نوشته شده توسط محمد صحتی سردرودی


در حوزه عاشورا پژوهی، پرسش های فراوانی را پیش رو داریم که برخی از آنها را می توان پرسش های اساسی و کلیدی خواند . یکی از آن پرسش های کلیدی و کار آمد همین است که هر پژوهشگری می پرسد که: چرا و چگونه، و با چه انگیزه هایی این همه تحریف در تاریخ عاشورا پیدا شده است؟

این نوشتار در پی آن است که با بازاندیشی در تاریخ و فرهنگ عاشورا به این پرسش مهم پاسخ گوید . و عوامل تحریف ساز را تا آنجا که نگارنده در طول بیش از ده سال «عاشورا پژوهی » و «تحریف شناسی » به آنها رسیده است، به ترتیب و توضیح بازگوید . به این امید که راه های نفوذ تحریف ها شناسایی و حوزه های آسیب پذیر، نمایانده شود . این کار افزون بر نشان دادن عمق تحریف شناسی عاشورا، برای تحریف زدایی از پیرامون عاشورا و سیمای مظلوم امام حسین علیه السلام و نیز برای پیشگیری از پا گرفتن تحریف های تازه و احتمالی، لازم و ضروری است .

عوامل بسیاری در تولید تحریف ها همچنین در توسعه و باز تولید آنها دخیل بوده است که اگر نگوییم همه آنها، بی گمان بسیاری از آنها اینک در روزگار ما نیز همچنان دخیل و فعال است و مهم تر از همه، عواملی است که به ترتیب، توضیح داده می شود:
الف) راویان اموی و مورخان حکومتی

بنی امیه برای کشتن امام حسین علیه السلام - آن هم به آن شکل تکان دهنده اش - بی گمان به پوشش تبلیغی وسیع و بسیار دامنه داری نیاز داشتند و این کار جز با تحریف حقایق و امواج اخبار و احادیث ساختگی، امکان پذیر نبود . در این میان، راویان وابسته و مورخان حکومتی تنها کسانی بودند که می توانستند با جعل اخبار و گزارش ها، خواسته خلافت و خلیفگان را برآورده سازند .

همانان که پیشتر در سایه «سقیفه بنی ساعده » توانسته بودند با جانبداری از خلافت، «امامت » را منزوی و خانه نشین سازند، در این جا هم از همان اسلام خلافتی حمایت می کردند; چرا که بقا و تداوم خلافت را در وجود یزید بن معاویه می دیدند .

اصولا در مذهب آنان که در مکتب اسلام خلافتی پرورش یافته بودند، حمایت از یزید، یک وظیفه مذهبی بود که تخلف از آن را هرگز جایز نمی شمردند و حاضر بودند برای ترویج یزید و تطهیر هر جنایتی که مرتکب شود، دست به هرکاری بزنند اگرچه آن کار، وارونه کردن حقایق و ساختن اخبار و احادیث باشد!

آنها یزید بن معاویه را «امیرالمؤمنین » می خواندند و او را «اولواالامر» می دانستند و در نتیجه، اطاعت از او را از هر واجبی واجب تر می دیدند و با این اعتقاد، دیگر حرمتی برای امام حسین علیه السلام و خون او قائل نبودند .

این اعتقاد، پس از یزید نیز همه خلفای بنی امیه و بنی عباس و . . . را در بر می گرفت; زیرا اصل در اسلام خلافتی همانا خلافت بوده و هرچیز و هرکاری با خلافت خلیفه سنجیده می شد .

براساس همین اعتقاد غلط و بنیان کن است که می بینیم قرنها «تحریف عاشورا» تداوم پیدا می کند . راویان و حامیان اسلام خلافتی پیوسته و نسل در نسل از پیشینیان خود پیروی می کنند و سلفی مسلکان و وهابی مذهبان با این که می دانند «حقایق » تحریف شده است، باز بر همان تحریف ها تاکید می ورزند و به پیروی از اسلاف خویش همچنان در این بی راهه و کج راهه پیش می روند و تا می توانند آن اخبار و احادیثی را که دشمنان اهل بیت و کشندگان امام حسین علیه السلام ساختند و پرداختند، در شمارگان بسیار و کلانی منتشر سازند . در این باره امام محمدباقرعلیه السلام را سخنانی است که به وضوح عمق فاجعه را نشان می دهد:

«ما اهل بیت را پیوسته خوار می خواستند، حقوق ما پایمال می شد، همواره از اجتماع رانده می شدیم، مورد بی اعتنایی قرار می گرفتیم، از حقوق خود محروم می ماندیم . کشته می شدیم، بیمناک بودیم و برجان خود و جان دوستان خویش امنیتی نداشتیم . که در این میان، دروغگویان و منکران، از دروغ پردازی و انکارشان دستاویزی یافتند تا به آن وسیله خود را به متولیان امور و قاضیان بد کردار و کارگزاران ستمگر در هر شهری نزدیک سازند و آنان به این ترتیب برای این حاکمان و قاضیان احادیث دروغین و جعل شده آوردند و چیزهایی از ما روایت کردند که نه ما آنها را گفته بودیم، و نه آن چنان عمل کرده بودیم تا به این وسیله ما را مبغوض مردم سازند .

بدترین و سخت ترین این گرفتاری ها در دوران معاویه و پس از وفات امام حسن علیه السلام بود که شیعیان ما در هر شهر و دیاری کشته می شدند . دست ها و پاهایی تنها با این گمان و تهمت که صاحبان آنها اهل تشیع هستند، قطع می شد و هرکس که به دوستی و محبت ما متهم گردید، در زندان می افتاد، مالش به غارت می رفت و خانه اش ویران می گشت . این بلا همچنان شدت و فزونی می یافت تا زمان عبیدالله بن زیاد که امام حسین علیه السلام را کشت .

پس از یزید، حجاج بن یوسف ثقفی بود که تا قدرت یافت شیعیان را در معرض انواع قتل و شکنجه قرار داد و به اندک گمانی و اتهامی، آنها را مورد بازخواست و باز داشت قرار داد و این سخت گیری به آن جا رسید که مردم دوست داشتند به آنان کافر و زندیق گفته شود اما به جانبداری از علی علیه السلام متهم نشوند! پیوسته چنین بود تا این که مردمانی خوش نام - که شاید اهل ورع و راستگویی هم بودند - احادیث مبالغه آمیز و تعجب برانگیزی آوردند، احادیثی در برتری دادن به برخی از زمامداران و کارگزاران گذشته، آن هم با برتری هایی که خداوند تاکنون چنان برتری هایی را نیافریده و چنان چیزهایی هرگز نبوده و رخ نداده بود .

و این در حالی بود که به دلیل فراوانی راویان این فضایل، آن هم راویانی که به دروغ گویی و کمی ورع و تقوا شناخته نشده بودند، مردم گمان می کردند که آنچه را روایت می کنند، حق است .» (1)

ابن ابی الحدید معتزلی در شرحی که بر نهج البلاغه نوشته، دو فصل را ویژه این موضوع ساخته است که در این مورد، پژوهشگران را می تواند به کار آید و برای تحقیق در «تحریف شناسی عاشورا» راهگشا باشد . (2)

فشرده سخن این که، سردمداران اسلام خلافتی با استخدام زر و زور و تزویر چنان عرصه را بر اسلام امامتی تنگ گرفته بودند که کسی جرات نمی کرد حتی نامی از علی و آل علی علیهم السلام به میان آرد و گاهی که مجبور می شدند، با رمز و کنایه سخن می گفته و با نام های رمزی مثل «ابوزینب » از امام علی علیه السلام یاد می کردند . (3)

این وضع اسفناک منحصر به زمان معاویه یا دوران بنی امیه نبود، که در عصر بنی عباس، گاهی بدتر از این هم بود، تا آنجا که تنها به دستور متوکل عباسی هفده بار قبر مطهر امام حسین علیه السلام تخریب و با خاک یکسان شد . (4) و روشن است که این ویرانگری ها در قبر سیدالشهداءعلیه السلام خلاصه نمی شد بلکه هرچیزی که کوچک ترین نسبتی با امام حسین علیه السلام داشت و به نوعی می توانست یاد آن حضرت را در دلها زنده سازد، در معرض تخریب و تحریف بود; چرا که نام و یاد امام حسین علیه السلام در کالبد انسان های ستمدیده، روح حماسه و عزت می دمید و در رگ رگ اجساد به زنجیر کشیده شده، خون غیرت و شهامت را به جوش می آورد و روح ذلت ناپذیری را که در نهاد انسان ها نهفته است، بیدار می ساخت و این، خطرناک ترین چیزی است که همه ستمگران و زورمداران به سختی از آن می ترسند و با بروز و ظهور آن، خود و همه هستی خود را در معرض فنا و نابودی می بینند و برای پیش گیری از آن، حاضرند وبال هر جنایتی را به جان بخرند; گرچه آن جنایت، تخریب مزار سیدالشهداءعلیه السلام و تحریف تاریخ عاشورا باشد .

اگر در طول تاریخ، همه ستمگران را در هر زمان و مکانی در صف مخالف عاشورا می بینیم، از همین باب است که «عاشورا» همیشه حماسه ساز و قیام آفرین بوده است . حتی آن شاعر مسیحی هم که طعم تلخ ستم را در تجاوزهای صهیونیسم جهانی بر کشور مظلومش «لبنان » چشیده است، به خوبی می فهمد; آنجا که می گوید:

کلما یذکرالحسین شهیدا

موکب الدهر ینبت الاحرارا

فینادون دولة الظلم حیدی

قد نقلنا عن الحسین الشعارا

فلیمت کل ظالم مستبد

و اذا لم یمت قتیلا توارا (5) - هرگاه که از حسین شهید یاد شود، موکب روزگار آزادمردان را بنوازد و به پا دارد .

- تا ندا سردهند که ما این شعار را از حسین آموخته ایم که: دولت ستم باید نباشد .

- و هر ستمگری یا باید بمیرد و یا باید متواری شود .
سروده های عاشورایی

عاشورا درد بس بزرگی بود که هر دلی را می شکست و از این شکستن، زخم ها برجان ها می نشست که هرگاه فرصت می یافتند، زبان می گشودند و ناگفته ها را می گفتند . اگر زبان دهان را هم بتوان بست، زبان زخم را نمی توان; درد، خود دهانی است که ناخواسته لب وا می کند و زخم، زبانی است که خاموش نمی ماند .

آری، چنین بود که از همان روزهای نخست، با آن همه اختناق، هر دردمندی که لب گشود، از عاشورا گفت و هر ستمدیده ای که دهان باز کرد، کربلا را سرود . تو گویی مردم با «سرود عاشورا» ، سرود دلشان را یافته بودند و به هیچ وجه حاضر نبودند صدای این سرود را، که از دلشان برمی خاست و بر دلشان می نشست، خاموش ببینند . چنین بود که شعارهای عاشورا در قالب شعرهای مردمی و سرودهای دلنشین در همه جا پراکنده شد .

پیشترها آنجا که احتمال خطر بود، این شعرها به عوامل غیب و بیشتر به طایفه جن و . . . نسبت داده می شد و این چاره اندیشی، که به شکل خود جوش از طرف مردم صورت گرفته بود، علاوه بر این که جان شاعر و یا شاعران را از گزند توطئه های بنی امیه در امان می داشت، دارای مزایای دیگری هم بود که «فرا قبیله ای » بودن و «مقبولیت عام » یافتن را، از آن جمله می توان شمرد . در این صورت، شعر مربوط به شاعر قبیله خاصی نبود تا دیگر قبایل از پذیرش آن و تبلیغ و ترویج آن سرباز زنند . (6)

گاهی نیز بعضی از شعرای بزرگ که از نظر هنری توانایی بیشتری داشتند، راه های هنرمندانه ای را پیش می گرفتند که به راستی باعث شگفتی می شد و اعجاب و تحسین دوست و دشمن را برمی انگیخت; مانند اشعاری که شاعر بزرگ عرب، ابوتمام طائی (188 - 231 ق) سروده است . این قصیده چنان می نماید که در مدح مردی به نام محمدبن حمید طائی سروده شده است . اما در حقیقت، چنین نیست که گفته می شود . (7)

ابوتمام این اشعار را طوری سروده است که می توان گفت در حق کسی جز امام حسین علیه السلام گفته نشده است و تنها مناسب حال و روحیات امام حسین علیه السلام است; اما شاعر از ترس جانش مجبور شده است ممدوح را شخص دیگری قلمداد کند .

به هر حال، این «مرثیه » سخت مشهور است و شاید بتوان به جهاتی آن را زیباترین شعر ابوتمام به حساب آورد . (8)

ولی از آنجا که به فرموده امام حسین علیه السلام: «مردم، بندگان دنیایند و با دین نیز تا آنجا هستند که به ضرر دنیای شان نباشد . » شاعرانی را هم در تاریخ می بینیم که یزید بن معاویه را به خاطر قتل امام حسین علیه السلام تبریک گفته اند و بی شرمانه، وی را به سبب این جنایت بزرگ ستوده اند! برای نمونه می توان اخطل را نام برد که در میان اعراب، شاعری پرآوازه و به «اخطل کبیر» معروف است . (9)
تحریف برای تبرئه خلیفه

روایتی که ابن خلدون در تاریخش از حماسه عاشورا به دست می دهد، سراسر تحریف است . وی حتی معاویه را هم از زمره خلفای راشدین می شمارد و در دفاع از پسر هند جگرخوار، قلم فرسایی می کند . (10) کسانی را که معاویه را کسرای عرب خوانده و او را پادشاه نامیده اند، «اهل الاهواء» می داند و برای دفع آن، حاضر است حتی معاویه را به سلیمان بن داود تشبیه کند! (11)

ابن خلدون هرگاه که از بنی امیه - بویژه از معاویه - سخن می گوید، او را از هر خطا و جنایتی تبرئه می کند و از ستایش آنها هیچ دریغ نمی ورزد و سخنش را درباره بنی امیه با این دعائی که می کند: «والله یحشرنا فی زمرتهم و یرحمنا بالاقتداء بهم » ختم می کند . (12) با این حال، از عاشورا کشی ابن خلدون چندان هم نباید شگفت زده شد; زیرا روح حاکم در تاریخ ابن خلدون همان روح اموی و شیعه ستیزی است که در سطر سطر تاریخش جریان دارد .

بیعتی که معاویه برای پسرش یزید گرفت، به اتفاق همه تاریخ نویسان اسلامی با تهدید و تطمیع بسیاری همراه بود که معاویه با بیست سال اعمال زر و زور و تزویر، ترتیب داد و این کار نه تنها با اسلام و سیره پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم مخالفتی آشکار داشت که با روش به اصطلاح خلفای راشدین هم در تعارض و تضاد بود و بدعت بزرگی شمرده می شد که برای اولین بار در تاریخ خلافت پی ریزی می شد .

با این همه، ابن خلدون که اصل را در تاریخش بر تنزیه معاویه قرار داده است، می خواهد هر طوری که شده، بر این جنایت بزرگ معاویه - که بی گمان جنایت های بزرگ تری همچون فاجعه عاشورا و . . . را در پی داشت - مصلحت اجتماعی و مردمی دست و پا کند و با همین پیش داوری بنویسید:

«تنها چیزی که معاویه را واداشت تا از میان همه، پسرش یزید را برای ولایت عهدی برگزیند همانا مراعات مصلحت بود که اجتماع مردم و اتفاق آرا اقتضاء می کرد!» (13)

با این حساب، دیگر حساب همه پاک است و تا آخر تاریخ ابن خلدون را می توان خواند; اما برای این که با تحریفات تکان دهنده ای که پیروان اسلام خلافتی در پیرامون عاشورا ساخته اند، کمی بیشتر آشنا شده باشیم به چند مثال دیگر از تاریخ ابن خلدون اشاره می شود .

وی پس از آن که چندین صفحه در ستایش و ایمان و عدالت خلفای بنی امیه و . . . قلم فرسایی می کند و معاویه را در خاتم بخشی به یزید، محق و مصاب می شمرد، در باره فسق و فجور علنی یزید - که قابل انکار نیست - متوقف می شود و برای این که خود را از این محذور رها کند، می نویسد:

«اما از فسق و فجور یزید آن چنان که پس از خلافتش پدید شد، باید بگویم مبادا خیال کنی که معاویه - رضی الله عنه - (!) می دانست و با علم به این، او را خلیفه کرد . حاشا که چنین باشد; زیرا معاویه عادل تر و برتر از این گمان است . او پسرش را در حال حیاتش از سماع موسیقی برحذر می داشت، در حالی که موسیقی کوچک تر از آن فسق و فجورهایی است که یزید پس از به قدرت رسیدن بروز داد . . . صحابه هم که در باره یزید و در شان وی اختلاف پیدا کردند . پس از آن بود که حادث شد در یزید از فسق و فساد آنچه حادث شد; آن وقت بود که بعضی از آنها بر یزید خروج کرد و به سبب همین فسق، بیعت یزید را شکست; همچنان که حسین شکست!» (14)

ابن خلدون در دفاع از خلفا - بویژه معاویه و یزید - به هر دری می زند، تا آنجا که خود را گرفتار تناقض گویی های عجیبی می کند . خودش یزید و یاران یزید را مجتهد در دین و اقدامات شان را در کشتن امام حسین علیه السلام اهتمام در امور دینی می خواند . آنگاه سخن ابن عربی را که گفته است: «حسین به شرع جدش کشته شد» ، (15) درست نمی داند . ابن خلدون می نویسد:

«برای حسین جایز نبود با یزید جنگ کند و بر یزید هم روا نبود که حسین را بکشد; بلکه این کار یزید از آن اقدامات یزید بود که بر فسقش تاکید می کند .» (16)

و در ادامه می نویسد:

«در اینجا هم حسین شهید شد و ماجور است . بر حق بود و با اجتهاد عمل کرد و هم صحابه ای که با یزید بودند باز بر حق بودند و به اجتهاد خود عمل کردند و قاضی ابوبکر بن عربی مالکی در این مورد اشتباه کرده و در کتابی که «العواصم و القواصم » × نامیده، گفته است: حسین به شرع جدش کشته شد .» (17)

ابن خلدون در اینجا مرتکب چند تحریف و اشتباه شده است; نخست این که سخن با تناقض آشکار رانده، در سطر اول گفته که کار هیچ یک (جهاد امام حسین و جنایت یزید) جایز و روا نبود و بلا فاصله در سطر دوم هردو را با اجتهاد و بحق دانسته است! و تناقض دیگر این که هم امام حسین علیه السلام و هم یزید را بر حق خوانده است . شگفتا تعصب چه کارها که نمی کند! راستی اگر قرار باشد هم مظلوم و هم ظالم، هم مقتول و هم قاتل، هردو حق باشند، دیگر حق و باطل معنی ندارد . چگونه می شود که هم مقتول که به قول خودش شهید بود، حق باشد و هم قاتل شهید که او را کشته است، حق باشد؟ !

و تحریف دیگری که باز ابن خلدون در همین دو سطر مرتکب شده است، این است که می گوید: «یزید و صحابه ای که با وی بودند نیز بر حق بودند و به اجتهاد خود عمل کردند .» کدام صحابه؟ مگر اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم با یزید بودند و یا اقدام یزید را در کشتن امام حسین علیه السلام تایید می کردند؟ ! حاشا و کلا، این هم دروغ دیگری است که ابن خلدون بافته است!

به راستی، چرا ابن خلدون حقیقت را وارونه کرده است؟ چرا اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را که در میان یاران حسین علیه السلام بودند و تا پای جان همراه حضرت پایدار ماندند و شهید شدند، نادیده می گیرد (18) و به این نیز بسنده نکرده، به دروغ می خواهد صحابه را همراه و موافق یزید نشان دهد؟ ! جز این است که او تاریخ و مقدمه تاریخش را با آن طول و تفصیل، از همان نخست به این هدف پرداخته است که به هر نحو ممکن خلفا - بویژه خلفای بنی امیه - را تطهیر کند؟

گفتنی است که این حق کشی های تاریخی در نوشته های ابن خلدون، خلاصه نمی شود و ما به این جهت ابن خلدون را برگزیدیم که در میان ما ایرانیان شهرت زیادی دارد و با عناوینی چون: «پدر علم جامعه شناسی » و «بنیان گذار جامعه شناسی » از وی یاد شده و مقدمه اش با اعجاب نگریسته می شود! غافل از این که امروز دیگر جای تردید نیست که نوشته های ابن خلدون چیزی جز ترجمه آثار دیگران نیست و او حاصل کار اندیشمندان را در مقدمه خود گنجانیده و خود را متفکر نمایانده است و گرنه تاریخ نگارانی مانند طبری، ابن اثیر و ابن کثیر نیز کمتر از ابن خلدون در حق عاشورا ستم روا نداشته اند، اما آنها ماهرانه تر عمل کرده و مثل ابن خلدون با جسارت و صراحت سخن نگفته اند تا آنجا که توانسته اند بسیاری را فریب داده و مجذوب نوشته های خود سازند; آن چنان که امروز ما شاهدیم! حتی از طرف دانشمندان شیعه، که می خواهند در باره عاشورا بنویسند، بیشترین عنایت به تاریخ طبری و کامل ابن اثیر می شود .

و عجیب این که علمای ما در باب استنباط احکام عملی و برای شناخت روایت های فقهی «خذ ما خالف العامة » را لحاظ می کنند; اما به تاریخ زندگانی امام حسین علیه السلام و حماسه عاشورا که می رسند، فراموش می کنند! توگویی اهمیت امام شناسی و امامت، که از اصول مذهب است، کمتر از اهمیت احکام فرعی و اعمال فردی است!

بدیهی است که باید نوشته مخالفان را، بویژه در موضوع حساسی چون عاشوراپژوهی، با دیده تردید ملاحظه کرد; تنها برای تایید و یا از باب «اقرارالعقلاء علی انفسهم جایز» می توانند مفید باشند و گرنه به نوشته های مورخان شیعه ستیز چگونه می توان اعتماد کرد؟ !
افسانه سازی در برابر عاشورا

اتباع بنی امیه به پیروی از معاویه، آن تحریف گر بزرگ تاریخ، در برابر جزئیات عاشورا هم دست به تحریف زده اند . معاویه در بخشنامه ای که به همه شهرهای اسلامی فرستاد، از کارگزارانش خواست که در برابر هر فضیلتی که برای امام علی علیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است، فضیلتی یا فضائلی بهتر از آن یا لااقل مثل آن را برای مخالفان علی علیه السلام بسازند و بپردازند، تا بدین وسیله هرچه می تواند از پرتو جمال علی مرتضی علیه السلام بکاهد . معاویه برای این کار توطئه های زیادی چید; سرکیسه ها را شل کرد، در بیت المال را به روی فضیلت سازان و تحریف گران بازگذاشت و با صراحت گفت: «والله لاقسمن المال بین ثقات علی [علیه السلام] حتی یغلب دنیای آخرته (19) ; به خدا قسم! آن قدر بیت المال را میان مردم و دوستان علی تقسیم می کنم تا دنیای من بر آخرت علی غالب شود .»

همان طوری که در عصر معاویه و به دستور وی در برابر هر فضیلت امام علی علیه السلام فضیلتی ساخته شد، پیروان معاویه نیز در مقابل فضائل و حتی در برابر مصائب عاشورا به فضیلت سازی پرداختند .

در برابر مصیبتی که می گوید: آب را بر روی سیدالشهدا و فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بستند و آنان در کربلا با لب عطشان به شهادت رسیدند و مظلومانه به خاک و خون کشیده شدند، پیراهن عثمان را علم می کنند که وی نیز مظلومانه کشته شد و هنگامی که خانه اش در محاصره بود، آب به خانه اش راه نیافت!

و در مقابل فضیلتی که می گوید: سر بریده امام حسین علیه السلام بر سر نیزه، آیه ای را که می فرماید: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» (20) تلاوت کرد (21) ، افسانه هایی ساخته اند که شنیدنی است; یکی از پژوهشگران در این باره می نویسد:

«در تاریخ بغداد و برخی کتب دیگر آمده است که چون احمد بن نصر خزاعی در اختلاف محنت باری که میان معتزله و اهل حدیث روی داد، کشته و سرش به داری کشیده شد، این سر بر روی دار این آیه را می خواند که: «آیا مردم گمان کرده اند به صرف این که بگویند ایمان آوردیم، رها خواهند شد و مورد امتحان قرار نخواهند گرفت؟» (22) (23)

همچنین از احمد بن کامل قاضی به نقل از پدرش آمده است که گفت:

«پس از آن که سر احمد بر روی پل نصب شد، کسی را گماشتند تا مراقب آن باشد و این گماشته اظهار داشت که وی شبانگاه سر را می دیده که به سوی قبله می چرخید و با زبانی شیوا و رسا سوره «یس » را می خوانده است .»

افسانه فوق، بی تردید از سوی حنبلی ها در مقابل روایت شیعیان و دیگر مورخان، جعل شده است که از سر بریده سرور شهیدان حسین بن علی علیهما السلام سخن می گوید و در آن روایت آمده است که این سر در حالی که بر نیزه قرار داشت، آیه نهم سوره کهف را تلاوت می فرمود . (24)
مظلومیت بیش از حد

پیروان اهل بیت اطهارعلیهم السلام در بسیاری از اعصار چاره ای نداشتند; جز این که صدای عدالت را، صدای مظلومیت عدالت را، صدای مظلومیت علی و آل علی را با فغان و گریه به گوش مردم برسانند و با گلاب گریه فضیلت های معصوم و مظلوم را در صحیفه دلهای قابل بنویسند و چنان با همین «سلاح بکاء» ، دشمنان اهل بیت و ستمگران تا دندان مسلح را به ستوه می آوردند و آشفته می ساختند که با هیچ سلاح دیگری ممکن نبود .

سلاح بکاء در عین حاکی بودن از مظلومیت، که گاهی ظالم افکن و بت شکن نیز بود، سلاحی بود که هر شیعه، همیشه و در همه جا با سهولت می توانست آن را به کار گیرد و ستمگران گذشته و حال را رسوا سازد . کاربرد این سلاح آن چنان عمومی و همگانی بود که به زودی ضرب المثل شد و مردم هر چیزی را در رقت و روانی، به گریه شیعیان مثل می زدند و می گفتند:

«ارق من دمعة شیعة تبکی علی بن ابی طالب » (25)

و دلیل این که در گذشته، علمای شیعه در باره تحریفات عاشورا و جزئیات زندگانی امام حسین علیه السلام - که در محافل عزاداری و عاشورایی گفته می شد - حساسیت نشان نداده اند و مردم را از نقل اخبار بی اعتبار بازنداشته اند، در همین نکته نهفته است که آنان در آن شرایط سخت و با آن همه مظلومیت می ترسیدند اصل عاشورا فراموش شود و مانند غدیرخم - که در بعضی از اعصار توسط ایادی بنی امیه به بوته فراموشی سپرده می شد - «عاشورا» نیز کم کم به فراموشی سپرده شود .
ب) تسامح در ادله سنن

قاعده تسامح در ادله سنن، در علم «فقه » می تواند کاربرد داشته باشد، این قاعده می گوید: اگر از خبر ضعیفی که جامع شرایط حجیت نیست، فهمیده شود که فلان کاری مثلا از فلان ثوابی برخوردار است و دلیل دیگری نداشته باشیم، ما باشیم و خبری ضعیف; در این صورت می توانیم به آن کار عمل کنیم و ثواب هم خواهیم داشت . گرچه آن خبر ضعیف در اصل، جعلی باشد و چنان سخنی هیچ گاه از معصوم علیه السلام صادر نشده باشد .

حال برخی چنین استنباط کرده اند: ثواب که داشت، استحباب هم خواهد داشت و بعضی دیگر گفته اند: نه، تنها می تواند ثواب داشته باشد و بس .

به هرحال، نباید فراموش کرد که این قاعده، فقط در فروع عملی - نه در اصول یا فروع فکری، عقیدتی - جریان پیدا می کند، آن هم نه در همه اعمال فرعی و فردی، که تنها در دایره سنن یعنی کارهای نیک، کاربرد دارد، باز هم نه در همه کارهایی که نیک به نظر می رسد و پسندیده می نماید و هنوز در استحبابش بحث هست، بلکه باید عقل سلیم هم نیک بودنش را امضاء کند تا با «تسامح » بتوان گفت که آن کار، ثواب یا استحباب دارد .

حال باید دید آیا این قاعده را در حوزه فکر و عقیده هم می توان به کار برد و بنا به آن خبر ضعیف معتقد بود که آن کار موجب رضای معصومی است که خبر ضعیف به او نسبت داده شده است؟

پرواضح است که هیچ فقیه یا متفقهی چنین برداشت بعیدی از قاعده تسامح نکرده است .

اما دریغ و دردا که بعضی این قاعده را در همه جا چون وحی منزل، جاری و ساری ساخته اند; حتی در موضوع حساسی چون عاشورای حسینی، که بزرگ ترین شاخصه فرهنگ شیعی است و بیگانگان بیش از هرچیز، شیعه را با عاشورا می شناسند و می سنجند و هر پژوهشگری که از خارج می خواهد فرهنگ شیعه را ارزیابی بکند، در مرحله اول فکرش معطوف عاشورا می شود . شما را به خدا! آنگاه اگر ببیند که شیعیان به نام عاشورا هرکاری را، معقول و نامعقول، انجام می دهند، عاشورا و شیعه را به باد استهزاء نخواهد گرفت؟

دردآورتر از همه، این که گاه این قاعده آن چنانی را حتی وارد حوزه فکر و اندیشه نیز می سازند! باید گفت این دیگر فکر و اندیشه نیست، که فاجعه است . آخر چگونه چنین تسامحی در عاشورا پژوهی رواست، مگر بدون شناخت امام حسین علیه السلام عاشورا شناسی می تواند امکان داشته باشد و مگر امام شناسی و شناخت امام حسین علیه السلام از اصول مذهب (امامت) نیست؟ ! ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! اعمال فرعی و فردی کجا، اصول مذهب کجا؟ !

تعجب نکنید; ما بارها افرادی را دیده ایم که در جواب اشکالاتی که به نوشته هایشان در باره عاشورا و زندگانی امام حسین علیه السلام می شد، به قاعده تسامح، تمسک می جستند و هرگاه اعتراض می شد که: چگونه در باب فروع فقهی، قائل به احتیاط هستید و در باب تعارض، دم از «خذ ما خالف العامة » می زنید، اما به عاشورا و امام حسین علیه السلام که می رسید، راه تسامح در پیش می گیرید؟ . . .

شما می توانید این تسامح را با مراجعه به بیشتر کتاب هایی که امروزه در پیرامون عاشورا منتشر می شود، ملاحظه کنید; خواهید دید که بیش از همه، به نوشته های طبری و ابن اثیر استناد می شود! حتی خواهید دید که برخی، محور پژوهش خود را آثار این دو و ابن خلدون قرار داده اند و به آثار شیعه مثل «ارشاد» شیخ مفید و «لهوف » سیدبن طاووس در درجه دوم نگریسته اند . غافل از این که اگر در مغرض بودن امثال طبری و ابن خلدون هم شکی باشد، در مخالف بودنشان هیچ گونه تردیدی نیست!

علامه مامقانی (ره) در رد نظریه کسانی که تصور کرده اند قاعده تسامح، در باب سنن و قصص تاریخی و مواعظ اخلاقی می تواند کاربرد داشته باشد، سخنان مفید و متقنی دارد که نقل می شود:

«نسبت دادن خبری به معصوم علیه السلام بدون طریق معتبر، صحیح نیست . و ورود اذن و رخصت بر مسامحه در ادله سنن از پیامبر مختارصلی الله علیه وآله وسلم یا از ائمه اطهارعلیهم السلام ممنوع است و اخباری که قائلان به قاعده تسامح به آنها استدلال می کنند، از افاده مطلوب قاصر است . گرچه بیشتر علما در استدلال به آن توافق کرده اند; اما در موقع تامل و تحقیق، معلوم می شود که در فهم آن اشتباه کرده اند .» (26)

پی نوشت ها:

1 . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 43; هاشم معروف الحسنی، اخبار و آثار ساختگی، ص 145 و 146 .

2 . شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 73 - 56 .

3 . همان، ج 4، ص 73; همین گرفتاری ها سالیان سال ادامه داشت تا آنجا که گاهی شامل امامان معصوم (ع) نیز می شد و آنها را وادار می کرد تا از امام حسین (ع) هم با رمز و کنایه یاد کنند و با عناوین کلی مثل «مظلوم » از او نام برند .(مستدرک الوسائل، ج 10، ص 253) .

4 . محدث قمی، تتمة المنتهی، ص 241 .

5 . بولس سلامه، عیدالغدیر، ص 281 و 282 .

6 . بیشتر این گونه شعرها که در سده نخست هجری سروده شده است - در جلد 54 دائرة المعارف الحسینیه، گردآوری شده و با عنوان فرعی «دیوان الهاتف » نامیده شده، که در دست انتشار است; قمقام زخار، فرهاد میرزا، ص 509 - 513 .

7 . شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249 .

8 . دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 274 .

9 . همان، ج 7، ص 118; دائرة المعارف الحسینیه، دیوان القرن الاول .

10 . تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 621 و 622; مقدمه ابن خلدون، ص 205 - 216 .

11 . تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 621; مقدمه ابن خلدون، ص 206 .

12 . الخلافة المغتصبه ازمة تاریخ ام ازمة مورخ، ص 182; مقدمه ابن خلدون، ص 212 .

13 . تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 221; مقدمه ابن خلدون، ص 210 .

14 . مقدمه ابن خلدون، ص 212 .

15 . این سخن را قاضی ابوبکر بن عربی در کتابش «العواصم » گفته که: «قتل الحسین بشرع جده » !

× این کتاب با نام «العواصم من القواصم » در الجزایر چاپ شده است . اما در مقدمه ابن خلدون همانطور است که ترجمه شد .

16 . مقدمه ابن خلدون، ص 216 .

17 . همان .

18 . بیش از پنج شهید از شهدای کربلا، از اصحاب رسول خدا (ص) بودند که ما در «سیمای کربلا» از آن سخن گفته ایم .

19 . بررسی و تحقیق پیرامون نهضت حسینی، ص 154، به نقل از شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید .

20 . کهف/9 .

21 . ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 117; دلائل الامامه، ابوجعفر طبری، ص 78 . روایت قرآن خواندن سر بریده امام حسین (ع) را سیوطی نیز در «خصائص الکبری » نقل کرده است .

22 . عنکبوت/2 .

23 . اخبار و آثار ساختگی، ص 381 .

24 . همان .

25 . الفرق الاسلامیة فی الشعر الاموی، ص 373، به نقل از مجمع الامثال، ج 1، ص 179 .

26 . مقباس الهدایة فی علم الدرایه، ج 1، ص 196 .



عوامل تحریف در تاریخ عاشورا بخش دوم
محمد صحتی سردرودی
فرهنگ کوثر بهار 1381، شماره 53
صص 163-169

در شماره قبل دو عامل تحریف مورد بررسى قرار گرفت، اینک:
سومین عامل تحریف
هدف، وسیله را توجیه مى‏کند!
این اصل «ماکیاولى» و ویرانگر در میان عوامل تحریف از همه، خطرناک‏تر و تأسف‏آورتر است. ماکیاولیست‏ها مى‏گویند: براى رسیدن به هدف، هر وسیله‏اى را مى‏توان استخدام کرد اگرچه با تحریف حقایق و وارونه نشان دادن واقعیتها باشد. همین که هدف صحیح بود، کافى است. مهم، نتیجه کار است!
شمار اخبار و احادیث جعلى، و تعداد داستانها و حکایتهاى تخیّلى که با همین خیال خام ساخته و پرداخته شده است، بیشتر از آن است که گفته شود؛ شنیدن چند اعتراف از سازندگان و افسانه پردازان این قبیل تحریفات، کافى است تا عمق فاجعه را نشان دهد:
«از برخى داستانسرایان نقل شده است که مى‏گفت: هرگاه کارى را خوب بدانیم، براى آن حدیثى مى‏سازیم. اینان اگر از سوى کسى به دروغ بستن بر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم متّهم مى‏شدند و راهى براى رهایى از آن نمى‏یافتند، روشى دیگر در پیش گرفته، مى‏گفتند: ما براى پیامبر (به نفع او) دروغ مى‏پردازیم نه بر (ضدّ) او و این کار را نیز براى آن انجام مى‏دهیم که دلهاى عامّه مردم را نرم سازیم.»1
یکى از کسانى که خود اعتراف به جعل و وضع احادیث نموده، شخصى است به نام «قاضى ابوعصه مروزى» که ذوفنون بوده است. و از آنجا که در هر علمى دست داشت و میان تفسیر و حدیث و تاریخ و فقه و... جمع کرده بود، به او «جامع» مى‏گفتند! خلاصه، همه کاره بود و معروف است که «جز صدق و راستى، همه چیز داشت»!2 از او پرسیدند: این همه روایت را در فضیلت قرائت یک یک سوره‏هاى قرآن از کجا آوردى؟ جواب داد:
«من دیدم که مردم از قرآن، اعراض کرده و به فقه ابوحنیفه و مغازى ابن اسحاق سرگرم شده‏اند، خواستم با جعل این احادیث، مردم را به قرائت قرآن تشویق کنم.»3
بدتر از همه اینکه حتى به اعتقاد بعضى از حدیث سازان، جعل چنین احادیثى ـ یعنى احادیثى که مردم را به کارهاى نیک تشویق و ترغیب کنند ـ شرعاً روا و جایز بوده است! و هرگاه به اینها اعتراض مى‏شد که: چرا ارتکاب به این گناه بزرگ را جایز مى‏شمارید، مگر نمى‏دانید که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «هرکس آگاهانه بر من دروغ بندد تا مردم را با آن گمراه سازد، بى‏گمان جایگاهش در آتش جهنّم خواهد بود؟»
مى‏گفتند: پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرموده: هر کس بر من دروغ ببندد در آتش خواهد بود. و ما بر او دروغ نمى‏بندیم بلکه براى او (به سود او) دروغ مى‏بندیم!!4
البته بطلان این مغالطه چیزى نیست که نیاز به توضیح داشته باشد و این عذر بدتر از گناه، خود خطاى دیگرى بود که آنان با تحریف معنوى در فرمایش حضرت رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مرتکب مى‏شدند.
و شما اگر سرى به کتابهاى «مقاتل و مجالس» بزنید با سیلى از تحریفات مواجه خواهید شد که بر روى همان مبناى ساختگى ـ «وسیله، فداى هدف» ـ ساخته شده است. حتى بعضى در مقدمه مقتلى که نوشته‏اند، با صراحت به این خطا اعتراف کرده‏اند و از همان نخست، حساب همه را پاک ساخته‏اند و معلوم است که:
خشت اوّل چون نهد معمار کج     تا ثریّا مى‏رود دیوار کج
براى مثال، مقدمه کتاب «محرق القلوب» را مى‏توان شاهد آورد، در آنجا مى‏نویسد:
«نقل اخبار ضعیفه و غیر معتبره در حکایات و وقایع پیغمبر و اهل بیت او، جایز است و هرگاه خبر ضعیفى دلالت کند بر اینکه گریه بر امام حسین علیه‏السلام فلان قدر ثواب دارد و کسى آن خبر را بشنود و به نیّت رسیدن به آن ثواب بگرید، حق تعالى آن ثواب را به او کرامت مى‏فرماید... به همین جهت، ما نیز در این کتاب، اخبار ضعیفه را با اخبار صحیحه آوردیم.»5
محدّث نورى در باره نویسنده سخن بالا و مقتل مذکور، سخنى دارد که مى‏تواند مفید باشد؛ او مى‏نویسد:
«ناقل متدیّن [و [درستکار نباید به مجرّد دیدن خبرى و حکایتى در کتابى، که به عالمى نسبت مى‏دهند، قناعت کند؛ چه بسا شود که آن کتاب را در اوائل سنّ نوشته و هنوز به مقام تمیز دادن صحیح از سقیم و ثقه از غیر ثقه، نرسیده بود،... و از این جهت، اخبار موهونه و بى‏اصل و مأخذ و مخالف روایت ثقات، بلکه اخبار کاذبه یقینى در آن یافت مى‏شود؛ مثل کتاب محرق القلوب، تألیف عالم جلیل آقا آخوند ملا مهدى نراقى که از اعیان علماى دهر و... بود، علاوه بر آن که بزرگان دین اعتراف به علوّ مقام علم و فضل او کرده‏اند. مؤلفات رشیقه او در فقه و غیره مثل «لوامع» و «مشکلات العلوم» و...، خود شاهدى است صادق و وافى در اثبات این مرام. با این حال یافت مى‏شود در این کتاب، مطالب منکره که ناظر بصیر، متعجّب مى‏شود از نوشتن چنان عالمى چنین مطالبى را!»6
سپس محدّث نورى، چند داستان افسانه‏اى را براى مثال از محرق القلوب نقل و نقد و بررسى مى‏کند که در محرق القلوب نظائرش بسیار پیدا مى‏شود. و این همه، از همان اصل ساختگى «الغایات تُبَرِّرُ المبادى» (هدف، وسیله را توجیه مى‏کند) سرچشمه مى‏گیرد که مرحوم نراقى در مقدمه کتاب خود به آن اشاره کرده است.
بى‏گمان دروغ گفتن، از گناهان کبیره است و اصل مسلّم این است که «لایطاعُ اللّه مِن حیثُ یُعصى» (خدا را با گناه و معصیّت نمى‏توان پرستید.)
چهارمین عامل تحریف
اسطوره سازى
اسطوره سازى و قصّه‏پردازى نیز یکى از عوامل تحریف است. از آنجا که حسّ کمال‏جویى و قهرمان‏طلبى در نهاد انسان نهفته است، ناخواسته با اسطوره سازى‏ها و افسانه‏پردازى‏ها مى‏خواهد آن حسّ غریزى و فطرى را ارضاء و اشباع کند و از اینجاست که مى‏بینیم اسطوره‏سازى سابقه دیرینه‏اى به قدمت تاریخ دارد بلکه پیشتر از تاریخ و ماقبل تاریخ هم بوده است و امروز هم در میان ملل عقب مانده و در میان عوام الناس، آنچه بیش از همه رونق و رواج دارد، همین اساطیر است.
از این حقیقت تلخ هم نمى‏توان گذشت که بیشتر مردم در زندگى جدّى نیستند، بیشتر با رؤیاها و آرزوهاى طول و دراز، زندگى مى‏کنند. به همین دلیل است که به اساطیر و افسانه‏ها رو مى‏آورند و از گفتن و شنیدن آنها احساس لذّت مى‏کنند؛ چرا که رؤیاها و آرزوهاى خود را در آیینه اساطیر، تعبیر شده و تحقّق یافته تصوّر مى‏کنند.
و چنین است که اساطیر هر روز گسترش بیشترى مى‏یابد و هر لحظه افسانه تازه‏اى به شمار افسانه‏ها افزوده مى‏شود و این، مخصوص به یک یا چند فرهنگ نیست که در همه فرهنگهاى گوناگون سیطره اساطیر را مى‏توان مشاهده کرد و «فرهنگ عاشورا» در این میان نه تنها استثناء نیست بلکه به دلیل گستردگى و مردمى بودن آن، در معرض انواع اساطیر و افسانه‏ها بوده و هست. استاد شهید مرتضى مطهرى در این باره مى‏گوید:
«قسمتى از تحریفاتى که در حادثه کربلا صورت گرفته، معلول حسّ اسطوره‏سازى است. اروپاییها مى‏گویند: در تاریخ مشرق زمین مبالغه‏ها، اغراقها زیاد است. و راست هم مى‏گویند. ملاّ آقاى دربندى در «اسرارالشهادة» نوشته است: سواره نظام لشکریان عمر سعد، ششصد هزار نفر و پیاده نظامشان دو کرور بوده و در مجموع یک میلیون و ششصد هزار نفر و همه اهل کوفه بودند!
مگر کوفه چقدر بزرگ بود؟ کوفه یک شهر تازه ساز بود که هنوز سى و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشته بود؛ چون کوفه را در زمان عمربن خطّاب ساختند، این شهر را عمر دستور داد بسازند، براى اینکه لشکریان اسلام در نزدیکى ایران مرکزى داشته باشند. در آن وقت معلوم نیست همه جمعیت کوفه آیا به صدهزار نفر مى‏رسیده است یا نه؟ اینکه یک میلیون و ششصدهزار نفر سپاهى در آن روز جمع بشود و حسین بن على علیهماالسلام هم سیصد هزار نفر آنها را بکشد، با عقل جور در نمى‏آید. این، قضیّه را به کّلى از ارزش مى‏اندازد.»7
استاد مطهرى مثال دیگرى هم در این باره از زندگانى حضرت ابوالفضل علیه‏السلام مى‏آورد که جالب است.
اصولاً یکى از مواردى که حسّ قهرمان پرستى و اسطوره‏سازى افسانه‏پردازان را به شدّت شکوفا مى‏سازد، همین رشادت‏ها و دلیرى‏هاى قمرمنیر بنى‏هاشم است که جاى انکار نیست. و در اینکه آن «عبدصالح خدا، شهید ممتاز، مورد غبطه همه شهیدان در روز جزا، پیشتاز شهادت، قلّه بلندِ فداکارى و ایثار، پدر فضیلت‏ها، نزدیک‏ترین کس از یاران حسین و ماه درخشان بنى‏هاشم»8 است، نمى‏توان هیچ تردیدى روا داشت اما چیزى که اصالت ندارد و با عقل و تاریخ نمى‏خواند، چرا باید گفت؟ آخر چه لزومى دارد با نقل داستانهاى بى‏اساس و نامعقول، دهان دشمنان را به استهزاء باز کنیم؟
استاد مطهرى با تجلیل از دقّت بینى و دردآشنایى محدّث نورى، دومین مثال را به نقل از ایشان چنین مى‏آورد:
«حاجى نورى، این مرد بزرگ، در کتاب «لؤ لؤ و مرجان»، ضمن انتقاد از جعل این‏گونه افسانه‏ها مى‏گوید: براى شجاعت حضرت ابوالفضل علیه‏السلام نوشته‏اند که او در جنگ صفّین ـ که اصلاً شرکت حضرت هم معلوم نیست، اگر شرکت هم کرده باشد پانزده سال عمر داشت ـ مردى را به هوا انداخت، دیگرى را انداخت، نفر بعدى را، تا هشتاد نفر، نفر هشتادم را که انداخت هنوز نفر اوّل به زمین نیامده بود! بعد اولى که آمد، دو نیمش کرد، دومى نیز همچنین تا نفر آخر!!!»9
اسطوره‏سازان، گاهى چنان افراط مى‏کنند که حتى مرزهاى عقیدتى را نیز، به هم مى‏ریزند؛ مثل آن که مى‏گویند: سالار شهیدان علیه‏السلام در روز عاشورا به برادرش ابوالفضل العباس علیه‏السلام پناه آورد!10 مثل آن افتراى دیگرى که مى‏گویند: اگر حضرت زینب نبود، امام سجاد علیه‏السلام مى‏مرد، دق مرگ مى‏شد! و چه نصیحتهایى که از زبان حضرت زینب علیهاالسلام به حضرت امام زین العابدین علیه‏السلام نقل مى‏کنند.
نقش اسطوره سازى در تولید تحریفات چنان چشم‏گیر است که با تحقیق گفته مى‏شود:
«انگیزه‏هایى که بتواند به جعل حدیث و تحریف حقایق بیانجامد، در باب احکام عملى جدّاً اندک است و بیشتر در باره اصول عقاید و بیشتر از همه در باب فضائل و مناقب و اذکار است.»11
پنجمین عامل تحریف
تنها براى گریاندن!
به پندار بعضى، عاشورا و حماسه حسینى در گریه و ناله خلاصه مى‏شود. به خیالشان اصل اصیل جز گریه نیست و هر چیز دیگرى را باید با آن سنجید و بس! هر خبر و حدیثى هر قدر هم صحیح و معتبر باشد اما نتواند موجب گریه شنوندگان شود، در دیدگاه آنها ارزش ندارد. برخى روضه خوانان و مدّاحان همیشه با این تصوّر و پیش ذهن، به سراغ مقاتل و تاریخ مى‏روند که سوزناک‏ترین و گریه‏آورترین سخن یا داستان را به دست آورند. حال اگر هم چیزى اعم از درست و نادرست پیدا کردند، آن قدر به آن شاخه و برگ مى‏دهند که به کلّى از حالت اصلى خارج مى‏سازند. گاهى از یک جمله نیم سطرى، یک داستان بلند و از یک روایت کوتاه، دهها رمان مى‏سازند که راستى جاى شگفتى است!
در اینجا جا دارد نگاهى هر چند گذرا به موضوع «گریه» داشته باشیم. در اینکه گریه براى امام حسین علیه‏السلام مطلوب و مستحبِّ مؤکّد است، جاى تردید نیست.
روایتهایى که دعوت به گریه مى‏کنند، دو نوع است؛ برخى به صورت مطلق مى‏گوید: «من بکى على الحسین علیه‏السلام وجبت له الجنّه»12 و برخى دیگر به صورت مقیّد مى‏گوید: «من بکى على الحسین علیه‏السلام عارفاً بحقّه وجبت له الجنّة»13؛ هرکس براى امام حسین علیه‏السلام گریه کند در حالى که عارف به حقّ آن حضرت باشد، بهشت بر او واجب خواهد شد.
پرواضح است که با وجود مقیّد، به مطلق با همان صورت اطلاق نمى‏توان عمل کرد و قیدى که در مقیّد ذکر شده است، در مطلق نیز جریان پیدا مى‏کند و مطلق را هم مقیّد مى‏سازد؛ بویژه این که این قید «عارفاً بحقّه» در موارد دیگر بخصوص در باره زیارت قبر امام حسین علیه‏السلام با تأکید و در دهها حدیث وارد شده است.14
و اگر هم این قید «عارفاً بحقّه» در متن اخبار نبود باز هم نمى‏توانستیم بگوییم که هرکس در هر شرایط و احوال براى امام حسین علیه‏السلام گریه کند، حتماً به بهشت خواهد رفت ولو این که آن کس امام حسین علیه‏السلام را نشناسد و به حقّ حضرتش عارف و معترف نباشد. به عبارت دیگر قید یاد شده، علاوه بر این که دلیل نقلى دارد، دلیل عقلى هم دارد و عاقلانه نیست که گفته شود کسى که با امام حسین علیه‏السلام بیگانه است فقط به جهت گریه کردن، به بهشت خواهد رفت! و این اصل اساسى را نباید نادیده گرفت که ارزش هر کارى با معرفت عاملش سنجیده مى‏شود و در قاموس دین، «معرفت» اصل نخستین و اساسى است؛ همان طورى که مولا على علیه‏السلام مى‏فرماید: «اوّل الدین معرفته»15 و یا در خطاب به کمیل بن زیاد مى‏فرماید:
«ما من حرکة الاّ و انت محتاج فیها الى معرفة.»16
هیچ جنبش و اقدامى نیست مگر اینکه نیازمند معرفت است.
نکته دیگرى که در اینجا بسیار حائز اهمیّت است، توضیح راهگشا و بیان بلندى است که در متن برخى از احادیث مربوط دیده مى‏شود. براى نمونه عنایت به دو حدیث ذیل مى‏تواند کافى باشد؛ امام صادق علیه‏السلام به فضیل بن یسار (یکى از شاگردانش) فرمود: آیا دور هم جمع مى‏شوید و احادیث ما را به یکدیگر نقل مى‏کنید؟
فضیل گفت: آرى، فدایت شوم.
حضرت فرمود: «دوست دارم که چنان مجالسى باشد؛ اى فضیل! حقّ ما را زنده کنید، خدا بیامرزد کسى را که حقّ ما را زنده نگهدارد!
اى فضیل! هرکس از ما یادى کند یا پیش او از ما یاد شود تا از چشمش به قدر پر پشّه‏اى اشک خارج شود، خدا خطاهاى وى را گرچه بیشتر از کف دریا باشد، خواهد بخشید.»17
در حدیث دیگرى از امام رضا علیه‏السلام نقل شده که فرمود: «هرکس مصائب ما را یاد کند و بگرید، در روز قیامت با ما خواهد بود. و هرکس مصائب ما را یاد کند، بگرید و دیگران را بگریاند، در آن روز که همه چشمها خواهند گریست، چشمان او نگرید. و هرکس بنشیند در مجلسى که در آن مجلس حقّ ما احیاء مى‏شود، دل او در آن هنگام که همه دلها مى‏میرند، نخواهد مرد.»18
آن که در این قبیل احادیث، مورد تأکید قرار گرفته «احیاى ولایت و زنده نگهداشتن حقّ اهل بیت علیهم‏السلام » است که هدف از تشکیل مجالس و محافل حسینى را تعیین و تعلیم مى‏کنند و نتیجه، اینکه تنها آن گریه‏اى مطلوب و مستحب است که در مسیر احیاى ولایت و حقّ آل البیت علیهم‏السلام باشد.
پى‏نوشت‏ها:
1. اخبار و آثار ساختگى، ص 198.
2. مقباس الهدایة فى علم الدرایه، ج 1، ص 400.
3. همان، ص 401 و 410 ـ 412.
4. همان، ص 415.
5. محرق القلوب، ص 2 و 3، نسخه خطى موجود در کتابخانه آیة‏اللّه مرعشى نجفى، به شماره مسلسل 10069، (با تلخیص).
6. لؤ لؤ و مرجان، ص 156.
7. حماسه حسینى، ج 1، ص 44 و 45.
8. کلمه، کلمه این اوصاف که در میان گیومه ترجمه شد، در متون معتبر موجود است ر.ک: الخصال، صدوق، ص 68؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 29؛ الارشاد، مفید، ج 2، ص 90، 95 و 109؛ الملهوف على قتلى الطفوف (لهوف)، ص 151؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 108؛ ابصارالعین فى انصارالحسین، ص 27؛ بحارالانوار، ج 44، ص 298.
9. حماسه حسینى، ج 1، ص 44 و 45.
10. تعجب نکنید حقیر این سخن سخیف را بارها از زبان برخى مدّاحان شنیده‏ام.
11. مقباس الهدایة، ج 6، ص 38.
12. بیشتر روایات و اخبارى که داراى مضمون فوق هستند، در لؤلؤ و مرجان، ص 4 ـ 8 نقل شده است.
13. ر.ک: بحارالانوار، ج 4، ص 293؛ فضل زیارة‏الحسین(ع)، ص 65، 72، 75 و 78.
14. بحارالانوار، ج 100، ص 184، 257، 293، 306، 337، 341، 342؛ ج 101، ص 19 ـ 42، 213، 267، 350 و...؛ مصباح الزائر، ص 261؛ مستدرک الوسائل، ج 10، ص 233، 250ـ298؛ثواب‏الاعمال،317ـ319.
15. نهج البلاغه، خطبه اوّل.
16. الحیاة، ج 1، ص 25، به نقل از تحف العقول.
17. قرب الاسناد، ص 36، حدیث 117؛ ثواب الاعمال، ص 101.
18. حول البکاء على الامام الحسین(ع)، ص 111، به نقل از عیون اخبارالرضا(ع)؛ امالى شیخ طوسى، احسن الجزاء فى اقامة‏العزاء، ج 1، ص 152ـ 165، به نقل از خصال شیخ صدوق.


عوامل تحریف در تاریخ عاشورا بخش سوم
محمد صحتى سردرودى
فرهنگ کوثر تابستان 1381،  شماره 54
صص 108-113

از حرفهاى عجیب و غریبى که پیرامون عزادارى گفته شده، یکى هم آن حرفى است که از تحریف معناى «تباکى» سرچشمه گرفته است؛ به این ترتیب که مى‏گویند:
«در لفظ تباکى هم اشاره فرموده که ترتّب ثواب اخروى، موقوف بر گریه حقیقى نیست بلکه همین که قاصد، گریه است و خود را به صورت گریه کنندگان وامى‏دارد همان ثواب گریه را دارد. در تمام عبادات حقیقت مطلوب است ولى در دعات حسینیّه دائره وسیع است و لعلّ از این جهت مرحوم شیخ جعفر صاحب خصائص الحسینیه ـ طاب ثراه ـ ریاء را در گریه، در عزادارى حضرت امام حسین علیه‏السلام جایز مى‏دانست.»1
به راستى که باورکردنش بسیار سخت است و اگر این سخن تنها در میان عوام بود و انسان تنها از دهان مردم مى‏شنید، به هیچ وجه باور نمى‏کرد. اما مى‏بینید که در کتابها هم نوشته شده است و نویسنده نه فقط خود قائل به این قول عجیب و غریب است که شیخ جعفر شوشترى را نیز هم رأى خود مى‏داند و براى تثبیت تحریف خود، به فتواى وى نیز استناد مى‏جوید و گمان مى‏برد که کلمه تباکى در حدیث مى‏تواند مبنى و مستند افتاء به تجویز ریا در عزادارى امام حسین علیه‏السلام باشد!
اگر مرحوم شیخ جعفر نیز چنین فتواى عجیبى داده باشد، بى‏گمان در بالاى منبر و در هنگام روضه خوانى بوده و چنان از گلاب گریه مدهوش بوده که عشق و عاطفه را به جاى شرع و عقل گرفته تا فتواى آنچنانى را داده است. و اگر در حال عادى و با تمرکز حواس این فتوا را داده باشد، بى‏گمان منظورش از ریا معناى مصطلح ریا نبوده بلکه معناى لغوى ریا (نشان دادن کار به دیگران) بوده است و البته این احتمال دوم، صحیح‏تر و به شخصیّت علمى شیخ جعفر شوشترى نزدیک‏تر است.
با آن همه آیات محکم در قرآن مجید و با آن همه روایات صحیح و معتبر در متون اسلامى، که همگى حاکى از لزوم اخلاص و قبح و گناه ریا و.... است، چگونه مى‏توان چنان سخن سخیفى گفت و ریا را که در فرهنگ اسلامى «شرک خفى» خوانده شده است، جایز دانست؟!
از این واقعیّت تلخ هم نباید گذشت که بسیارى از «تحریفات عاشورا» معلول عوام زدگى برخى از گویندگان مذهبى است. این فاجعه گاهى تا آنجا به تباهى و فساد مى‏کشد که مى‏بینى آنها پیش از هر چیز در فکر این هستند که ببینند عوام چه مى‏خواهند و از نقل کدام داستان یا افسانه‏اى بیشتر خوشحال و خشنود مى‏شوند و همیشه در این دایره تنگ و تاریک به سر مى‏برند که از دهان مردم مى‏گیرند و به گوش مردم مى‏دهند و همیشه این دور و تسلسل را تکرار مى‏کنند و هیچ هم خسته نمى‏شوند و چه بسیار کتابهایى که با عناوینى چون مجالس و مقاتل به همین ترتیب نوشته شده است که مدارک و منابعى جز لسان الواعظین و اسماع السامعین ندارند؛ نخست بدون اندیشه گفته شده‏اند و سپس باز بدون اندیشه و تنها به همین دلیل که مقبول طبع عوام بوده، نوشته شده‏اند! دردا و دریغا که اینان با ساختن تحریفات و با پرداختن به افسانه‏ها و اکاذیب، فرهنگ مردم را به تباهى مى‏کشند و با تفسیر نادرست «تباکى» عمل شنیع تزویر و ریا را تجویز و ترویج مى‏کنند و ناخواسته آتش به دین و دنیاى خود مى‏زنند، غافل از اینکه به قول رساى آن شاعر:
بر تواضع‏هاى مردم تکیه کردن، ابلهى است     پاى بوس سیل، از پاى افکند دیوار را
تفسیر صحیح تباکى
معدود روایاتى که در آنها لفظ «تباکى» وارد شده است، بسیار اندک است.2 و در یکى از آنها چنین است که راوى مى‏گوید: خیال مى‏کنم که حضرت فرمود: «من بکى أو أبکى، و اَظُنُّه قال او تباکى»؛3، حال اگر هم چنین سخنى از ناحیه معصوم علیه‏السلام صادر شده باشد به هیچ وجه نمى‏تواند به آن معناى نادرستى که تحریفگران تصوّر کرده‏اند، بوده باشد. در تفسیر آن سه وجه زیر را مى‏توان تصوّر کرد:
1. تظاهر به گریه و اندوه
البته نه به آن معنا که شُبهه ریا را در برداشته باشد بلکه به نیّت قربةً الى اللّه و خالصاً لوجه اللّه تظاهر کند و خود را اندوهگین و غمناک نشان دهد. این معنا با توجه به زمان صدور حدیث (زمان حکومت بنى‏امیه) صحیح‏تر به نظر مى‏رسد. زیرا بنى امیه هر سال روز عاشورا را جشن مى‏گرفتند و پیروان آنها در آن روز تظاهر به شادى و سرور مى‏کردند.4 و امام علیه‏السلام نیز با این سخن شیعیان را دعوت مى‏کند که هر طور شده در روز عاشورا و دهه محرم اظهار غم و اندوه کنند تا همدلى خود را با دوستداران اهل‏بیت علیهم‏السلام و تنفّر خود را از آل یزید نشان دهند.
2. تکلّف براى تحصیل گریه
گاهى باشد که انسان در مرحله نخست، بنا به عللى نمى‏تواند کارى را انجام دهد، اما از آنجا که دلش مى‏خواهد که آن کار را انجام دهد به هر نحو ممکن تمایل به آن کار را نشان مى‏دهد و اى بسا که ناخودآگاه و با تکلّف هم که شده، تمایل درونى خود را بروز مى‏دهد و آشکار مى‏سازد. چرا که از کوزه همان برون تراود که در اوست، و جالب اینکه بالاخره این تکلّف و تشبّه در نهایت به نتیجه مى‏رسد و صورت کاملاً طبیعى پیدا مى‏کند. از باب مثال فرض کنید که کسى در اثر قساوت قلب و یا در اثر هر علت دیگرى ابتدا نمى‏تواند از خوف خدا گریه کند و یا به یاد مظلومیتهاى اهل‏بیت علیهم‏السلام ناله کند و بگرید اما چون این کار را در دل دوست دارد و به حال گریه کنندگان غبطه مى‏خورد، ناخواسته خود را شبیه آنان مى‏سازد و با تکلّف هم که شده، متأثّر و دل‏گیر مى‏شود و چهره غمناک و اندوهگین پیدا مى‏کند تا در نهایت غبار قساوت از آینه دل مى‏زداید و اشک چشمش سرازیر مى‏شود که همان کار، خود مطلوب است.
فشرده سخن این که «تباکى» از باب مقدمه بُکاء، آن هم از باب مقدمه طبیعى بکاء، مطلوب و مستحب است و از آنجا که این مقدمه، قهرى و طبیعى است هیچ گونه شائبه ریا و سُمعه را نمى‏توان در آن دخیل دانست. منتهى گاه این مقدمه (تباکى) به آن نتیجه (بکاء) منجر مى‏شود و گاهى دیگر نمى‏شود مثل اینکه کسى قساوت قلب داشته و یا فرصت نتیجه‏گیرى، اندک بوده و یا در همان مراحل نخست (در حال تباکى) کار دیگرى پیش آمده و او نتوانسته از مرحله تباکى به مرحله بکاء برسد. حال از احادیث مورد بحث استفاده مى‏شود که انسان در همان مرحله تباکى نیز مأجور خواهد بود. البته این مسئله منحصر به گریه کردن نبوده و در مورد برخى عبادتهاى دیگر نیز مثل «تحلُّم» بر حلم و «تزهُّد» براى زهد آموزى و کسب زهد، مطلوب و مورد تأکید پیشوایان معصوم علیهم‏السلام است.5
3. تمایل به بکاء و دوست داشتن آن
به این معنى که اگر کسى هم گریه نکند اما تمایل به این کار داشته باشد و دلش بخواهد که بر مصائب اهل‏بیت علیهم‏السلام بگرید و به نوعى این تمایل را نشان بدهد، مطلوب و مستحب است که این تمایل و اظهار آن را داشته باشد، و همین است معناى آن تباکى که در کلام معصومین علیهم‏السلام دیده مى‏شود و میان بکاء و تباکى، عموم و خصوص مطلق است؛ یعنى هر بکائى حتماً تباکى هم هست ولى بعضى از تباکى‏ها، بکاء نیز هست و چنان که در تفسیر دوم گفته شده، تباکى مقدمه بکاء است و تباکى به این معنا (تمایل به گریه و دوست داشتن آن) حتماً با بکاء خواهد بود. چرا که اگر کسى کارى را نخواهد، انجام نمى‏دهد به ویژه اگر آن کار در ارتباط با دل و تأثّر قلبى باشد و گاهى این مقدمه، قهرى و ضرورى نیز است، به این معنا که تا کارى را نخواهد و تمایل به آن نداشته باشد، آن کار را انجام نخواهد داد؛ مثل آن حدیثى که به نقل از امام على علیه‏السلام مى‏گوید: «من لم یتحلّم لم یحلم؛ هرکس حلم و بردبارى را نخواهد و تمایل خود را به حلم، به نوعى نشان ندهد، بردبار نخواهد شد».6
حال سخن ما نیز این است که تا کسى «تباکى» نکند، بکاء هم نخواهد کرد و هرکس آن کار را بکند، دلیل این است که این کار (بکاء) را نیز مى‏خواهد بکند و همین خواستن نه تنها مطلوب و مستحبّى است که حتى گاهى ضرورى و قهرى هم هست و به هیچ وجه نمى‏تواند شائبه‏اى از ریا داشته باشد. چرا که قهرى بودن با تصنّعى بودن، در تضاد است.
4. تعاون در گریه و عزادارى
به این معنى که عزاداران تأثّر و گریه خود را پنهان نسازند و با گریه و ناله آشکار خود یکدیگر را به گریه وادارند و کسانى هم که نمى‏توانند گریه کنند، با گریه کنندگان هم ناله و هم صدا شوند.
مرحوم محدّث نورى در این باره سخنى دارد که مى‏تواند معناى صحیح تباکى را نشان بدهد، ایشان مى‏نویسند:
«مخفى نماند که براى کلمه شریفه «تباکى» نظیر هم وزن آن «تعاون» معناى لطیف دیگرى هست که شاید مراد آن باشد و آن عبارت از این است که مؤمنین یکدیگر را با کردار و گفتار و رفتار بگریانند، مانند آن برادران و خواهرانى که پدر یا مادر عزیز و مهربانى را از دست داده باشند و به گرد هم آیند و از عزیز از دست رفته خود یاد کنند، از محاسن و خصال پسندیده، احسان و کردار نیک، شدّت مصائب و بلاى او، هریک هرچه به خاطرش آید، به یکدیگر بگویند و بگریند و ناله کنند...»
و مؤیّد همین احتمال است آن که در آداب روز عاشورا وارد شده است؛ در خبر شریف زیارت عاشوراى معروفه، مذکور است که حضرت صادق علیه‏السلام فرمود:
«... پس ندبه و نوحه و گریه کند بر حسین علیه‏السلام و اهل خانه‏اش را نیز به گریه کردن بر آن حضرت توصیه کند تا در خانه خود با اظهار ناله و نوا مجلس عزادارى بر آن حضرت به پا دارند. و [در آن روز (روز عاشورا) [براى ملاقات به خانه یکدیگر روند تا همدیگر را در عزاى حسین علیه‏السلام تعزیت گویند و در خانه‏هاى خود، مجلس عزادارى به پا دارند.»7
مرحوم محدّث نورى پس از آن که این معناى لطیف را از حدیث تباکى برداشت کرده و توضیح مى‏دهد، در ادامه مى‏نویسد:
«به هر حال در تباکىِ ممدوح و محبوب که از طاعات و عبادات محسوب مى‏شود، شائبه‏اى از ریا که از اقسام شرک خفى است، نیست. سبحان اللّه! حضرت امام حسین علیه‏السلام آن همه مصائب را به این جهت تحمّل کرد که اساس توحید را محکم سازد و کلمه حق را تعالى بخشد و مبانى دین مبین را تحکیم سازد و آن را از راه یافتن و رواج یافتن بدعتهاى ملحدین حفظ کند، [با این حال [چگونه ذى شعورى احتمال مى‏دهد که اعظم معاصى و اکبر موبقات (بزرگ‏ترین گناهان و بزرگ‏ترین گناهى که موجب خلود در آتش مى‏شود.) که شرک باشد، به سبب آن حضرت جایز باشد؟! گویا سبب این توهّم فاسد و خیال شیطانى، تأمّل نکردن در ریا و قبح ریاست یا اینکه با این تحریف و توطئه مى‏خواهند رغبت خود را به زر و سیم و قبایح این حرص و آز را بپوشانند واللّه العاصم.»8
ششمین عامل تحریف
قیاس به نفس
از عوامل تحریف، یکى هم قیاس به نفس است؛ به همین دلیل بیشتر در کتابهایى که به صورت نظم و شعر سروده شده‏اند، دیده مى‏شود که شاعران و سرایندگان به اصطلاح خواسته‏اند که زبان حال امام حسین علیه‏السلام و اهل بیت و انصار آن حضرت را به رشته نظم بکشند و یا در قالب شعر بریزند. اما در واقع زبان حال خودشان را به تصویر کشیده‏اند و در نتیجه کارها و گفتارها و رفتارهایى که فقط برازنده خود و امثال خودشان هست، به اهل بیت اطهار علیهم‏السلام بسته‏اند!
و همین زبان حالها با مرور زمان از کتابهاى منظوم و شعر به کتابهاى مقاتل و مجالس هم راه یافته و صورت رسمى به خود گرفته است. و به عنوان حدیث یا روایت تاریخى، مشهور و مقبول خاصّ و عام شده است.
پر واضح است که به بهانه زبان حال نمى‏توان هر شعر ذلّت بارى را به عنوان مدح و مراثى اهل بیت علیهم‏السلام منتشر ساخت. زبان حال امام حسین علیه‏السلام اگر هم مطابق زبان قال آن حضرت نباشد، لازم است که حتماً مخالف آن نیز نباشد و بیشتر مقتل خوانى‏ها و مرثیه سرائى‏ها و نقل حکایت‏هاى ذلّت بار با روح بزرگ حسینى و هدف عاشورا مخالفت آشکار دارد و فقط از اینجا ناشى شده است که گویندگان، آن حضرت را با خود قیاس کرده‏اند و دردا که کسى نیست به اینان بگوید:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر     گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر
امام على علیه‏السلام مى‏فرماید:
«لایقاس بآل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم من هذه الامّة احدٌ... هم اساس الدین، و عماد الیقین، الیهم یفئى الغالى، و بهم یلحق التالى و لهم خصائص حقّ الولایة و فیهم الوصیة والوراثة....؛9 هیچ کسى را از این امّت، قیاس با آل‏محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نتوان کرد و آنان را که نعمت ارشاد و هدایت آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از سقوط نجات داده است، نتوان با آن پیشوایان الهى مساوى گرفت. آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ارکان اساسى دینند و ستون برپاى دارنده یقین‏اند؛ افراط‏گران باید به سوى آنان برگردند و عقب‏ماندگان تفریط‏گر، خود را به آنان برسانند. حق ولایت از ویژگى‏هاى آن کمال یافتگان است و وصیّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به برترى آنان و وراثت رهبرى، در آن شخصیتهاى خدا ساخته است.»10
پى‏نوشت‏ها:
1. دعات الحسینیه، محمدعلى نخجوانى، ص 4 و 5، چاپ بمبئى، 1330 ق.
2. یکى از آن روایت‏ها را سید ابن طاووس با عبارت «روى عن آل الرّسول» نقل کرده که حاکى از مرسل و ضعیف بودن سند است. (ر.ک: بحارالانوار، ج 44، ص 288) به نقل از لهوف، و دیگرى نیز به توسط افراد ناشناس و از راویان مجهول نقل شده است. (ر.ک: همان، ص 282.)
3. بحارالانوار، ج 44، ص 289، به نقل از کامل الزیارات و ثواب الاعمال.
4. در این باره اثر پربار استاد سید جعفر مرتضى عاملى با نام «المواسم و المراسم» بویژه صفحات 82 ـ 85 دیده شود.
5. چرا که به تصریح روایتى از امام على(ع) «التّزهد یؤدّى الى الزّهد». ر.ک: غررالحکم، ج 1، ص 291، یعنى «تزهّد» زهد مى‏آورد چنان که «تباکى» بکاء مى‏آورد.
6. لؤ لؤ و مرجان، ص 36، به نقل از غررالحکم.
7. همان، ص 38.
8. همان، ص 38 و 39 (با ویرایش و تصرّف). و گفتنى است که جمله آخر این عبارت، تعریضى است به آنان که با نام حسین(ع) و عاشورا، ارتزاق مى‏کنند و دین را دکّان براى دنیاى خود ساخته‏اند که محدّث نورى در صفحات نخستین لؤ لؤ و مرجان در این باره سخن گفته است.
9. نهج البلاغه، خطبه دوم.
10. ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، استاد جعفرى، ج 2، ص 234.