى خود را تبرئه کند، ولى هرگز
نتوانست قتل حجر و یارانش را که از بهترین مردان جامعه اسلامى بودند توجیه نموده
خود را از این جنایت بزرگ، تبرئه کند! او در مقابل فشار مردان حق گو و اعتراض هاى
شخصیت هاى بزرگ آن روز، دست آویزها و بهانه هاى مختلفى پیش مى کشید و هر بار عذر
مضحکى عنوان مى کرد او گاه مى گفت:

«مصالح عالى امت!
ایجاب مى کرد حجر و همراهانش کشته شوند، زیرا وجود آنان مایه فساد و موجب فتنه و
آشوب در میان امت بود، و من فکر کردم قتل یک نفر براى حفظ مصالح مردم، بهتر از
بقاى او و ایجاد فتنه است.»[75]

و گاه مى گفت:

«آنان را من
نکشتم، بلکه کسانى کشتند که بر ضد آنان شهادت دادند.»[76]

و گاهى نیز گناه
قتل حجر و یارانش را به گردن زیاد مى انداخت و مى گفت:

«چه کنم،«زیاد»
درباره آنان نامه ها به من نوشت و تاکید کرد و گزارش داد که اگر زنده بمانند اسباب
درد سر شده شکافى به وجود خواهند آورد که به این زودى پر نخواهد شد.»[77]

یا این که مى
گفت:«پسر سمیه مرا به این کار وادار کرد و من حرف او را پذیرفتم.»[78]

سؤالى که در این
جا پیش مى آید و در دادگاه تاریخ مطرح است، این است که:

آیا مصالح عالى
امت ایجاب مى کرد که بزرگمرد شایسته اسلام یعنى امیرمؤمنان در بالاى منابر مورد
لعن و ناسزا قرار گیرد و مردم از او تبرى بجویند و اگر این کار را نمى کردند موجب
بروز فتنه و فساد مى شد؟! آیا مخالفت با چنین بدعت ننگینى، در آیین اسلام مجوّز
قتل کسى مى گردد؟

آیا شهادت هایى
که زیاد بن ابیه بر ضد حجر و یارانش جمع آورى کرد راست بود یا چنان که اشاره
کردیم، عموماً شهادت هاى دروغى بود که با تطمیع یا تهدید، از مردم گرفته شده بود؟
مگر«شریح بن هانى»یکى از بزرگان آن روز که از زبان او شهادت نامه اى بر ضد حجر،
جعل شده بود، در نامه اى خطاب به معاویه، آن شهادت نامه را تکذیب نکرد؟[79]

آیا این شهادت ها
بود که مجوّز قتل حجر بود؟

از همه مضحک تر،
این عذر معاویه است که مى گفت: «زیاد»مرا وادار به این کار کرد، و آن قدر تأکید
نمود تا من دستور قتل حجر را صادر کردم.»

باید پرسید: آیا
معاویه حکمران زیاد و فرمانبر او بود یا برعکس؟ آیا کسى که مى بایست در این باره
تصمیم بگیرد، معاویه بود یا زیاد؟

این عذر معاویه
چه قدر شباهت به عذر پسرش «یزید»دارد که بعدها، گناه قتل امام حسین(علیه السلام) و یارانش را به
گردن«عبیداللّه»پسر همین «زیاد»انداخت و گفت:

«این کار، کار
عبیداللّه است»!

چرا حجر بن عدى
تقیه نکرد؟

اکنون که مبارزات
حجر و انعکاس شهادت او را خواندید، ممکن است در این جا سؤالى پیش آید و آن این است
که چرا «حجر بن عدى» و یارانش تقیه نکردند؟ و آیا در مواردى که جان انسان در خطر
است تقیه واجب است؟ و اگر آن روز افشاگرى و مبارزه علنى واجب بود، چرا شخصیت هاى بزرگ
دیگر از یاران امیرمؤمنان(علیه السلام) قیام و مبارزه
نکردند.

به عبارت دیگر،
آیا حجر و همرزمانش به قیامى حساب نشده و انقلابى زودرس و عجولانه دست زدند و بى
جهت جان خود را به خطر انداختند و کارى شبیه انتحار انجام دادند؟ یا گروه دوم که
ظاهراً خاموش بودند و ساکت، و این مسیر را نپیمودند، افرادى وظیفه نشناس و ترسو و
بى تفاوت و ناآگاه بودند؟

پاسخ

باید توجه داشت
که اصولاً موقعیت ها و موارد و اشخاص با هم فرق مى کند، گاهى خطرى که از ناحیه
دشمن متوجه است، چندان مهم نیست و اساس مکتب را تهدید نمى کند، در چنین مواردى مى توان
تقیه نمود، ولى گاهى خطر چنان جدى و مهم است که اساس مکتب و مذهب در معرض خطر قرار
مى گیرند طبعاً در چنین مواردى که سکوت و بى تفاوتى و تسلیم و سازش به قیمت نابودى
مکتب تمام مى شود، تقیه جایز نیست بلکه باید با تحمل همه خطرات، مبارزه و مقاومت
کرد.

البته لازم نیست
چنین خطرى از ناحیه یک توطئه و دسیسه بزرگ متوجه گردد، بلکه گاهى ممکن است یک
اقدام کوچک، یا یک سکوت از یک پیشواى بزرگ مذهبى در برابر عملى نامشروع، اساس مکتب
را به خطر بیندازد در چنین مواردى، سکوت پیشوا که موجب تزلزل مکتب مى گردد جایز
نیست.

حدیثى از پیشواى
ششم نقل شده است که شاهد این معناست;«زراره» یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) از آن حضرت
پرسید:آیا کشیدن مسح پا (در وضو) از روى کفش (مطابق روش اهل سنت)از روى تقیه جایز
است؟

حضرت فرمود: سه
چیز است که من هرگز در آن ها تقیه نمى کنم:

1.شراب خوارى;

2. کشیدن مسح پا
از روى کفش(در وضو);

3. حج تمتع.[80]

یعنى به هر قیمت
تمام شود شراب نمى خورم، از روى کفش مسح نمى کشم و حج تمتع را ترک نمى کنم.

نکته حدیث در این
جاست که حضرت نگفت واجب است مسلمانان در این سه مورد تقیه نکنند، بلکه فرمود که
«من تقیه نمى کنم».پیداست اگر پیشواى بزرگى مانند امام صادق(علیه السلام) در چنین مواردى که نشان دهنده طرز تفکر و
امتیاز فقه شیعه است، تقیه نماید، فقه شیعه و مبانى تفکر شیعه از بین مى رود، از
این رو به هر قیمت تمام شود، تقیه نمى کند(گو آن که براى دیگران تقیه در این موارد
جایز باشد).

رفتار رهبران
مذهبى دیگر نیز چنین است; مثلا اگر یک مجتهد بزرگ و مرجع تقلید، بخواهد از روى
تقیه علناً شراب بخورد، یا همسر خود را بى حجاب در یک مجمع عمومى بیاورد، دیگر به
هیچ وجه نمى توان حرمت این عمل را به مردم ثابت کرد. به همین جهت تقیه از چنین
شخصى در چنین مواردى پذیرفته نیست.

اکنون که مطلب
قدرى روشن شد، برگردیم به اصل بحث و این که چرا حجر تقیه نکرد؟

حجر بن عدى پس از
شهادت امیرمؤمنان(علیه السلام) در میان شیعیان،
سمبل تشیع و چهره درخشانى بود و سکوت و سازش او با حکومت معاویه، تشیع را با خطر
جدى روبه رو مى ساخت، از این رو سکوت شخصیت هایى مثل او جایز نبود، ولى افرادى که
هم سطح او نبودند، چنین وضعى نداشتند و مى توانستند تقیه کنند.

بنابراین، هم
آنان که مبارزه و جانبازى و فداکارى کردند، به وظیفه خود عمل نمودند و هم افرادى
که به این مبارزه نپیوستند، کوتاهى نکردند.

به عبارت دیگر در
محیط خفقانى همچون محیط حکومت معاویه که تبلیغات دروغین دستگاهش که به وسیله جیره
خواران و مزدوران و پاره اى از دانشمندان دین فروش همچون«ابوهریره» که زمانى هم در
صف صحابه پیامبر(صلى الله علیه
وآله)قرار داشته اند،
چنان اوج گرفت که مردم به کلى از حقایق اسلام و آنچه حکومت جبار با آنان مى کند،
بى خبر مانده اند و مکتب انسان ساز على(علیه السلام) با تمام نقاط درخشانش چنان سانسور شده و زیر
پرده هاى سکوت و خفقان قرار گرفته که براى عقب راندن این ابرهاى ضخیم و تیره و تار
قربانیانى لازم است که مرگشان توفان هاى عظیمى به پا کند.در این گونه موارد ـ ولو
به عنوان واجب کفایى ـ افشاگرانى لازم است تا سر حد مرگ و قربانى شدن در این راه
پیش بروند.

ولى آیا شهادت
همه کس توفان زا و موج افکن است، آیا از دست رفتن هر کسى مى تواند لرزه بر افکار
خفته بیفکند؟... و پایه هاى این حکومت را بلرزاند...مسلماً نه.

حجربن عدى ها،
میثم تمارها و در موارد مشابه ابوذرها و عمارها مى بایست در این میدان ها گام
بگذارند و دست به افشاگرى بزنند و دیدیم که تنها خونشان چه توفان هایى به پا کرد.

«حجر بن عدى»و
یارانش بعد از آن که مهر سکوت را در عصر پرخفقان معاویه شکستند و همه جا را با
طنین رعد آساى گفتار خود شکستند وبه روشنگرى پرداختند، بى آن که حاضر شوند جان خود
را با گفتن یک جمله ساده در مورد جدایى از مکتب على(علیه السلام)نگهدارند، شربت شهادت نوشیدند، ولى در صفحات
گذشته دیدیم که مرگشان چه توفانى از خشم واعتراض در سراسر حجاز و عراق
برانگیخت;توفانى که معاویه هرگز انتظارش را نداشت.

و اما آنان که در
درون حکومت هاى فاسد نفوذ کردند و به پست هاى حساس رسیدند، حسابشان جداست، آنان نه
به خاطر پول و ثروت و نه براى مقام و موقعیت بلکه به عنوان یک «تاکتیک حساب شده»

زیر نظر پیشوایان بزرگ اسلام، به این کارها دست زدند، و علاوه بر این که پناه گاهى
براى ستمدیدگان بودند و عملا قسمتى از مظالم این دستگاه هاى جبار را خنثى مى
کردند، در تسریع نابودى آن ها سهم مؤثرى داشتند و تنها به خاطر همین اهداف، به
چنان همکارى تن درمى دادند.

ولى اشتباه نشود
راه سوء استفاده در این زمینه آن چنان وسیع است که هر کس باید خود را در این گونه
موارد متهم کند مبادا گرفتار وسوسه هاى دروغین گردد و به گمان خدمت به خلق خدا و
پیشبرد هدف هاى انقلابى در خدمت ظالمان و صاحبان «زر و زور» در آید و خود را
«سلمان فارسى»یا «على بن یقطین» بشمارد، در حالى که در واقع نقش «ابن زیاد»
یا«عمرسعد» را دارد![81]

اشتباه«ولها وزن»

در پایان این
فصل، بى مناسبت نیست داورى«ولهاوزن»آلمانى را درباره نهضت و شهادت «حجر بن عدى»
بررسى کنیم:

وى در کتاب خود
به نام الخوارج و الشیعه از این که افکار
عمومى مسلمانان به سوى ماجراى حجر و یارانش و تقبیح قتل آنان معطوف گشته، سخت به
تعجب افتاده است.

وى عقیده دارد که
قتل حجر و یارانش یک امر طبیعى بوده و منافات با قوانین اسلام نداشته است.

آن گاه مى
پرسد:پس چرا مسلمانان، قتل آنان را تقبیح مى کنند؟ او پس از این سوال مى کوشد عللى
براى این امر بتراشد که همه آن ها دلالت دارد بر این که وى از تاریخ و حقایق
اسلام;مخصوصاً از تاریخ زندگى مسلمانان در آن عصر، و هم چنین از شخصیت خود حجر،
کاملا بى خبر بوده است.

وى سپس افکار
عمومى را که بر ضد قتل حجر برانگیخته شده است چنین توجیه مى کند که مسلمانان، کشتن
هیچ کس را تجویز نمى کنند مگر آن که کسى مرتکب قتل شده باشد و چون حجر و یارانش
هیچ کس را نکشته بودند، مسلمانان کشتن آنان را تقبیح نموده آن را فاجعه اى دردناک
به شمار مى آوردند، در صورتى که قیام بر ضد حکومت نیز موجب قتل خواهد بود.

اشتباه
بزرگ«ولهاوزن» در این جاست که او نمى داند اگر قیام بر ضد حکومتى موجب کیفر قتل
است، قیام بر ضد حکومتى است که بر اساس موازین اسلام روى کار آمده باشد (نه این که
فقط اسمش حکومت اسلامى باشد) ولى آیا حکومت ستمگر معاویه، بر اساس موازین اسلامى
روى کار آمده بود؟ او بر اسا چه مجوّزى بر مردم حکومت مى کرد؟

گرچه شیعه اصولا
خلافت و جانشینى پیامبر را یک منصب الهى مى داند و«شورا» را به رسمیت نمى شناسد،
اما اگر فرضا هم شورا را مجوّز قانونى خلافت بدانیم، آیا معاویه با کدام شورا به
حکومت رسیده بود تا قیام بر ضد آن، موجب قتل باشد؟!

«ولهاوزن»نمى
داند که حجر مکرر مى گفت: «من بیعت معاویه را نقض نکرده ام»[82]بلکه
اقدام حجر در واقع انعکاس فریادها و نارضایتى هاى مردم ستمدیده بود که مزدوران
معاویه آن ها را در حلقوم ها خفه کرده بودند.

ولى اگر هم نقض
بیعت مى کرد، باز جرمى محسوب نمى شد، زیرا در آن زمان قیام بر ضد حکومت، در نظر
مردم مسلمان، یک عمل قانونى محسوب مى شد و علت آن این بود که مسلمانان حکومت بنى
امیه را یک حکومت غاصب و ستمگر مى دانستند و به همین دلیل افکار عمومى، از هر قیام
و انقلابى که بر ضد این حکومت به وجود مى آمد، پشتیبانى مى کرد.

عمل حجر بن عدى و
یارانش چیزى جز آنچه ما امروز«تظاهرات اعتراض آمیز»مى نامیم، نبود، زیرا حجر، بر
ضد ستمگرى و استبداد و اعمال نارواى معاویه و دشنام دادن به على(علیه السلام) بر سر منابر،
اعتراض مى کرد و این ناسزاگویى نتیجه تحریکات حکومتى بود که«زیاد بن ابیه»نمایندگى
آن را داشت و حجر بن عدى یار شجاع و دلیر پیامبر نمى توانست در برابر چنین خلاف
کارى ها و اهانت به دومین شخصیت والاى جهان اسلام، صبر و شکیبایى نماید و چنان که
در صفحات گذشته دیدیم، هنگامى که تحت تعقیب قرار مى گرفت، چون احساس کرد ممکن است
میان طرفین، کشتار وسیعى رخ بدهد به مردمى که اطراف او جمع شده بودند تا با دشمنان
او بجنگند، اعلام کرد که متفرق شوند، آن گاه خود را در برابر امانى که گرفت، تسلیم
دستگاه حکومت کرد و هیچ قانونى در دنیا شخصى را که مانند حجر به حکومتى اعتراض
کند، محکوم به مرگ نمى سازد.

حقیقت این است که
نه حجر و نه حتى یک نفر از یاران او، مبادرت به عملى نکرده بودند که استحقاق کیفر
زندان داشته باشند چه رسد به این که آنان را محکوم به مرگ کنند. ولى چون این گروه
به داشتن تمایلات آزادى خواهى معروف بودند و از سوى دیگر وفادارترین یاران على به
شمار مى رفتند و براى دستگاه حکومت اموى این فرصت پیش آمده بود که با یک کشتار
دسته جمعى جدید، همه آزاد مردانى را که زیربار بردگى نمى رفتند و تن به ذلت نمى
دادند و از ظلم و فساد و ستمگرى ناراضى بودند نابود سازد، از این رو همه آنان را
از پاى درآورد.

آرى، معاویه که
مورخان مزدور بنى امیه، او را چهره بردبار و باگذشت ترسیم کرده اند، بدون هیچ پروایى
دست به خون بى گناهان آلود و حتى پیمانى را که بسته بود مبنى بر این که گذشته ها
را فراموش کند، زیر پا گذاشت.

ولها وزن مى
بایست بداند که اصولا اسلام مکتب عدالت و ضد ظلم و ستمگرى است و هرگز ستمگرى هاى
افرادى که به نام خلیفه پیامبر از هیچ ظلمى فروگذار نمى کردند، نمى تواند مورد
قبول اسلام و مسلمانان باشد.

به هر ترتیب، اگر
فرضاً اعمال حجر بن عدى، موجب کیفر مرگ براى او بود، مى بایست او را پس از محاکمه
و اثبات جرم، بکشند نه این که رفتار کینه توزانه و خارج از حدود عدالت و قانون با
او بکنند، در صورتى که دژخیمان معاویه صریحا به او اعلام کردند که وى را نه به
خاطر اعمالى که انجام داده، بلکه به علت آن که از على بیزارى و تبرى نجسته است،
خواهند کشت.حال، آیا عدم بیزارى از على، چه از طرف حجر باشد و چه از طرف شخصى
دیگر، باعث محکومیت به مرگ است؟[83]

بنابراین اگر
فاجعه قتل حجر و یارانش افکار عمومى را تکان داد، علت آن، حق کشى ها و جنایت پیشگى
حکومت معاویه بود، نه عاملى که ولهاوزن پنداشته است.

اگر ولهاوزن قتل
گروهى از پاک ترین رجال اسلام را به دست جلادان مزدور حکومت معاویه، یک امر طبیعى
معرفى مى کند، حق دارد، زیرا او تحت تاثیر تعالیم«نیچه» آلمانى و اصول مکتب«حزب
نازى»!قرار گرفته است، اما مى بایست بداند که منطق اسلام، قابل قیاس با منطق نیچه
یا دکترین حزب نازى نیست.

اما نه دفاعیات
ولهاوزن، و نه توجیهات خود معاویه، هیچ کدام نمى تواند واقعیت ها را دگرگون سازد و
بى شک معاویه در پیشگاه خدا، گرفتار کیفر این جنایت بزرگ خواهد شد، چنان که نشانه
هاى آن از همان هنگام مرگ وى آشکار شد: او در دم مرگ دچار کابوس وحشتناکى شده بود
و در حالى که به شدت دچار تشنج و درد بود، تکرار مى کرد:

«اى حجر!مؤاخذه و
گرفتارى من به خاطر تو طولانى خواهد بود»![84]



شخصیت های شیعه در
صدر اسلام


[1] . اسدالغابه ، ج 1، ص 385; طبقات ابن سعد ، ج 6، ص 217 و الاصابه ، ج 1، ص
313.

[2] . کان من فضلاء الصحابة ( الاستیعاب ، ج 1، ص 335و اسدالغابه ، ج 1، ص 385).

[3] . الغارات ، ج 2، ص 814و البدایة والنهایة ، ج 8 ، ص50 .

[4] . طبقات ابن سعد، ج 6، ص 355.مرج عذرا محلى در دوازده میلى دمشق است.

[5] . همان، ص 217; معارف ابن قتیبه ، ص 334; مستدرک حاکم ، ج 3، ص 468 و الاصابه ، ج 1، ص 313.

[6] . ( وَما کانَ لِنَفْس أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذنِ اللّهِ کِتاباً
مُـؤَجَّلاً
) (آل عمران، آیه 145).

[7] . حیاة الصحابة ، ج 4، ص 511 به نقل از تفسیر ابن کثیر ، ج 1، ص 410.

[8] . در جنگ صفین یک روز در آغاز جنگ این دو حجر که با هم عموزاده محسوب مى
شدند، به جنگ تن به تن پرداختند و حجر شر، تاب مقاومت نیاورد و به کمک نیروهاى
معاویه، از چنگ حجر فرار کرد! (نصر بن مزاحم، وقعه صفین ، ص 243).

[9] . کان من عباداللّه و زهاده و کان باراً بامه و کان کثیر الصلوة و الصیام.

[10] . الغدیر ، ج 11، ص 54و البدایة والنهایة ، ج 8 ، ص50 .

[11] . غیر از شریح قاضى معروف است.

[12] . تاریخ طبرى ، ج 6، ص 153.

[13] . الاستیعاب ، ج 1، ص 357و اسدالغابه ، ج 1، ص 386.

[14] . الاصابه ، ج 1، ص 314و حیاة الصحابة ، ج 4، ص 527 .

[15] . حیاة الصحابة ، ص 313.

[16] . اسدالغابه ، ج 1، ص 385.

[17] . وقعه صفین ، ص 117.

[18] . اسدالغابه ، ج 1، ص 385; الاستیعاب ، ج 1، ص 355;ابن سعد در طبقات ، ج 6، ص
217و نیز ابن کثیر در ا لبدایة والنهایة ، ج 8 ، ص 50فقط از شرکت او در جنگ صفین و
جمل نام مى برند.

[19] . وقعه صفین ، ص 104.

[20] . یاربنا
سلم لنا علیا ***سلم لنا المهذب النقیا المؤمن المسترشد المرضیا ***واجعله هادى
امة مهدیاً لااخطل الرأى و لاغیباً *** و احفظه ربى حفظک النبیا فانه کان له ولیاً
***ثم ارتضاه بعده وصیاً

( وقعه صفین ، ص
381).

[21] . ثقفى، الغارات ، ج 2، ص 481.

[22] . بر وزن سمبل.

[23] . ثقفى، الغارات ، ج 2، ص 416ـ 426.

[24] . ایها الناس سلونى قبل ان تفقدونى و خففوا سؤالکم لمصیبة امامکم.

[25] . فیا اسفى
على المولى التقى ***ابوالاطهار حیدرة الزکى قتله کافر حنث زنیم *** لعین فاسق نفل
شقى فیلعن ربنا من حاد عنکم *** ویبرء منکم لعنا وبى لانکم بیوم الحشر ذخرى *** و
انتم عترة الهادى النبى

[26] . کیف لى بک اذا دعیت الى البرائة من فما عساک ان تقول؟

[27] . ارشاد مفید، ص 17.

[28] . وفقت لکل خیر یا حجر جزاک اللّه خیرا عن اهل بیت نبیک ( بحارالانوار ، ج
42، ص 290و ع الهیارى، حجر بن عدى ، ص 15 ـ 25.)

[29] . ثقفى، الغارات ، ج 2، ص 815 ; الغدیر ، ج 1، ص 54 و تاریخ ابن کثیر ، ج 8 ،
ص 55 .

[30] . پژوهشى پیرامون زندگانى امام حسین ، ص 197 ـ 200.

[31] .ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین ، ص 39.

[32] . ارشاد مفید، ص 205.

[33] . بلاغة الامام الحسن به نقل از جلاء العیون ، سید شبر، ج 1، ص 345.

[34] . الغدیر ، ج 10، ص 229و تاریخ یعقوبى ، ج 2، ص 209.

[35] . ( کُونُوا قَوّامِـینَ بِالقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ ) (نساء، آیه
135).

[36] . تاریخ طبرى ، ج 6، ص 142; البدایة والنهایة ، ج 8 ، ص 50ـ 52 و الغدیر ، ج
9، ص 117ـ 120.

[37] . الغدیر ، ج 9، ص 117.

[38] . تاریخ ابن عساکر ، ج 4، ص 85 و البدایة و النهایة ، ج 8 ، ص50 .

[39] . قاموس الرجال ، ج 3، ص 88 .قریب به این مضمون در الاخبار الطوال ، ص 220
نقل شده است.

[40] . مروج الذهب، ج 2، ص 56 (چاپ مصر).

[41] . الغدیر ، ج 10، ص 216ـ