در پاسخ به این سوال به اهمیت بسیار بالای نقش قریش، شهرت و نفوذ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی این قبیله در جزیره العرب اشاره کرد و افزود: در گذشته، بسیاری از افراد غیر قریشی برای رسیدن به شهرت، خود را قریشی قلمداد می کردند و در اهمیت این قبیله همین بس که تا قریش، اسلام نیاورد، اسلام از مدینه و اطرافش بیرون نرفت؛ یعنی چشم مردم این منطقه به قریش است. این مساله با بررسی قلمرو اسلام تا سال هشتم هجری (فتح مکه) و مقایسه آن با دو سال بعد روشن می شود.


از زمانی که قصی بن کلاب به مکه آمد و اقداماتی انجام داد، قریش در صدد بود که به طریقی مناصب و پایگاههای قدرت اجتماعی، سیاسی و مذهبی را از فرزندان قصی بگیرد. فرزندان قصی دو گروه شدند: بنی عبدالدار و بنی عبدمناف. اکثر پست ها در دست بنی عبدالدار است و این منازعه بهانه ای شده است که قبایل قریش به دو گروه تقسیم شوند و دو حزب و جریان سیاسی شکل بگیرد. حتی کوشش کردند که نه تنها مناصب بنی عبدالدار را تقسیم کنند بلکه قبایل غیر فرزندان قصی نیز از این مناصب سهمی ببرند. با توجه به این که در آن منطقه حکومت مرکزی نداشته که منافع را محافظت کند و هر قبیله ای حافظ منافع خود بوده، این درگیری ها شکل قبیله ای به خود گرفت و حتی بعد از قصی نیز ادامه یافت. قصی در زمان خود مانند پادشاه پیغمبر، هر چه را می گوید مردم می پذیرند. بعد از او فرزندش عبد مناف به ریاست سیاسی مکه می رسد و بعد از او فرزندش هاشم و همینطور فرزندان بعدی، مطلب و عبدالمطلب و حضرت ابوطالب به این منصب نائل می شوند که هر کدام نسبت به فرد قبل از خود قدرت کمتری دارد. این روند نزولی تقریبا 200 سال طول می کشد یعنی از آغاز آمدن قصی به مکه تا بعثت پیامبرصلی الله علیه و آله. در این مدت قدرت بنی قصی، بنی عبدمناف و بنی هاشم به تدریج کم می شود و خاندان دیگر قدرت می گیرند.

بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان توازن قدرت بین قبایل

در همین روزگاری که توازنی بین دو گروه از قبایل برقرار شده است پیامبر صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث می شود. فهم قریش و سران آن از این رسالت آن است که چون قدرت بنی هاشم به تدریج کم شده است و ما با آنها به توازن رسیده ایم تدبیری اندیشیده اند تا اعاده سلطه کنند که این فهم آنها از اسلام و رسالت، یک فهم قومی و قبیله ای است؛ نه یک فهم دینی و مذهبی. این مطلب را از متن سخنان ابوجهل که سخنگوی قریش نیز هست می توان فهمید.

همین منازعه که در اوایل بعثت وجود دارد و ایستادگی سران قریش در مدت 21 سال را در پی دارد، به آستانه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله منتقل شده است. قریش مهاجر به همان نتیجه و فهمی رسیده است که اجدادش در همان آغاز رسیده بودند. قریش با هم اتفاق کرده که نگذارد کسی از بنی هاشم خلیفه شود. به قول ابوجهل، « هَذَا أمرٌ تَمَّ بِاللَّیلِ. » شبانه جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند که هیچ کس از بنی هاشم که معلوم بود نامزد آن کیست نگذارند خلیفه شود. نتیجه ای که قریش به آن رسیده است که اگر کسی از بنی هاشم بویژه علی بن ابیطالب علیه السلام خلیفه شود حکومت در میان بنی هاشم موروثی می شود و نوبت به هیچ تیره ای از قریش نمی رسد. بنابراین باید از همان آغاز متحد شوند و نگذارند که علی علیه السلام یا فرد دیگری از بنی هاشم خلیفه شود.

قبایل و گروه های مختلف قریش


تیره های قریش را 25 تیره معرفی کرد که 13 تیره آن به لحاظ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و مذهبی نسبتا قدرتمند است و از میان این 13 تیره تنها 4 تیره قدرت بیشتری دارند.

 زمانی که قصی وارد مکه شد قبیله خزاعه بر این شهر غالب بود. پس از مدتی داماد رییس قبیله خزاعه شد و بعد از او، ریاست مکه را برعهده گرفت و با وارد کردن قبایل قریش به مکه که اطراف این شهر بودند، قبیله خزاعه را بیرون کرد و قریش را به دو دسته تقسیم کرد: یکی قریش بطاح که تعداد آن ها بیشتر است قبایلی هستند که داخل مکه و اطراف مسجد الحرام مستقر شدند و دیگری قریش ظواهر که پشت کوههای اطراف مسجد الحرام مستقر بودند .

بعد از قصی و فرزندانش، بر سر مناصب مکه میان بنی عبدالدار و بنی عبد مناف اختلاف شدیدی درگرفت که حاصل آن، دو حزبی شدن 13 تیره قریش بود:

1- حلف لعقة الدم یا حلف الاحلاف که شامل قبایل:

بنی عبدالدار بن قصی(کلید داران کعبه)

بنی سهم(قبیله عمرو بن عاص)

بنی جمح (قبیله امیه بن خلف)

بنی مخزوم (قبیله ابوجهل و خالد بن ولید)

بنی عدی (قبیله عمر بن خطاب)

2- حلف المطیبین:

بنی عبد مناف (بنی هاشم، بنی امیه، بنی نوفل، بنی مطلب)

بنی اسد بن عبد المعزی (قبیله حضرت خدیجه و زبیر)

بنی زهره (قبیله آمنه مادر پیامبر ، عبد الرحمن بن عوف ، سعد بن ابی وقاص)

بنی تیم (قبیله ابوبکر و طلحه)

بنی الحارث بن لؤی

در میان این قبایل، بنی هاشم از جایگاه ویژه ای برخوردار است. هاشم با وجود عمر کوتاهش، اقداماتی از جمله سامان دادن به تجارت قریش با چهار کشور اطراف و رسیدن به سود کلان در مدت کوتاه، صورت داد که در بین قبایل عرب معروف شد و این مساله، سبب شهرت فرزندان او نیز برای تصاحب ریاست معنوی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مکه گردید و حتی از نظر جمعیتی نیز به تعداد و قدرت زیادی رسیدند. به این جهت دیگران به آنها احترام می گذارند و  عده ای نیز برای تصاحب این جایگاه با آن ها رقابت می کنند. از جمله این رقیبان ، بنی مخزوم است و برای این که به توازن با بنی هاشم برسد با بنی عبدالدار هم پیمان می شود.

تغییر گروه بندی ها بعد از بعثت

با ظهور اسلام و شروع دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله این گروه بندی تغییر می کند و جای خود را به جبهه اسلام و کفر می دهد و از میان این قبایل، بنی هاشم و بنی مطلب در یک طرف می ماند و بقیه قبایل به حزب مخالف (بنی عبدالدار) می پیوندند. در این جبهه گیری جدید، از 25 تیره قریش، 2 تیره موافق و 23 تیره مخالف پیامبر صلی الله علیه و آله می شوند و نکته جالب توجه این است که سردمدار این مخالفت ابوجهل از قبیله بنی مخزوم است نه بنی امیه. زیرا بنی امیه یک علقه خویشاوندی با بنی هاشم دارند و همین مساله مانع چنین اقدامی از سوی آن ها می گردد. البته بطور طبیعی، فرماندهی جنگ ها و کاروان ها به شکل موروثی در اختیار بنی امیه است اما کسی که مردم را جمع می کند و علیه پیامبر پیمان امضاء می کند ابوجهل، مرد شماره دو بنی مخزوم است و همچنین خانه ولید بن مغیره پدر خالد بن ولید (شیخ قریش) محل اجتماع، تدبیر، توطئه و تصمیم گیری علیه پیامبر صلی الله علیه و آله است نه خانه ابوسفیان.

شواهد تاریخی بر تلقی خاص قریش از رسالت و امامت

برای این که به تلقی قریش نسبت به قبیله ای بودن رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله برسیم لازم است برخی سخنان  ابوجهل که در سیره ابن اسحاق آمده است مورد بررسی قرار دهیم:

مغیرة بن شعبة می گوید: إنَّ أوّلَ یَومٍ عرفتُ رسول الله صلى الله علیه و سلم إنّى أمشى أنا و أبوجهل بن هشام فی بعض أزقّة مکة، إذ لَقینا رسول الله صلى الله علیه و سلم فقال رسول الله صلى الله ‏علیه و سلم‏ لابى جهل: یا أبا الحکم، هَلُمَّ الى الله و الى‏ رسوله، أدعوکَ الى الله‏.

فقال أبوجهل: یا محمّد، هَل أنتَ مُنتَهٍ عَن سَبِّ آلهتنا؟ هل تُریدُ الا أن نَشهدَ أنّکَ قد بلغت؟ فنحن نشهد أن قد بلغتَ، فو الله لو أنّى أعلمُ أنَّ ما تقول حقٌ لا تَّبعتُُک. فَانصرفَ رسول الله صلى الله علیه و سلم و أقبلَ عَلَىَّ فقال: و الله إنّى لأعلمُ أنَّ ما یقول حقٌّ، و لکن[یمنعنى]شى‏ءٌ، ان ‏بنى قُصَى، قالوا: فینا الحجابة. فقلنا: نعم، ثم قالوا فینا السقایة، فقلنا: نعم، ثم قالوا فینا الندوة، فقلنا: نعم. ثم قالوا فینا اللِّواء. فقلنا: نعم. ثم أطعموا و أطعمنا، حتى اذا تَحاکَت الرَّکب قالوا: منا نبى! و الله لا افعل‏» یعنى نخستین روزى که من رسول خدا صلی الله علیه و آله را شناختم ‏روزى بود که به همراه ابوجهل در بعضى از کوچه ‏هاى مکه‏ مى ‏رفتم که ناگهان آن حضرت را دیدار کردیم، پس ‏آن حضرت به ابوجهل فرمود: اى ابا حکم به نزد خدا و رسولش بیا تا تو را به خداى یکتا دعوت‏ کنم! ابوجهل گفت: آیا تو از دشنام خدایان ما دست ‏بر مى‏دارى؟ آیا جز این مى‏خواهى که ما گواهى دهیم که تو ماموریت ‏خود را ابلاغ کرده ‏اى؟ ما هم گواهى مى‏دهیم که تو بخوبى ابلاغ ‏کردى! و بخدا سوگند اگر براستى بدانم که آنچه مى‏گوئى حق ‏است از تو پیروى مى‏کردم!
رسول خدا صلی الله علیه و آله به راه خود رفت، و ابوجهل رو به من کرده ‏گفت: بخدا سوگند من بخوبى مى‏ دانم که آنچه را او مى ‏گوید حق است، ولى چیزى که مانع ایمان من هست این مطلب است ‏که فرزندان قصى (بعنوان افتخار خویش) گفتند: منصب ‏پرده ‏دارى در میان ما است؟ گفتیم: آرى، پس از آن گفتند: منصب‏ سقایت (حاجیان) در ما است؟ گفتیم: آرى، سپس گفتند: خانه شورى در اختیار ما است! گفتیم:آرى، گفتند: پرچم ‏قریش در دست ما است؟ گفتیم: آرى، آنگاه آنها (براى جلب ‏توجه مردم و محبوبیت) اطعام کردند و ما هم (بهمین منظور) اطعام کردیم، تا وقتى که سوارکاران مسابقه با هم برخورد کردند (و نتوانستند در مسابقه فضیلت و برترى بر ما پیشى گیرند) گفتند: پیغمبرى از ما است! و بخدا سوگند من تسلیم نخواهم شد و این کار را نخواهم کرد!

از این عبارت ابوجهل بر می آید که تصور آن ها این است که بنی هاشم برای اعاده سلطه خود مساله نبوت را مطرح کردند؛ نه بعنوان یک مساله آسمانی.

اما عبارت بعدی واضح تر است. خبر دیگری از اخنس بن شریق یکی از سران قریش است که سراغ ابوجهل می رود. قال: ثم خَرَجَ مِن عِندَهُ حتى أتَى أباجهل، فدَخَلَ علیه ‏بَیتَه، فقال: یا أبا الحکم، ما رأیُک فیما سمعتَ من‏ محمد؟ فقال: ماذا سمعتُ! تنازعنا نحن و بنو عبد مناف الشرف، أطعموا فأطعمنا، و حَمَلوا فحَمَلنا، و أعطوا فأعطَینا، حتى اذا تَجاذَینا على الرَّکب ، و کُنَّا کَفُرسى رُهانٍ، قالوا: مَنّا نَبِیٌّ یَاتیهِ الوَحى من السماء، فمَتَى ندرک مثل هذه! و الله لا نُؤمِنُ به أبدا، و لا نُصَدِّقُهُ، قال: فَقَامَ عَنه الأخنس‏ و ترکه.

زمانی که مخفیانه همراه با ابوسفیان و ابوجهل به ندای قرآن پیامبر صلی الله علیه و آله گوش فراداد به در خانه ابو جهل رفت و به او گفت: نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ ابو جهل با ناراحتى ‏گفت: چه شنیدم! ما و فرزندان عبد مناف درباره رسیدن ‏به شرف و بزرگى مانند دو اسبى که در میدان مسابقه ‏مى دوند منازعه داشتیم. ما مى ‏خواستیم از آنها سبقت ‏جوئیم و آنان قصد سبقت ‏بر ما را داشتند، آنان اطعام‏ کردند ما نیز اطعام کردیم، آنان بخشش کرده، اموال‏ به در خانه این و آن بردند ما هم چنین کردیم، و چون ما هر دو در موازات همدیگر قرار گرفتیم (توازن قدرت برقرار شد) آن ‏ها گفتند: در میان ما پیغمبرى است که از آسمان بدو وحى شود! و ما چگونه ‏مى ‏توانیم به چنین فضیلتى برسیم! بخدا ما که هرگز بدو ایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد.

عبارت دیگر در مصنف ابی شیبه در جریان خواب عاتکه دختر عبدالمطلب و عمه پیامبر صلی الله علیه و آله در زمانی که مسلمانان به مدینه هجرت کرده اند اتفاق می افتد. او سه روز قبل از جنگ بدر در خواب دیده بود شخصى فریاد مى‏زند، مردم به سوى قتلگاه خود بشتابید و سپس این منادى بر فراز کوه «ابوقبیس» رفت و قطعه سنگ بزرگى را از بالا به حرکت در آورد، این قطعه سنگ متلاشى شد و هر قسمتى از آن به یکى از خانه‏هاى قریش اصابت کرد، و نیز از درّه «مکّه» سیلاب خون جارى شد. هنگامى که وحشت‏زده از خواب بیدار شد، و به برادرش «عباس» خبر داد، مردم در وحشت فرو رفتند. اما هنگامى که داستان این خواب به گوش «ابوجهل» رسید، گفت: أمَا رَضیتُم یا بنى هاشم کذبُ الرّجال حَتّى جِئتُمونا بَکِذبِ النِّساء انا وإیّاکم کَفُرسی رُهانٍ فاستَبَقنا المَجدُ مُنذُ حینٍ فَلَمّا تَحاکَت الرَّکب قُلتُم مِنَّا نَبِیٌّ فما بَقِىَ الا أن تَقولوا مِنَّا نَبِیَّةٌ فما أعلم فی قریش أهل بیتٌ أکذبُ امرأةً ولا رَجُلٌ منکم، ما بزرگی و شرف را از شما گرفتیم تا زمانی که به توازن رسیدیم. سپس گفتید که پیغمبری از ماست، به این نیز بسنده نکردید و کم مانده که بگویید زن پیغمبر نیز داریم. قسم به بت‏هاى «لات» و «عُزّى» که سه روز مهلت مى‏دهیم اگر اثرى از تعبیر خواب او ظاهر نشد، نامه‏اى را در میان خودمان امضاء مى‏کنیم که «بنى‏هاشم» دروغگوترین طوائف عربند. ولى روز سوم که از این خواب گذشت، همان روزى بود که فریاد قاصد «ابوسفیان» همه «مکّه» را لرزان ساخت‏ که حکایت از تعرض مسلمانان به کاروان تجاری داشت که هر کسی در آن سهمی داشت.

این تلقی قریش از بعثت و رسالت را می توان به زمان بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز تسری داد. منقول است وقتی عثمان خلیفه شد بنی امیه در خانه عثمان جمع شدند. ابوسفیان که در آن ایام نابینا بوده است می پرسد که آیا غیر اموی در خانه هست؟ می گویند: نه. می گوید: یا بنی امیه تَلَقَّفوها تَلَقُّفَ الکُرَة فَوَالَّذی یَحلِفُ به أبوسفیان ما مِن عَذابٍ و لا حِسابٍ و لا جَنَّةٍ و لا نارٍ و لا بعثَةٍ و لا قَیامَةٍ . این حکومت را مثل توپ به یکدیگر پاس بدهید. نگذارید از دست بنی امیه خارج شود. فانتهره عثمان و امر بإخراجه .

در جملات خلیفه دوم نیز مکرر هست که خطاب به ابن عباس و دیگران می گوید: عرب نمی پسندد که خلافت و نبوت در یک خاندان جمع شود و نمی گوید خدا نمی پسندند. سوال مهم این است که عرب مورد نظر گوینده کیست؟ آیا همه جزیره العرب است و یا انصار و یا قبیله های نجد و نزدیک شام هم مراد هستند؟ پاسخ این است که منظور از عرب در اینجا قریش است. براستی قریش از اول نیز رسالت را نمی پسندید. خلیفه دوم در گفتگویش با ابن عباس بهانه هایی که قریش برای عدم خلافت حضرت علی علیه السلام آورده اند را بیان کرده است: کَرِهَت قُرَیشٌ أن تَجتَمِعَ لَکُمُ النُّبُوَّة و الخلافة، فتُجْحَفوُا النَّاسَ جحفاً، فنَظَرَت قُریش لأنفسها فاختارَت، و وَفَّقَت فأصابت. انتخاب کرد و در انتخابش موفق شد و کار درستی هم کرد.

نظر امام علی علیه السلام درباره علت غصب خلافت

اگر از خود حضرت علی علیه السلام بپرسیم که علت کنار گذاشته شدن شما از خلافت چیست؟ این سوال را به جندب بن عبدالله عضدی -همان که گردن آن ساحر را در کوفه زد- پاسخ می فرماید. جندب می گوید زمانی که به مدینه آمدم زمان شورایی بود که می خواست خلیفه سوم را انتخاب کند. عمار و مقداد سخنرانی می کردند که اگر علی علیه السلام را انتخاب کردید سَمِعنَا و أطَعنَا و اگر عثمان را انتخاب کردید سَمِعنَا و عَصَینَا. از آن طرف افراد قریش، همین حرف را در مورد عثمان می زدند.

زمانی که عثمان معرفی شد مقداد دست بردار نبود و همچنان سخنرانی می کرد. من سراغش رفتم –او را نمی شناختم- و گفتم که من نیز هم رأی تو هستم؛ بیا با سخنرانی و جمع آوری مردم، با جنگ، حکومت را برای علی علیه السلام بگیریم. مقداد به من گفت: این کار با یک یا دو نفر نمی شود؛ باید جمعیت زیاد باشد؛ علاوه بر این که خود علی بن ابیطالب علیه السلام نیز به این کار راضی نیست. به مسجد رفتم و به حضرت علی علیه السلام عرض کردم که به ما اجازه بده سخنرانی و تبلیغ کنیم و تعدادی را جمع آوری کنیم تا بجنگیم و حکومت را بگیریم.

حضرت فرمود: أتَرجو یا جُندب یُبایِعنی مِن کُلِّ عَشرةٍ واحدة؟ ای جندب، آیا گمان می کنی از هر ده تن، یک تن با من بیعت خواهند کرد؟ گفتم: آری، این امید را دارم. فرمود: لَکِنّی لا أرجو ذلک، لا و اللَّه و لا مِنَ المِئة واحد، و سأُخبِرُکَ أنّ النّاسَ إنَّما یَنظُرون إلى قریش فیَقولون هُم قَومُ مُحمد و قَبیلُهُ و أمّا قریش بینها فتقول إنَّ آلَ محمدٍ یَرَون لَهم على النّاس بِنُبُوّتِهِ فَضلاً و یَرَونَ أنّهم أولیاءُ هذا الأمر دونَ قُریش و دون غَیرهم مِنَ النَّاسِ و هم إن وَلَّوهُ لم یَخرُجِ السُّلطانُ منهم إلى أحدٍ أبدا و مَتَى کان فی غیرهم تَداوَلَتهُ قریش بینها لا و الله لا یدفع الناس (قریش) إلینا هذا الأمر طائعین أبداً. یعنی نه، به خدا سوگند، من امیدوار نیستم که از هر صد تن یک تن با من بیعت کند و به زودی خبرت می دهم که مردم به قریش می نگرند و می گویند: آنان قوم و قبیله محمد صلی الله علیه و آله هستند و قریش هم میان خود می گویند: خاندان محمد صلی الله علیه و آله برای خود از این جهت که محمد صلی الله علیه و آله از ایشان است فضیلتی می بینند و چنین گمان دارند که آنان برای خلافت از قریش سزاوارترند و از دیگر مردم شایسته ترند و اگر آنان حکومت را به دست گیرند، هرگز به دست کس دیگری غیر از ایشان نخواهد رسید و حال آن که اگر حکومت در اختیار کس دیگری غیر از ایشان باشد، قریش آن را دست به دست خواهد داد. نه، به خدا سوگند که مردم با میل و رغبت این حکومت را هرگز به ما واگذار نمی کنند.

شما در مورد عثمان هم می بینید که همینطور است یعنی ابوبکر و عمر موروثی نکردند و قراری هم که عبدالرحمن و عثمان داشتند این بود که عثمان کار را بعد از خود به عبدالرحمن بسپارد. وقتی که عبدالرحمن انتخاب خود را کرد حضرت علی علیه السلام به او فرمود: دادی که پس بگیری. و متنی نیز وجود دارد که می گوید که عثمان مریض شده بود و وصیتنامه ای نوشته بود و نام عبدالرحمن را بعنوان خلیفه بعد نوشته بود. غلام عثمان که کاتب او بود به عبدالرحمن خبر داد و خلافت او را تبریک گفت. عبدالرحمن ناراحت شد و گفت: من در ملا عام عثمان را به عنوان خلیفه مطرح می کنم اما او مرا مخفیانه خلیفه می کند. نوشته اند که وقتی عثمان بیماریش خوب شد آن وصیت نامه را پاره کرد و زمانی که بنی امیه متوجه مساله عبدالرحمن شدند عثمان را از این کار پشیمان کردند و از نظر من مرگ عبدالرحمن مشکوک است؛ چه بسا که به توطئه بنی امیه که مطمئن بودند اگر عثمان زنده باشد حکومت را به عبدالرحمن خواهد داد از بین رفته باشد.

در متن دیگری می بینیم که حضرت علی علیه السلام، بنی عبدالمطلب را جمع می کند و به آن ها می فرماید: اگر منتظر هستید که آن ها خلافت را به شما بدهند هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افتد. در شورا هم وقتی افراد جمع می شوند حضرت به عموی خود عباس می فرماید که بار دیگر خلافت از دست ما بیرون رفت. عباس می گوید: هنوز شورا تشکیل نشده است. ایشان می فرماید: از ترکیب شورا مشخص می شود که این مساله برای خلافت من چیده نشده است. عبدالرحمن بن عوف بخاطر پیوند نسبی عثمان را رها نخواهد کرد؛ سعد هم بخاطر پیوند نسبی عبدالرحمن را رها نخواهد کرد. بر فرض که طلحه و زبیر با من باشند دردی را دوا نمی کند. و وقتی که عبدالرحمن خود را از این شورا کنار می کشد حضرت برای او شرط می گذارد و او را سوگند می دهد به شرطی که خویشاوندی و هوای نفس در تو اثر نگذارد و به حق انتخاب کنی. و زمانی که انتخاب می کند حضرت به انتخاب او معترض است.

بنابراین تحلیل خود حضرت نیز از این مساله، حسادت است. این حسادت با توجه به مطالبی که از قبل از اسلام گفته شد قابل تفسیر است. به این معنا که دیگران به بنی هاشم از جهت ریاست سیاسی و دینی مکه حسادت می کردند و می خواستند این ریاست را از آن ها بگیرند. این حسادت از همان اول وجود دارد، در دوران ظهور اسلام ادامه پیدا می کند و تا رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله خود را نشان می دهد.

آیا انتخاب ابوبکر با برنامه ریزی قبلی بوده است؟

. درباره تدبیر در برکناری امام علیه السلام نشانه هایی وجود دارد که از جمله آن ها می توان به این نشانه ها اشاره کرد:

1-    جمله معروف ان الرجل لیهجر (حاکی از این که آوردن دوات و قلم بر خلاف برنامه است.)

2-    سرپیچی از دستور سپاه اسامه به بهانه مساعد نبودن حال پیامبر صلی الله علیه و آله.

3-    منع نقل و نگارش حدیث. آن چیزی که ممنوع شد نقل وقایعی بود که از تدبیر و توطئه قریش خبر می داد. اگر در کتاب های تاریخی نگاه کنیم می بینیم که مورخین به یک باره از سخنرانی پیامبر صلی الله علیه و آله در منی به مرض موت ایشان می رسند. سوال اصلی این جا است که آیا در این فاصله 93 روزه هیچ اتفاق قابل ذکری نیفتاده و یا این که عمدا نقل نشده است؟

4-    عدم استفاده خلافت از بنی هاشم و انصار و بر خلاف آن استفاده زیاد از قریش شریف و طلیق.

 نقش انصار در غصب خلافت

با تامل در نقل های تاریخی می توان دریافت، انصار با آگاهی از تصمیم قریش به سقیفه رفتند. به این دلیل که پدران قریش توسط انصار کشته شده اند و انصار می دانند که اگر فردی از این قریش، خلیفه شود انتقام سختی از آن ها خواهد گرفت و چه بسا راضی ترند به این که ابوبکر و عمر خلیفه شوند زیرا این دو نفر در جنگ ها با آن ها همراه بوده اند.

اما آیا این استدلال، آن ها را تبرئه می کند؟ آن ها می توانستند بجای این کار به در خانه امام علی علیه السلام بروند و از ایشان حمایت کنند. مهاجرین و انصار دو گروه مهم در مدینه بودند که از میان مهاجرین یک گروه طرفدار بنی هاشم و گروه دیگر غیر بنی هاشم و از میان انصار نیز یک گروه اوس و گروه دیگر خزرج بودند. چگونه است که اوسی ها با مهاجرین غیر بنی هاشم متحد شدند اما خزرجی ها که اکثریت را داشتند با بنی هاشم متحد نشدند؟

در کوتاهی انصار می توان به جمله ای از امام صادق علیه السلام توجه کرد. زمانی که منصور به مدینه می آید و اولاد حسن مثنی را به زنجیر می کشد و به کوفه می برد امام صادق علیه السلام با دیدن این صحنه، گریه می کنند و می فرمایند: والله ما وَفَتِ الانصارُ بِعَهدِهِم. به خدا سوگند انصار به عهد خود وفا نکردند. منظور از عهد، همان بیعت عقبه ثانیه است که تعهد کردند همانگونه که از جان و مال و ناموس خودشان دفاع می کنند از پیامبر و اهل بیتش علیهم السلام نیز دفاع کنند. این دفاع تا وقتی که ایشان زنده بودند ادامه داشت و وقتی ایشان رحلت کردند دیگر دفاع نکردند