پیامبر اکرم(ص) در آخرین روزهای حیات خود، تدبیری اندیشیدند دستور تجهیز سپاه را صادر کرده و فرمودند: تمام مسلمانانی که قادر بر جهاد هستند همراه با این سپاه برای جهاد به جانب مرزهای روم ـ جایی که جعفر بن ابی طالب(ع) و زید بن حارثه به شهادت رسیده بودند ـ حرکت کنند. آن حضرت اسامه بن زید را که جوانی برومند بود به جای پدرش که در جنگ قبل به شهادت رسیده بود، به عنوان فرمانده سپاه منصوب نموده، اصرار کردند که تمام کسانی که توانایی شرکت در جنگ را دارند تحت امر اسامه برای شرکت در جنگ همراه با این سپاه بروند. مورخان شیعه و سنی نقل کرده اند که تأکیدات پیامبر(ص) برای شرکت


پیامبر اکرم(ص) در آخرین روزهای حیات خود، تدبیری اندیشیدند دستور تجهیز سپاه را صادر کرده و فرمودند: تمام مسلمانانی که قادر بر جهاد هستند همراه با این سپاه برای جهاد به جانب مرزهای روم ـ جایی که جعفر بن ابی طالب(ع) و زید بن حارثه به شهادت رسیده بودند ـ حرکت کنند. آن حضرت اسامه بن زید را که جوانی برومند بود به جای پدرش که در جنگ قبل به شهادت رسیده بود، به عنوان فرمانده سپاه منصوب نموده، اصرار کردند که تمام کسانی که توانایی شرکت در جنگ را دارند تحت امر اسامه برای شرکت در جنگ همراه با این سپاه بروند. مورخان شیعه و سنی نقل کرده اند که تأکیدات پیامبر(ص) برای شرکت مسلمانان در جنگ به اندازه ای بود که در هیچ یک از جنگ ها سابقه نداشت. فرمودند: نفذوا جیش أسامه لعن اللّه من تأخّر عنه؛ خدا لعنت کند کسی را که از لشکر اسامه تخلف نماید و در جنگ حضور پیدا نکند. این تدبیری بود برای این که کسانی که احیاناً ممکن بود هنگام رحلت پیغمبرص فتنه ای برپا کنند، در مدینه حضور نداشته باشند، تا مسأله خلافت و امامت امیرالمؤمنین(ع) با مشکلی مواجه نشود. اما با وجود اصرار فراوان پیغمبر اکرم(ص) در مورد شرکت افراد در جنگ، ابوبکر و عمر همراه با آن سپاه عازم نشدند و به منزل پیغمبر(ص) آمدند. حضرت با دیدن آنان بسیار ناراحت شدند و پرسیدند: مگر من نگفتم که همه باید به جهاد بروند و کسی اجازه تخلف از لشکر اسامه را ندارد؟ گفتند: چون حال شما مناسب نبود، نخواستیم شما را در مدینه تنها بگذاریم و در بین راه از دیگران جویای سلامتی شما شویم!

با این اقدام آنان، این تدبیر پیامبر(ص) نتیجه نداد و کسانی که باید در جهاد شرکت می کردند، از همراهی با سپاه خودداری نموده و از امر حضرت رسول(ص) تخلف کردند. بار دیگر رسول خدا(ص) در آخرین لحظه حیات تدبیری دیگر اندیشیدند. آن حضرت در حال احتضار فرمودند: قلم و دواتی بیاورید تا مطلبی را بنویسم که اگر به آن عمل کنید هرگز گمراه نشوید. برخی از کسانی که در آن جا حاضر بودند و شمّ سیاسی داشتند و می توانستند حوادث را پیش بینی کنند، متوجه شدند که آنچه پیغمبر(ص) قصد نوشتن آن را دارد به احتمال بسیار قوی در مورد امامت علی(ع) است و این کار مانع اجرای نقشه های آنها می شود. از این رو از این کار ممانعت کردند. بر اساس نقل مورخان و محدثان اهل تسنن، عمر گفت: انّ النّبیّ قد غلب علیه الوجع؛ یعنی درد بر پیامبر غلبه کرده است! وی حتی تعبیری جسارت آمیزتر به کار برد انّ رسول اللّه (ص) یهجر؛4 نعوذ بالله رسول خدا هذیان می گوید! می دانیم که این تعبیر معمولا در مورد کسی به کار می رود که بخواهند نسبت به او بی اعتنایی کنند و او و سخنش را کم اهمیت جلوه دهند. حضرت رسول(ص) از این تعبیر غضبناک و ناراحت شدند. پس از این مجادلات، بعضی از اصحاب به آن حضرت عرض کردند، اگر اجازه بفرمایید قلم و دوات بیاوریم. حضرت فرمودند أبعد الّذی قلتم؛ بعد از این سخنانی که گفتید؟! اکنون اگر هم چیزی بنویسم، خواهید گفت رسول خدا(ص) هذیان نوشته است! مسأله خلافت و امامت حضرت امیر(ع) از آغاز بعثت پیغمبر اکرم(ص) و پیش از علنی شدن آن مطرح بوده و بیان آن برای دیگران از ماجرای یوم الدار شروع شده و پس از آن به مناسبت های گوناگون، تا آخرین لحظات عمر شریف پیامبر(ص) ادامه داشته .

توطئه ای شیطانی ! سقیفه

شرح گفتار یکی از مسائل بسیار مهم و حساس در مکتب جاویدان اسلام، مسئله ی خلافت و جانشینی پیامبر گرامی اسلام (ص) است. اهمّیّت و جایگاه بلند مسئله خلافت در اسلام به اندازه ای است که رسول اکرم (ص) در مدّت عمر شریف خود بارها بر آن تأکید ویژه داشته، و در مواضع مختلف و به مناسبت های گوناگون به آن تصریح فرمودند: از بین تمام سخنانی که پیامبر گرامی اسلام (ص) در مورد موضوع خلافت ایراد فرمودند، هیچ یک از نظر اهمّیّت به بیانات ارزشمند آن حضرت در غدیر خم نمی رسد. مطابق روایات و اخباری که در منابع معتبر شیعه و سنی وجود دارد آن حضرت در آخرین سال از عمر شریفشان به زیارت خانه خدا و حج رفتند، و در آن سفر معنوی به قبائل مختلف امر کردند که هرکس توان دارد. به این سفر معنوی بیاید. هنگام بازگشت از حج، وقتی پیامبر اکرم (ص) به سرزمین غدیر خم (جحفه) رسیدند آیه 67 از سوره مائده نازل شد. یا ایها الرسول بلغ ما انزل إلیک من ربّک، و اِن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس2) ای رسول ما ابلاغ کن آنچه را که بر تو نازل شده و اگر ابلاغ نکنی رسالت خود را به اتمام نرسانده ای و خداوند تو را (از خطرات احتمالی) مردم حفظ می کند.

پیامبر اکرم (ص) در آن محل فرود آمدند، و طبق دستور الهی همگان را در غدیر خم جمع کردند و بعد از گرفتن اقرارهای مختلف فرمودند: ألستُ اولی بکم مِن اَنفُسِکُم آیا من نسبت به شما از جانتان سزاوارتر نیستم. گفتند: بله این چنین است. آنگاه پیامبر(ص) دست مبارک علی(ع) را بالا گرفت مَن کنت مولاه فهذا علیٌ مولاه...: هر کس من مولای اویم پس این علی (ع) مولای اوست.3 سخنان گهربار پیامبر گرامی اسلام (ص) در سرزمین غدیر خم هشداری است برای تمام مخالفینی که چشم به روی حقایق بسته و از درک واقعیت ها به دور مانده اند. آنها اگر اندکی پیرامون فرمایشات ارزشمند نبی مکرم اسلام (ص) به مطالعه پرداخته و با دقت و تأمل به آن بپردازند، به یقین غبار شک و تردید را از صفحه ی ذهن کنار زده و از عمق جان به خلافت و امامت بلافصل علی(ع) و نیز امامت یازده امام بعد از ایشان تن خواهند داد. متأسفانه علی رغم تأکیدات بی شمار رسول گرامی اسلام (ص) بر امر خلافت امیرالمومنین (ع) عده ای در اثر حبّ ریاست و دوستی جاه و مقام، سفارشات گهربار پیامبر عزیز اسلام را زیر پا نهاده و آنها را به راحتی به دست فراموشی سپردند و در سقیفه ی بنی ساعده به توطئه ای شیطانی دست زدند که در اثر آن وحدت و یکپارچگی مسلمین در هم شکست، و صفوف بر هم پیوسته ی آنها از هم گسست و صلح و صفا و دوستی، جای خود را به عناد و دشمنی و اختلاف داد.

در سقیفه چه گذشت؟!
این گونه بود که این تدبیر نیز که نهایت لطف و رحمت پیامبر اکرم(ص) به امت بود، مفید واقع نشد. سرانجام روح از بدن مبارک پیغمبر(ص) پرواز کرد، در حالی که سر مبارک آن حضرت در آغوش امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت. بعد از رحلت ایشان نیز بلافاصله داستان سقیفه پیش آمد. انصار و مهاجران در سقیفه جمع شدند و درباره جانشینی پیغمبر(ص) به گفتگو پرداختند. یکی از بزرگان طایفه خزرج ـ که حدود نیمی از مسلمانان مدینه را تشکیل می دادند ـ به نام «سعد بن عباده» به سقیفه آمد و در حالی که بیمار بود و نمی توانست با صدای بلند صحبت کند، گفت: کسی حرف های مرا با صدای بلند برای دیگران بازگو کند. سپس خطبه ای انشا کرد و ابتدا به تعریف از مهاجران و ذکر سابقه آنها در اسلام و لزوم احترام نسبت به ایشان پرداخت. سپس گفت: با این وجود، مدینه شهر ما انصار است و پیغمبر(ص) در میان ما عزت یافت، اسلام در شهر ما رواج پیدا کرد و ما بودیم که به مهاجران کمک کردیم و زندگی آنها را سامان دادیم. بنابراین امامت و رهبری جامعه حق انصار است.
اما از سوی دیگر مهاجران ـ که پدران همسران پیغمبر(ص) هم در میان آنها بودند ـ نیز برنامه هایی در نظر داشتند که بر اساس آنها در مقابل شروع به بحث کردند. آنها نیز به تعریف از انصار و ذکر خدمات آنها نسبت به پیامبر(ص) و مهاجران پرداختند. سپس گفتند: اما ما مهاجران بودیم که در زمان غربت اسلام به پیامبر(ص) ایمان آوردیم، سابقین و اولین در اسلام ما هستیم و قرآن ما را با وصف السّابقون الاوّلون ستایش کرده. علاوه بر این که بسیاری از خویشاوندان پیغمبر(ص) نیز در بین مهاجران هستند. یکی از مهاجران گفت: در بین ما کسی هست که اگر برای خلافت پیشگام شود هیچ کس با او مخالفت نخواهد کرد، و او علی بن ابی طالب(ع) است.
بحث و گفتگو بین مهاجران و انصار در مورد انتخاب امام و خلیفه بالا گرفت تا جایی که گفتند: برای این که حق هیچ یک از دو طرف ضایع نشود، دو جانشین انتخاب کنیم، منّا امیر و منکم امیر بزرگان قوم گفتند: این کار موجب وهن مسلمانان و اختلاف میان آنان می شود و عزت ما از بین خواهد رفت؛ از این رو تنها باید یک خلیفه انتخاب شود. سرانجام ابوبکر برخاست و ماهرانه، خطبه ای انشا کرد. او ابتدا به ستایش و تمجید از انصار پرداخت و سپس موقعیت و افتخارات مهاجران را نیز بیان کرد و گفت: برای حفظ وحدت امت اسلامی، امیر از مهاجران باشد و از میان انصار وزیری برای او انتخاب شود و ما قول می دهیم که بدون مشورت انصار کاری انجام ندهیم. با شنیدن این سخنان بعضی از انصار به طرفداری از او برخاستند، تکبیر گفته و با ابوبکر بیعت کردند. در این هنگام سعد بن عباده برخاست و دست به شمشیر برد؛ عمر نیز در برابر او شمشیر کشید و کار به جنگ کشیده شد. اما با وساطت عده ای دیگر از مسلمانان و خارج کردن سعد از معرکه، غائله خاتمه یافت و خلافت ابوبکر تثبیت شد.

هنگامی که ماجرای سقیفه را به امیرالمؤمنین (ع) رساندند، ایشان با استدلالی محکم و در عین حال منطق و عقلانی، بر نزاع هر دو گروه [انصار و مهاجرین] خط بطلان کشید و از این طریق خلافت خاندان پاک و مطهّر پیامبر (ص) را به اثبات رساند. علی(ع) ابتدا پیرامون گفته ی انصار به حاضرین فرمود: فهلّا احتججتم علیهم بأنّ رسول الله (ص)، وصّی بأن یحسن إلی محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم؟... چرا در برابر آنها به این حدیث پیامبر (ص) استدلال نکردید که درباره انصار فرمود: با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدان آنها درگذرید! در سقیفه ی بنی ساعده، مطابق منابع معتبر تاریخی و روایی، تنها عده ای انگشت شمار از انصار و مهاجرین حضور داشتند، و بزرگانی چون عباس عموی پیامبر، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، زبیر و ... جزءِ غایبان سرشناس آن جلسه شیطانی محسوب می شدند.

حاضرین گفتند: این چه دلیلی بر ضد آنها می شود؟! حضرت فرمود: اگر حکومت در میان آنان بود، سفارش درباره آنها به مهاجران معنا نداشت. علی(ع) در این سخن ارزشمند، موضوع خلافت را در مورد انصار منتفی دانسته و بر عدم لیاقت و شایستگی آنها در این امر تصریح فرمودند، زیرا هنگامی که سفارش کسی را به دیگری می کنند مفهومش این است که اختیار کارها به دست سفارش شونده است، نه آن کسی که سفارش او را کرده اند آنگاه حضرت روی سخن را متوجّه قریش نموده و فرموده: فماذا قالت قریش: قریش [برای بدست آوردن خلافت] چه گفتند؟! عرض کردند: دلیل آنها [برای اولویت خود در امر خلافت] این بود که آنان از شجره [قبیله و طایفه] رسول خدا (ص) هستند. امام (ع) در پاسخ فرمود: احتجّوا بالشجره و أضاعوا الثمره آنها به شجره استدلال کردند، اما ثمره و میوه اش را ضایع نمودند [و به دست فراموشی سپردند] اگر پیوند با شجره وجود پیامبر(ص) از طریق قبیله و طایفه، مایه ی افتخار و اولویّت در امر خلافت باشد، چرا ارتباط خانوادگی با آن حضرت سبب این افتخار و اولویت نشود؟!

نکات قابل توجّه در ماجرای سقیفه
1-
در سقیفه ی بنی ساعده، مطابق منابع معتبر تاریخی و روایی، تنها عده ای انگشت شمار از انصار و مهاجرین حضور داشتند، و بزرگانی چون عباس عموی پیامبر (ص)، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، زبیر و ... جزءِ غایبان سرشناس آن جلسه شیطانی محسوب می شدند.
2- از اخبار و احادیث به روشنی استفاده می شود که خاندان «بنی هاشم» که از نزدیکترین و آشناترین افراد به مکتب پیامبر (ص) بودند، مطلقاً در آن حضور نداشتند.
3- گردانندگان سقیفه با وجود این که بارها از زبان پاک و مطهّر پیامبر(ص) موضوع خلافت و امامت علی (ع) را شنیده بودند، اما با این حال در آن جلسه، مطلقاً از سفارشات پیامبر (ص) سخن به میان نیامد، و حتی اندکی از وقت جلسه را به طرح موضوع خلافت علی(ع) که شایسته ترین و لایق ترین فرد برای خلافت بود اختصاص ندادند، که این امر مصیبتی است سنگین که قلب و جان هر انسان بیداردلی را به درد می آورد؟! بنابراین گردهمایی سقیفه نه از لحاظ شرعی و دینی اعتبار دارد و نه از نظر موقعیّت سیاسی و اجتماعی، چرا که در آن نه به فرمایشات نبی مکرم اسلام (ص) توجّهی شد، و نه برای رأی و خواسته ی مردم، ارزشی گذاشته شد. پس شایسته است که مخالفین در این موضوع عقل و وجدان خود را ملاک قرار داده و با بهره مندی از منابع معتبر تاریخی و روایی وقایع را آن گونه که هست تفسیر نمایند و در این باره از هرگونه اظهارنظر تعصّب آمیزی بدّشت پرهیز کنند.

غدیر در مسلخ سقیفه!

در مورد خلافت و ولایت امیرالمؤمنین پس از پیامبر(ص)، خدای متعال آیات متعددی در قرآن نازل فرموده . پیامبر(ص) نیز در طول دوران زندگی خود با تمهیدات و بیان های مختلفی این مسأله را به مردم گوشزد نمود و سعی کرد در رفتار و گفتار خود آن را در اذهان تثبیت کند. در آخرین اقدام نیز هفتاد روز قبل از رحلتش، در روز غدیر آن را در بین انبوه مسلمانان اعلام کرد تا مسأله برای امت اسلامی روشن باشد و بعد از پیامبر(ص) دچار اختلاف و پراکندگی نشوند. اما تاریخ می گوید که پس از رحلت آن حضرت، مسلمانان غیر از این عمل کردند. در بین آن مسلمانان کسانی بودند که در رکاب پیغمبر(ص) در جنگ های متعدد شرکت کرده و حتی مجروح نیز شده بودند.

برخی از آنان خود، سرمایه زیادی را در راه ترویج اسلام صرف کرده بودند، و برخی دیگر از خانواده شهدا بودند. عجیب تر از همه آن که، بسیاری از آنان خود در آن روز در غدیرخم حاضر بودند و جریان معرفی امیرالمؤمنین (ع) را با چشم و گوش خود دیده و شنیده بودند، اما پس از هفتاد روز گویا همه را فراموش کردند! آنان زمانی که پیغمبر اکرم(ص) از دنیا رفت، چنان رفتار کردند که گویا اصلا چنین چیزی نبوده است! هنوز جنازه پیغمبر(ص) روی زمین بود که کسانی جمع شدند تا جانشینی برای پیغمبر(ص) تعیین کنند! اصل این تفکر که امت اسلامی باید رهبری داشته باشد و حتی یک روز هم مردم نباید بدون رهبر بمانند صحیح بود، اما در این مسأله که چگونه باید این رهبر را شناخت و تعیین کرد، دچار اشتباه شدند. آنان در سقیفه جمع شدند تا که چه کسی را باید به جای پیامبر(ص) برگزید.

بحث های زیادی شد و حتی گاهی گفتگوها به کشمکش و مشاجره نیز منجر شد، ولی آنچه که صحبتی از آن نشد ـ یا دست کم در تاریخ اشاره ای به آن نگردیده، و اگر در مورد آن صحبت شده بود قطعاً تأثیری در جلسه می گذاشت و در تاریخ نقل می شد ـ این بود که، خود پیغمبر(ص) چه کسی را تعیین کرده است! هیچ کس نگفت ماجرای هفتاد روز پیش در غدیر چه بود و چرا پیامبر(ص) حضرت علی(ع) را بلند کرد و فرمود: من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه بحارالانوار، ج 28، باب 4، روایت 1 هیچ سخنی در این باب گفته نشد. یکی گفت جانشین پیامبر(ص) باید از مهاجران باشد، دیگری گفت باید از انصار باشد، سومی گفت باید از قریش باشد، و در نهایت رأی گیری شد. اما در مورد این که خود پیغمبر(ص) چه کسی را تعیین کرد و یا لااقل تمایل داشت چه کسی جانشین او بشود، هیچ صحبتی نشد.

پس از آن نیز در طول چهارده قرن، بر سر غدیر آن آمد که امروزه بسیاری از مسلمانان از داستان غدیر هیچ اطلاعی ندارند! این در حالی است که بزرگانی مثل صاحب عبقات و صاحب الغدیر با زحماتی که کشیده اند نشان داده اند که این ماجرا از معتبرترین روایات شیعه و سنی است. اگر روایاتی را که این بزرگان در این باره نقل کرده اند با وجود کثرت و اعتبار راویان آنها نپذیریم، معلوم نیست در مجموع احادیث شیعه و سنی چند حدیث باقی می ماند که قابل قبول باشد! با این حال برخی از علمای اهل سنّت مدعی اند که «چنین ماجرایی رخ نداده است» و یا «ساختگی است و شیعه آن را درست کرده است»! این در حالی است که عمده روایات مربوط به غدیر، از مدارک اهل سنّت نقل شده است.

در هر صورت، مسأله مهم در این زمینه، حل این معما است که چگونه آن همه تمهیدات و نزول آیات در مورد مسأله ولایت بی ثمر ماند و به فراموشی سپرده شد؟! مسأله ای که خداوند درباره آن، خطاب به پیامبر(ص)می فرماید: یا أیّها الرّسول بلّغ ما أنز ل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته مائده۵، از نظر خدای متعال این مسأله به اندازه ای مهم بود که ابلاغ نکردن آن، حکم ترک رسالت را داشت! ا ن لم تفعل، یعنی اگر این مسأله را تبلیغ نکنی، فما بلّغت ر سالته، اصلا رسالت خود را تبلیغ نکرده ای! روشن است که منظور از ابلاغ رسالت، فقط رساندن همین یک پیام خاص (ابلاغ ولایت و خلافت امیرالمؤمنین(ع) ) نیست؛ چرا که در این صورت معنای آیه این می شود که، اگر این پیام را نرسانی، همین پیام را نرسانده ای! اگر این پیام خاص جانشینی علی(ع) را ابلاغ نکنی، مأموریت نبوت و رسالت الهی را به انجام نرسانده ای و تمام زحمات 23 سال گذشته تو نیز نادیده انگاشته خواهد شد؛ یعنی اعتبار کل رسالت پیغمبر اکرم(ص) به این مسأله بستگی دارد و اگر این مطلب نباشد، اصل رسالت از بین می رود. سرّ آن نیز این است که اگر حضرت علی(ع) بعد از پیغمبر اکرم(ص) نبود، تحقیقاً اسمی از اسلام باقی نمی ماند. گرچه اکثریت مسلمانان تا 25 سال زیر بار ولایت امیرالمؤمنین(ع) نرفتند، با این حال وجود آن حضرت(ع) و تعلیمات ایشان بود که موجب گردید اسلام در همین حد باقی بماند.

تکرار سقیفه معمای بزرگ این فراموشی را چگونه باید حل کرد؟ از این ماجرا چه درسی باید بگیریم؟ این هم که قرآن در موارد متعددی داستان بنی اسرائیل را ذکر می کند به این دلیل است که مشابه آن برای ما نیز اتفاق خواهد افتاد. از این رو ما باید مراقب باشیم اشتباه آنها را مرتکب نشویم. اگر در بنی اسرائیل سامری پیدا شد و آنها را فریب داد، بدانیم در امت اسلامی هم سامری دیگری خواهد بود و بلکه هر عصری سامری خاص خود را خواهد داشت. سایر داستان های بنی اسرائیل نیز به همین ترتیب است. داستان غدیر را نیز اگر امروزه نقل می کنیم برای این است که مراقب باشیم مشابه داستان غدیر ممکن است در این زمان برای ما نیز اتفاق بیفتد. باید مراقب باشیم که اشتباه مسلمانان صدر اول را در اطاعت نکردن از پیغمبر(ص) تکرار نکنیم. حوادث تاریخی قابل تکرار است و مشابه هر یک از آنها ممکن است اتفاق بیفتد.

«دموکراسی»، ره آورد باطل سقیفه

مردم آن زمان با چنین سطح پایین فرهنگی، پس از تلاش های فراوان پیامبر(ص) فقط اطاعت آن حضرت را بر خود واجب می دانستند. اما زمانی که پیغمبر(ص) از دنیا رفت، چون خداوند در قرآن با صراحت نام نبرده بود که فلان شخص دیگر نیز اولی بالمؤمنین است، آن مسلمانان ساده اندیش فکر می کردند که مسأله جانشینی پیغمبر(ص) پس از او مربوط به خود مردم است و به اصطلاح امروزه، دموکراسی است. عده ای هم که شخصیت های مهمی بودند، می گفتند: ما در نبوت که حقی نداشتیم، دست کم در جانشینی پیغمبر(ص) سهمی داشته باشیم! اینها که غالباً از رؤسای قبایل و شخصیت های اجتماعی بوده و برای خودشان مقام و منزلتی قایل بودند، حدیثی جعل کرده و گفتند: خود پیغمبر(ص) فرموده که نبوت و امامت در یک خانواده جمع نمی شود! آنان این حدیث دروغ را جعل کردند تا سهمی برای خودشان در جانشینی پیغمبر(ص) و حکومت بر مردم دست و پا کنند. تازه مسلمان بودن، سطحی نگر و ساده بودن مردم، عمق نداشتن ایمان آنان و تبلیغات عده ای شیطان صفت، همه دست به دست هم داد و موجب انحراف ولایت از مسیر اصلی خود شد.

البته با این که توده مردم آن زمان سطح فرهنگی نازلی داشتند، اما سیاست مدارانی در بین آنها بودند که بزرگان سیاست امروز دنیا باید از آنها درس بگیرند! نباید گمان کرد که داستان سقیفه ماجرایی ساده بود و این افراد به صورت اتفاقی جمع شده و گفتند برای پیغمبر(ص) جانشین انتخاب کنیم. آنان از مدت ها پیش طرح این کار را ریخته و عهدنامه ای نیز نوشته و امضا کرده بودند. بحث شده بود که بعد از پیغمبر(ص) چه کسی را می توان علم کرد و او را به عنوان جانشین پیغمبر(ص) معرفی نمود. هر کسی برای این مقام نمی توانست مطرح شود. باید کسی باشد که پدر زن پیغمبر(ص) و ریش سفید است و جزو اولین کسانی است که ایمان آورده و یار غار پیغمبر(ص) بوده است؛ چنین کسی را می توان مطرح کرد! از این رو فرد مورد نظر، مشخص شده و از قبل معلوم کرده بودند که چه کسی باید خلیفه شود. در همین زمینه، مسأله بعد این بود که چگونه او را مطرح کنیم؟ برای این کار نیز نقشه ای کشیده بودند. گفتند: در شورا بحث می کنیم و چنین و چنان می گوییم و بعد پدر یکی از همسران پیغمبر(ص) برخاسته و می گوید من با خلیفه اول بیعت کردم، بعد از او فرد دیگری بیعت خواهد کرد و به همین ترتیب قضیه تمام می شود. به همین نقشه عمل کردند و آنچه می خواستند، شد.

هیچ کدام نگفتند هفتاد روز پیش پیغمبر(ص) در غدیر خم چه کسی را تعیین کرد! آنان نقشه کشیده بودند که خودشان نقشی در ریاست مسلمانان داشته باشند! ممکن است کسی بگوید حکومت آن زمان درآمدی نداشت، و حتی خلیفه اول حصیربافی می کرد؛ پس این کار چه سودی برای آنها داشت؟ در پاسخ باید گفت: «حب ریاست»، عطش و آتشی است که اگر به جان کسی افتاد او را بیچاره می کند! جانشینی پیغمبر(ص) عنوان مهمی بود. کاخ و فرش زربفتی در کار نبود، حتی اسبی هم نصیب خلیفه نمی شد؛ اما عنوان جانشینی پیغمبر(ص) و ریاست بر مردم فریبنده و جاذب بود. آن روز عده ای شیطان و باهوش، راه نفوذ در مردم را پیدا کردند و فهمیدند که مسأله را به چه صورتی برای مردم مطرح کنند که خریدار داشته باشد. در طول تاریخ اسلام و در هر عصری این قبیل افراد نقش اساسی را در تمام انحرافات دنیای اسلام بازی کرده و می کنند. آن روز نیز عده ای از هم اینان طرح و نقشه ای تهیه کردند که چگونه مسیر جامعه را تغییر دهند، چگونه تبلیغات کنند و چه شعاری را مطرح کنند که مردم بپسندند. بزرگ ترین نقش را در گمراهی مردم همین گروه آدم های باهوش و شیطان صفت ایفا می کنند. بزرگ ترین گناه ها هم متعلق به همین گروه است و بزرگ ترین عذاب ها نیز روز قیامت برای آنها است. تا روز قیامت هر کس گمراه شود، سهمی از گناه گمراهی او برای کسانی است که داستان سقیفه را طراحی کردند؛ عده ای که چند نفر بیشتر نیز نبودند.
مطلب از آن جا شروع شد که گفتند: پیغمبر(ص) فقط ضامن دین مردم بود و اطاعت او تنها در امور دینی بر ما واجب بود. اکنون بعد از وفات پیامبر(ص) ذرّه ای از محبت و ارادت ما نسبت به پیغمبر(ص) کم نشده و الآن نیز بر او درود فرستاده و به آن حضرت احترام می گذاریم. اما او فقط متکفل دین ما بود و حال که او دین و قرآن را برای مردم باقی گذاشت و از دنیا رفت، ما باید برای دنیای خود فکری کرده و خودمان خلیفه ای تعیین کنیم! بدین ترتیب گروه طراحان سقیفه، اولین کسانی بودند که بنای دموکراسی اسلامی را گذاشتند و گفتند: این مردم هستند که باید برای پیغمبر(ص) جانشین تعیین کنند. عده ای گمان می کنند که دموکراسی ارمغان غرب برای ما است؛ اما این مسأله ابتکار امروز نیست، بلکه ارمغان شوم طراحان سقیفه است که گفتند مردم باید حکومت را تعیین کنند! پیغمبر(ص) فرمود: خدا علی(ع) را تعیین کرده، آنها گفتند: ما می خواهیم خودمان حاکم تعیین کنیم! به این ترتیب، اساس «دموکراسی» در سقیفه گذاشته شد.

حق با غدیر است یا سقیفه؟

شیعه که باورهای خود را از عقل و نقل؛ یعنی قرآن و روایتهای معتبر می گیرد، معتقد است که مقامِ قانون‏گذاری تنها از آنِ خداوند متعال است و بس ؛ دلیل این باور، آیاتی از قرآن کریم است که با صراحت تمام می گوید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ [1]؛ حکم کردن، فقط ویژه خدای متعال است. زیرا حکم در هر امری جز از سوی کسى که مالک و متصرف به تمام حقیقت آن باشد صحیح و عملی نیست. در تدبیر امور عالم و تربیت بندگان هم، مالکى حقیقى و مدبرى واقعى جز خداى سبحان وجود ندارد؛ بنابراین حکم هم به معنای حقیقی کلمه، تنها از ناحیه خداوند متعال روا خواهد بود.[2] و نیز معتقد است حقِّ تعیین پیامبر فقط مخصوص خدای سبحان است و نقش مردم نسبت به پیامبر و پیام الهی، ایمان آوردن و عمل نمودن و حفظ آن است و در محدوده انتخاب و نصب جانشین و رابط بین خدا و مردم، هیچکاره اند ؛ زیرا تنها خدا می داند که چه کسی صلاحیت، قابلیت و توانایی انجام این ماموریت را دارد: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ ؛تنها خداست که می داند که وظیفه رسالتش را بر عهده چه کسی قرار دهد.[3] بنابراین حق انتخاب نماینده خدا بر روی زمین فقط با خداست و وظیفه مردم تنها ایمان به او و پیروی از اوست. آیه یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ[4] و أَطیعُوا الرَّسُول[5] که در قرآن آمده همه بیانگر همین وظیفه اند.

این قانون، منحصر در رسول خدا ص نمی شود و درباره هر کس که در جایگاه خلیفة اللهی قرار می گیرد جاری می شود. برای همین است که ما معتقدیم جانشین پیامبر ص نیز باید از جانب خداوند تعیین شود؛ زیرا پی بردن به صفات جانشین پیامبر ص از جمله علم و عصمت او، برای انسان‏های عادی امکان پذیر نیست و تنها خداست که می‏داند این نعمت‏ بزرگ را به چه کسانی عطا کند و چه کسی قابلیت انجام این وظیفه سنگین الهی را داراست.
همان گونه که بشر حق دخالت در فروع دین را ندارد به مراتب، حق دخالت در اصول دین را هم ندارد؛ مگر آنکه بگویید بحث امامت و جانشینی رسول خدا ص نه ربطی به اصول دین دارد و نه ارتباطی با فروع
آنچه در روز هجدهم ذی الحجه سال 10 هجری در منطقه غدیر خم رخ داد اجرای همین قانون الهی بود که خداوند توسط پیامبرش، جانشین او را تعیین و به مردم معرفی کرد. بر خلاف این مبنای قرآنی، کسانی معتقدند که در تعیین جانشین پیامبر ص خدا کاره ای نیست و این مردمند که باید دور هم نشسته و با شور و مشورت، جانشینی رسول خدا ص را به کسی واگذار کنند. مستند این کارشان را هم عمل به آیه 38 سوره شوری می دانند که می فرماید: وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَیْنَهُم؛ و کار آنها به طریق شورى و مشورت در میان آنها صورت مى‏گیرد. غافل از اینکه در آیه، سخن از أَمْرُهُمْ است؛ نه أَمْرُ الله؛ یعنی موضوعی که توصیه شده مومنین با مشورت و همفکری آن را به انجام برسانند، امور مربوط به مردم است؛ نه امور مربوط به خدا. امور مربوط به مردم؛ مانند همان اموری است که شورای شهر و روستا، روزانه با آن درگیرند و کاری هم که می کنند عمل به همین توصیه قرآنی است که با شور و مشورت، درباره آن مسائل، تصمیم گیری می کنند. اما امور مربوط به خدا، غیر از این امور زمینی است. امرُ الله اموری هستند که از دسترس و توان علمی و عملی نخبه ترین افراد هم خارج است؛ مانند تصمیم گیری درباره اینکه چگونه واجبات را بجا آوریم؟ یا چه کسی را پیامبر خدا قرار دهیم؟ و یا چه کسی از نظر کمالات انسانی در آن مقام هست که بتواند مسئولیت جانشینی پیامبر خدا را بر عهده گرفته و بی هیچ کم کاستی این وظیفه را به انجام رساند؟
سقیفه
آنان که بحث از امامت امت و جانشینی رسول خدا ص را بی ارتباط با خدا دانسته و آن را مانند تصمیم گیری برای احداث یک جاده و یا انتخاب یک کدخدا برای دِه می دانند؛ جانشینی پیامبر ص را از اوج امامت به حضیض امارت تنزل داده و آن را در حدّ سلطنت پایین آورده اند. آنها معتقدند که می‏توان زیر سایه سقیفه‏ گرد هم آمد و برای پیامبر ص جانشین تعیین کرد. این اعتقاد، پیامدهایی دارد که پیروان سقیفه را سخت به چالش می کشد. آنها باید به سوالات و تناقضاتی که قدم به قدم سربرمی آورند و به پای ذهن می پیچند پاسخ دهند و از توجیهاتی که نه عقل آن را می پذیرد و نه نقل معتبر از آن پشتیبانی می کند به جد پرهیز کنند که این وادی وادی برهان است و ما تابع دلیل.
سوال اول : آیا رسول خدایی که در حوزه هدایت و دین، فقط سخن خدا را می گوید (وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهْوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ یُوحَى‏)[6] کسی را برای جانشینی بعد از خود معرفی کرد یا نه؟ اگر بگویید تعیین کرد می گوییم: پس اصل اجتماع در سقیفه برای تعیین خلیفه از اساس غلط بود (برای همین بود که امام علی ع در آن شرکت نکرد) در نتیجه هر تصمیمی هم که در آن گرفتند باطل بود. و اگر بگویید تعیین نکرد باید بپذیرید که این سخن شما اهانت به رسول خدا ص است زیرا لازمه اش این است که خدا و رسولش ـ معاذالله ـ به اهمیت «تعیین» جانشین پیامبر پی نبردند و «تعیین» هم نکردند؛ اما ابوبکر فهمید و عمر را به عنوان جانشین خود «تعیین» کرد.
دوم اینکه اگر حق تعیین جانشین رسول خدا ص با خدا نیست و این حق مردم است؛ خدا در کدام آیه و یا رسول خدا ص در کدام روایت معتبر این حق را به مردم واگذار کرده؟
سوم اینکه اگر این حق واگذار شده، شکل عملی آن چگونه است؟ مردم جمع شوند و با رأی گیری جانشین رسول خدا صل را تعیین کنند؟!! اگر اینگونه است پس چرا خلیفه دوم اینگونه انتخاب نشد؟ و با انتصاب شخص ابوبکر شد خلیفه رسول خدا. خدا و رسولش اینگونه گفته اند یا آنگونه؟ بگذریم از انتخاب خلیفه سوم که نه این بود و نه آن!
چهارم اینکه چگونه می توان کسی را که با انتخاب چند نفر انتخاب شده و در انتخاب او خدا و رسولش هیچ نقشی نداشته اند را خلیفه خدا و رسولش خواند و همه مسلمانان جهان را ملزم به پیروی از دستور او کرد؟ ما معتقدیم که خداوند خود برای جانشینی پیامبر و رهبری امت اسلام کسانی را تعیین کرد و پیامبرش را مامور کرد تا در غدیر خم اولین آنها را به مردم معرفی کند و همانگونه که مردم نسبت به رسول خدا فقط وظیفه ایمان و پیروی دارند و نه انتخاب، درباره این برگزیدگان الهی هم فقط وظیفه ایمان و پیروی دارند و نه حق انتخاب. برای همین، خدا برگزید و رسول خدا ص در غدیر معرفی کرد؛ مردم هم به دستور قرآن کریم موظف به اطاعت و پیروی هستند: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم[7] ؛ اى اهل ایمان! از خدا اطاعت کنید و [نیز] از پیامبر و صاحبان امر خودتان اطاعت کنید. صاحبان امر، بنا بر آنچه رسول خدا در خطبه غدیر فرمود امامان دوازده گانه ای هستند که سر سلسله آنها امام علی ع است.[8]
پی نوشت: 1. 40/ یوسف 2. المیزان 11/177 3. 124/ انعام 4. 28/ حدید 5. مانند 59/ نساء 6. 3-4/ نجم 7. 59/نساء 8. رسول خدا : یَا أَیُّهَا النَّاسُ مَنْ وَلِیُّکُمْ وَ أَوْلَى بِکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ فَقَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی‏ مَوْلَاه‏. کافی 1/

فرهنگ عاشورا، انتظار و غدیر بزرگترین سرمایه شیعه است

فرهنگ عاشورا، انتظار و غدیر را بزرگترین سرمایه شیعه است با وجود این سه عامل مهم دشمنان هیچ گاه توان مقابله با امت اسلامی را ندارند و خود دشمن نیز به این نتیجه رسیده و به آن اذعان دارد. امروز دشمنان قسم خورده همه تلاش خود را برای تضعیف مبانی دینی در جوامع اسلامی به کار گرفته‌اند. ترویج فرهنگ اهل بیت(ع) و آشنایی نسل جوان با شعائر دینی را بهترین راه برای مقابله با توطئه افکنی های دشمنان نظام است و امروز نوجوانان و جوانان کشور تشنه معارف دینی هستند، اما این معارف باید از سوی افرادی متخصص به این نسل منتقل شود. امروز استراتژی دشمن برای مقابله با ارزش های اسلامی تغییر کرده است، ادامه داد: در گذشته سلاح دشمن سخت افزاری بود، اما امروز دشمنان از ابزار نرم برای کمرنگ کردن معارف دینی استفاده می‌کنند. نظام سلطه به نقش مهم و تأثیرگذار ارزش‌های دینی در هدایت جامعه اذعان دارد، علی رغم همه توطئه افکنی های دشمنان، اما امروز همچنان شاهد نسلی دیندار و با ایمان هستیم. شیعه امروز در دنیا اقتدار دارد، دنیای لائیک هرگز توان برابری با اعتقادات شیعه را ندارد و علی رغم همه توطئه افکنی ها برای تضعیف ارزش های دینی شاهد گسترش روز افزون فرهنگ شیعی در دنیا هستیم.

واقعه غدیر هرگز فراموش نمى‏شود : اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته که واقعه تاریخى غدیر در تمام قرون و اعصار، به صورت زنده در دلها و به صورت مکتوب در اسناد و کتب، بماند و در هر عصر و زمانى نویسندگان اسلامى در کتابهاى تفسیر و حدیث و کلام و تاریخ از آن سخن بگویند و گویندگان مذهبى در مجالس وعظ و خطابه در باره آن داد سخن دهند و آن را از فضایل غیر قابل انکار حضرت على ع بشمارند. نه تنها خطبا و گویندگان، بلکه شعرا و سرایندگان بسیارى از این واقعه الهام گرفته‏اند و ذوق ادبى خود را از تامل در زمینه این حادثه و از اخلاص نسبت ‏به صاحب ولایت مشتعل ساخته‏اند و عالیترین قطعات را به صورت هاى گوناگون و به زبانهاى مختلف از خود به یادگار نهاده‏اند. از این جهت، کمتر واقعه تاریخى همچون رویداد غدیر مورد توجه دانشمندان، اعم از محدث و مفسر و متکلم و فیلسوف و خطیب و شاعر و مورخ و سیره نویس، قرار گرفته است و تا این اندازه در باره آن عنایت مبذول شده . یکى از علل جاودانى بودن این حدیث، نزول دو آیه از آیات قرآن کریم در باره این واقعه است(8) و تا روزى که قرآن باقى است این واقعه تاریخى نیز باقى خواهد بود و از خاطرها محو نخواهد شد.

جامعه اسلامى در اعصار دیرینه آن را یکى از اعیاد مذهبى مى شمرده‏اند و شیعیان هم اکنون نیز این روز را عید مى‏گیرند و مراسمى را که در دیگر اعیاد اسلامى برپا مى‏دارند در این روز نیز انجام مى‏دهند. ریشه این عید اسلامى به خود روز غدیر باز مى‏گردد، زیرا در آن روز پیامبر ص به مهاجرین و انصار، بلکه به همسران خود، دستور داد که بر على ع وارد شوند و به او در مورد چنین فضیلت‏ بزرگى تبریک بگویند. زید بن ارقم مى‏گوید: نخستین کسانى از مهاجرین که با على دست دادند ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه و زبیر بودند و مراسم تبریک و بیعت تا مغرب ادامه داشت .

علل همراهی نکردن مردم با علی(علیه السلام) مصباح یزدی

حب و بغض علت مخالفت با ...... مال و مقام، عامل عمده مخالفت خواص با امیرالمؤمنین(ع)

امیرالمؤمنین(ع) در خطبه سوم نهج البلاغه که به «خطبه شقشقیه» معروف است، ضمن گلایه از کارهایی که بعد از رحلت پیغمبر اکرم(ص) انجام گرفت و مصیبت هایی که بر حضرت امیر(ع) وارد شد، می فرمایند: فصبرت و فی العین قذیًو فی الحلق شجاً؛ بر تمام این مصایب صبر کردم در حالی که گویا خاری در چشم و استخوانی در گلو داشتم. سپس آن حضرت ادامه می دهند: بعد از بیعت مردم با من نیز عده ای بیعت را شکسته و بنای مخالفت و جنگ با مرا گذاشتند؛ مگر ایشان این آیه شریفه را نشنیده بودند که: تلک الدّار الآخره نجعلها للّذ ین لا یریدون علوًّا فی الأرض و لا فساداً و العاقبه للمتّقین.1 سپس خود آن حضرت پاسخ می دهند: بلی! واللّه لقد سمعوها و وعوها و لکنّهم حلیت الدّنیا فی أعینهم و راقهم ز برجها؛ آنها این آیه را به خوبی شنیده و آن را درک کرده بودند؛ معنای آن را نیز به خوبی می دانستند و حجت بر آنها تمام بود؛ اما دنیا در چشم آنها زیبا جلوه کرد و زیورهای دنیا مایه اعجاب آنها شد.
با توجه با این فرمایش امیرالمؤمنین(ع) ، اکنون خوب است ما به درون خود مراجعه کرده و ببینیم چه اندازه شیفته دنیا هستیم؟ آیا زر و زیور دنیا چشم ما را خیره نکرده است؟ دل بستگی به دنیا نشانه هایی دارد که با جستجوی آنها در حالات و رفتارمان می توانیم پاسخ این سؤال را پیدا کنیم. آیا اگر انجام وظیفه موجب محرومیت ما از بعضی امور دنیوی شود، حاضریم وظیفه خود را انجام دهیم؟

1. کینه های شخصی
برخی از کسانی که حضرت علی(ع) را رها کردند، به این دلیل بود که یک سلسله کینه ها، حسادت ها و دل خوری هایی نسبت به آن حضرت(ع) داشتند. کسانی که در صدر اسلام مسلمان شده بودند، بت پرست های مکه و یا از عشایر مختلف عرب بودند و در بسیاری از جنگ ها در جبهه مقابل پیغمبر اکرم(ص) با آن حضرت جنگیده و بستگان بسیاری از آنها در امثال بدر و حنین به دست حضرت علی(ع) کشته شده بودند. در این جنگها امیرالمؤمنین (ع) مهم ترین نقش را ایفا کرد و به تنهایی عده زیادی از پهلوانان سپاه دشمن را به قتل رساند؛ از جمله، برادر، دایی و جد معاویه به دست حضرت علی(ع) کشته شدند. در آن زمان روحیه عشایری بر مردم حاکم بود و اگر کسی از تبار یا عشیره ای کشته می شد همه آن قبیله نسبت به قاتل او بدبین می شدند و کینه او را در دل می گرفتند. در دعای ندبه : ...أحقاداً بدریّه ً و خیبریّه ً و حنینیّه ً و غیرهنّ فأضبّت علی عداوته و أکبّت علی منابذته بحارالانوار، ج 32، باب 12، روایت 472.. آنان گرچه مسلمان شده بودند و در ظاهر علی(ع) را هم دوست داشتند، اما در زوایای پنهان دل خود، حتی گاهی به صورت ناخودآگاه، نسبت به آن حضرت(ع) کینه داشتند و با خود می گفتند، همین شخص بود که پدر، جدّ، عمو و دایی و بستگان ما را کشت.

2. عدالت علی(ع)
مسأله دیگر در دشمنی و مخالفت مسلمانان صدر اسلام با امیرالمؤمنین(ع) ، مربوط به شخص آن حضرت بود. علی(ع) صفتی داشت که مردم آن را نقطه ضعف می شمردند. آنان با تمام فضایلی که برای حضرت علی(ع) قایل بودند، اما به پندار خود یک عیب و ضعف اساسی نیز برای آن حضرت سراغ داشتند! آن ایراد این بود که علی(ع) سخت گیر و انعطاف ناپذیر است! علی مو را از ماست می کشد و بیش از حد در مسایل دقیق و ریز می شود. به خصوص در مواردی که مربوط به احکام شرعی، حقوق مردم و بیت المال باشد زیاد از حد سخت می گیرد!بسیاری از ما داستان عقیل را می دانیم. عقیل برادر حضرت علی(ع) و فردی نابینا و در عین حال عیالوار بود. بسیاری از اوقات فرزندانش گرسنه بودند و سهم او از بیت المال کفاف زندگی اش را نمی داد. روزی حضرت علی(ع) را به مهمانی دعوت کرد تا آشفتگی و ژولیدگی کودکانش را ببیند، بلکه سهم بیشتری از بیت المال برای او مقرر کند. حضرت آهن داغ را به بدن او نزدیک کرد به طوری که فریادش بلند شد و گفت: می خواهی مرا بسوزانی؟! مگر من چه کرده ام که این کار را با من می کنی؟! امیرالمؤمنین(ع) فرمود، تو از آهنی که به دست من داغ شده تا این اندازه وحشت می کنی، من چگونه در روز قیامت آتشی را که از غضب خدا افروخته شده تحمل کنم؟ اگر من بخواهم از بیت المال یک درهم بیشتر از سهمت به تو بدهم، در آخرت باید به آتش جهنم بسوزم. بحارالانوار، ج 41، باب 107، روایت 23.

3. فقر فرهنگی
مردم زمان پیغمبر اکرم(ص) عموماً و به جز تعداد معدودی از آنها، نسبت به اسلام آشنایی عمیق و همه جانبه نداشتند. از سال سوم بعثت دعوت پیغمبر(ص) علنی شد و در طول بیست سال پس از آن، با مشقت های فراوان، عده ای از مردم مسلمان شدند که عمده آن نیز بعد از هجرت پیغمبر(ص) به مدینه و آن هم در سه، چهار سال آخر عمر پیامبر(ص) بود. بدیهی است که هم به لحاظ محدودیت امکانات اطلاع رسانی و هم به لحاظ وضعیت بسیار ضعیف سواد و تمدن و پیشرفت خود مردم جزیره العرب، پیامبر(ص) نمی توانست در این مدت محدود آنها را به صورت عمیق و گسترده با معارف اسلام آشنا سازد. از این رو جامعه زمان پیامبر(ص) مبتلا به عقب ماندگی فرهنگی شدیدی بود، در حدی که ما نمی توانیم آن را به درستی درک کنیم. برای چنین مردمی با این سطح پایین فرهنگی بسیار مشکل بود که بپذیرند بعد از وفات پیغمبر(ص) اطاعت شخص دیگری که پیغمبر نیست، مانند اطاعت پیغمبر(ص) واجب باشد. آنان در نهایت اگر از ایمان قوی برخوردار بودند و با خودشان کنار می آمدند، فقط می توانستند: النّبیّ أولی بالمؤمنین من أنفسهم1 و اطاعت از شخص پیامبر(ص) را بپذیرند، اما وجوب اطاعت کسی غیر از پیامبر(ص) ، به سادگی برایشان قابل هضم نبود.

علل مخالفت خواص با امیرالمؤمنین

فتنه واقع شد و هنوز هم دود آن به چشم همه مسلمانان می رود. پس از آن نیز این فتنه ادامه داشته و خواهد داشت، تا زمانی که حضرت ولیّ عصر(ع) ظهور بفرماید و این فتنه ها را رفع کند. اما منظور از نقل این داستان ها چیست؟ قرآن می فرماید: تکرار این داستان ها برای عبرت است، تا ما مراقب باشیم در موارد مشابه، اشتباهات پیشینیان را مرتکب نشویم. بسیاری از حوادث تاریخی دائماً به نوعی در قالب های جدید تکرار می شوند و ما باید تحلیل روشنی از این حوادث داشته باشیم و از آنها عبرت بگیریم.

۴. دنیا پرستی و جاه طلبی یکی از ویژگی های تمام نخبگانی که در آن زمان با امیرالمؤمنین(ع) مخالفت کردند این بود که تشنه دنیا و ثروت یا طالب مقام بودند. آنها به این نتیجه رسیدند که با پیروی از حضرت علی(ع) به خواسته هایشان نخواهند رسید؛ به همین دلیل بنای مخالفت گذاشتند. کسانی از آنها که از قبل حضرت علی(ع) را به خوبی می شناختند از همان آغاز بنای مخالفت گذاشتند. برخی هم در ابتدا درست آن حضرت را نمی شناختند و فکر می کردند می توانند با حضرت علی(ع) کنار بیایند و به مطامع نا مشروع خود برسند؛ اما در عمل تجربه کردند که چنین چیزی امکان ندارد. از این رو در ابتدا همراهی کردند اما سپس بنای جنگ با آن حضرت را گذاشتند. بنابراین یکی از عوامل مهم مخالفت برخی نخبگان جامعه آن روز با امیرالمؤمنین علی(ع) دنیاپرستی و جاه طلبی آنان بود.

۵. نفاق و ایمان مصلحتی همه کسانی که ما آنها را جزو مسلمانان و مؤمنان صدر اسلام به حساب می آوریم ایمان واقعی نداشتند. بهترین گواه قرآن و من النّاس من یقول آمنّا باللّه و بالیوم الآخر و ما هم بمؤمنین؛ و برخی از مردم می گویند: ما به خدا و روز بازپسین ایمان آورده ایم، در حالی که [حقیقتاً] ایمان ندارند. اینان همان منافقان هستند. منافقان کسانی بودند که در مسجد نماز میخواندند، ولی نمازها و سایر عبادات و کارهای آنان فقط ظاهرسازی بود. ایمان آنان یا از روی مصلحت و یا از ترس جانشان بود؛ مانند «طلقا» که بعد از فتح مکه، در واقع از سر ترس ایمان آوردند. عده ای نیز اسلامشان به این امید بود که بتوانند در سایه اسلام به خواسته های خود برسند. آنان قبل از اسلام روابطی با علمای یهودی و مسیحی داشتند و از آنها شنیده بودند پیامبری در جزیره العرب ظهور می کند و کارش بالا خواهد گرفت؛ به همین دلیل خود را در صف مسلمین داخل کردند تا روزی بتوانند از موقعیت استفاده کنند. برای معرفی این گونه افراد می توان از تاریخ شواهدی به دست آورد. به هر حال، این منافقان در صدد بودند تا در اولین فرصت منویات خود را عملی سازند. از این رو بلافاصله پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) دست به کار شدند و علم مخالفت با امیرالمؤمنین علی(ع) و توطئه بر علیه آن حضرت را بلند کردند.

۶. اختلافات عشیره ای بعضی از کسانی که ایمان آورده بودند و جزو مسلمان ها به حساب می آمدند ـ و هنوز هم شاید اکثریت مسلمان ها برای آنها احترام فراوانی قایلند ـ با بنی هاشم اختلاف قومی و طایفه ای داشتند. این اختلاف موجب ایجاد تنش و نوعی عداوت و دشمنی بین این دو طایفه شده بود و در موارد زیادی خود را نشان می داد. از گفتارها و رفتارهایی که بعدها در مواقع حساسی از آنها سر زد، معلوم شد که عمق این دشمنی تا چه اندازه بوده. برای نمونه، سران اصحاب جمل را که با حضرت علی(ع) مخالفت کردند همه می شناسیم و می دانیم که کسانی جز طلحه و زبیر و عایشه نبودند. زبیر پسر عمه حضرت علی(ع) و پیغمبر(ص) بود. او هم چنین داماد ابوبکر بود و پسری به نام عبدالله داشت. این عبدالله از کسانی بود که از همان دوران نوجوانی، دشمنی خاصی با بنی هاشم داشت و به طور علنی به بنی هاشم ناسزا می گفت. یکی از عوامل مؤثر در راه اندازی جنگ جمل نیز هم او بود. او پدرش را برای جنگ تحریک کرد و حتی زمینه حرکت عایشه را نیز در اصل او فراهم ساخت و وی را روانه بصره نمود. او پس از مرگ یزید، در مکه ادعای خلافت کرد و با مقدماتی که فراهم کرده بود عده زیادی نیز به او گرویدند. وی تمام حجاز را گرفت و مدتی در آن جا حکومت کرد. اکنون موقعیت را در نظر بگیرید: کسی که نوه عمه پیغمبر(ص) و نیز نوه خلیفه اول است و با عنوان جانشین پیغمبر(ص) و خلیفه مسلمین در مکه و مدینه حکومت می کند.
طبیعتاً چون، به اصطلاح، امام مسلمین بود، نماز جمعه می خواند. در خطبه های نماز جمعه باید آداب اسلامی را رعایت کرد؛ از جمله، باید حمد و سپاس خدا را گفت و صلوات و درود بر پیغمبر اکرم (ص) فرستاد و بعد مردم را به تقوا امر کرد. در تاریخ نوشته اند که وی چهل جمعه در مکه نماز جمعه اقامه کرد و در هیچ خطبه ای اسم پیغمبر(ص) را نیاورد!! مردم اعتراض کردند که این چه رسمی است؟ پاسخ گفت: ما یمنعونی أن أصلّی علیه لاّهناک رجالا یشمخون بأنفهم؛ چیزی مانع من نمی شود از این که اسم او را ببرم جز این که این جا کسانی هستند که وقتی من اسم پیغمبر(ص) را می آورم باد به دماغشان می اندازند! منظورش بنی هاشم بود. مانع است از این که من اسم پیغمبر(ص) را بیاورم! من نباید سخنی بگویم که بنی هاشم خوشحال شوند! تصور کنید که دشمنی چقدر باید عمیق باشد که حتی برای رعایت ظاهر هم که شده اسمی از پیامبر(ص) نبرد! او از امیرالمؤمنین علی(ع) نیز نه تنها اسم نمی برد، بلکه ـ نعوذ بالله ـ لعن هم می کرد. از پیامبر(ص) ـ که بانی اسلام بود و او به عنوان جانشینی آن حضرت حکومت می کرد ـ برای این که مبادا اقوام پیغمبر(ص) خوشحال شوند نامی نمی برد و نسبت به امیرالمؤمنین(ع) به طریق اولی چنین می کرد!

۷. حسادت امیرالمؤمنین(ع) فرماید: و اللّه ما تنقم منّا قریش ا لاّ انّ اللّه اختارنا علیهم؛2 مخالفت طوایف دیگر قریش با ما (بنی هاشم) هیچ دلیلی ندارد مگر حسد! چرا که خداوند ما را بر سایر عرب برتری داده است (اشاره به این که پیامبر(ص) و تمامی ائمه(ع) از بنی هاشم هستند). قرآن کریم در این زمینه می فرماید: أم یحسدون النّاس علی ما آتاهم اللّه من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب و الحکمه و آتیناهم ملکاً عظیماً؛3 آیا به مردم، به سبب آنچه خدا از فضل خود به آنان عطا کرده حسد می ورزند؟ در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم، و به آنان ملکی بزرگ بخشیدیم.
هر کس هر آنچه لیاقت داشته به او داده ایم، و بر همین اساس به آل ابراهیم(ع) کتاب، حکمت و نبوت دادیم؛ آیا سایر مردم باید با آنها دشمنی کنند که چرا خدا این نعمت ها را به آنها داد و به ما نداد؟ این امر به سبب لیاقت آنها بود: اللّه أعلم حیث یجعل رسالته؛4 خداوند بهتر می داند رسالت خود را در کدام خانواده و در کدام شخص قرار دهد. اما انسانی که مبتلا به حسد می شود این مسائل را نمی فهمد! این احساس شیطانی وقتی در انسان پیدا شود، همه خوبی ها را زشت می نمایاند. همین عبدالله بن زبیر در جنگ جمل می گفت: بیایید مرا بکشید، اما مالک را هم بکشید! من حاضرم کشته شوم در صورتی که مالک هم کشته شود: اقتلونی و مالکاً معاً. حاضر بود خودش کشته شود تا مالک هم کشته شود! این نتیجه حسد است.

در آن زمان برخی که خودشان فقط پول و مقام و لذایذ دنیوی را می شناختند و جنگ و صلحشان تنها بر سر همین مسائل بود، می پنداشتند علی(ع) نیز به دنبال دنیا و ریاست است! بر این اساس می گفتند، حضرت علی(ع) هم که جنگ به راه انداخته و یک روز با اصحاب جمل، روزی با معاویه و روزی نیز با نهروانیان می جنگد، برای رسیدن به دنیا است! علی(ع) می فرماید فان اقل یقولوا حرص علی الملک و ان اسکت یقولوا جزع من الموت ؛5 اگر حرف بزنم، می گویند برای حرص خلافت است و اگر سکوت کنم، می گویند از مرگ می ترسد!
امروزه نیز در جامعه خودمان شاهدیم که برخی افراد همین گونه اند و تمامی رفتارها و گفتارهای دیگران را بر جناحی بودن، استفاده ابزاری از دین، ریاست طلبی و... حمل می کنند. این گونه قضاوت بدان سبب است که اینان خودشان غیر از دنیا و حکومت و مقام چیزی نمی شناسند. آنان باور نمی کنند کسی برای خدا و برای انجام وظیفه شرعی حرفی بزند و کاری انجام دهد. خیال می کنند هر کس حرفی می زند، یا پول گرفته و یا به دنبال ریاست و مقامی است! از این رو اگر کسی از دین هم سخن بگوید، او را متهم می کنند که از دین استفاده ابزاری می کند.

1. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، باب 56، و قاضی نورالله شوشتری، الصوارم المهرقه فی نقد الصواعق المحرقه، ص 97. 2. نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، خطبه 33 (در نسخه فیض الاسلام این جمله وجود ندارد). 3. نساء (4)، 54. 4. انعام (6)، 124. 5. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خ 5. 6. همان، خ 55. 7. توبه (9)، 24.

اولین نظریه پرداز سکولاریزم در تاریخ اسلام در سقیفه!

اولین نظریه پرداز سکولاریزم در تاریخ اسلام، معاویه بود. وی این مسأله را در یکی از مکاتبات خود با امیر المؤمنین (ع) مطرح کرده . در طول پنج سال حکومت حضرت علی(ع) مکاتبات زیادی بین آن حضرت و معاویه انجام شد. چون حضرت علی(ع) در عین حال که معاویه را از حکومت شام عزل کرده بودند، نمی خواستند جنگ و خون ریزی اتفاق بیفتد و خون بی گناهانی ریخته شود. از این رو می بایست از سویی حجت را بر معاویه تمام کنند و از سوی دیگر از بروز شبهه در اذهان دیگران جلوگیری کنند؛ چون ممکن بود کسانی بگویند بهتر بود حضرت علی(ع) معاویه را به بحث و گفت وگو دعوت کرده و او را هدایت می کرد؛ چرا علی(ع) این کار را نکرد؟ برای دفع این شبهه، طی دوران حکومت حضرت علی(ع) مکاتبات زیادی بین امیرالمؤمنین(ع) و معاویه واقع شد. بسیاری از نامه های حضرت امیر(ع) به معاویه در نهج البلاغه نقل شده است. جواب های معاویه نیز در برخی شرح های نهج البلاغه، مانند شرح ابن ابی الحدید آمده است.
از جمله، امیرالمؤمنین(ع) ضمن نامه ای مفصل برای معاویه، به احادیث پیغمبر اکرم(ص) احتجاج کرده، نوشتند: پیغمبر اکرم(ص) مرا وصی و وزیر خود قرار داد و فرمود: «علی(ع) بعد از من خلیفه من بر شما است» و پیغمبر اکرم(ص) تعابیری مانند ولایت، امامت، خلافت و ریاست را در شأن من فرمودند، با این همه چگونه تو این احادیث را قبول نمی کنی؟ معاویه در پاسخ حضرت امیر(ع) این گونه نوشت: الا و انّما کان محمّد رسولا من الرّسل الی النّاس کافّه ً فبلّغ رسالات ربّه لایملک شیئاً غیره؛1 یعنی درست است که تو خلیفه رسول الله(ص) و جانشین او هستی، اما مگر رسول الله (ص) چه کسی بود؟ او تنها پیام آوری بود و از جانب خدا پیام هایی را به مردم ابلاغ می کرد؛ اما لایملک شیئاً غیره، مقام و منصب دیگری غیر از دریافت و ابلاغ پیام های خدا به مردم نداشت! از این رو تو نیز خلیفه رسول خدا(ص) هستی تا پیام هایی را که آن حضرت از جانب خدا آورده بود، به مردم برسانی! اما امامت و ریاست بر مردم را خود پیغمبر اکرم(ص) هم نداشت تا تو بخواهی جانشین او در این امر باشی!

حضرت امیر(ع) در پاسخ معاویه نامه ای نوشتند و در خصوص این استدلال او فرمودند: زعمت أنّه کان رسولا و لم یکن اماماً فانّ ا نکارک علی جمیع النّبیّین الائمّه ؛2 تو مدعی هستی که پیغمبر اسلام(ص) تنها مقام رسالت را داشت و مقام امامت و ریاست بر امت را نداشت؛ این سخن تو نه تنها انکار مقام امامت برای پیغمبر اکرم(ص) است، بلکه انکار این مقام در حق تمام انبیایی است که دارای مقام امامت بودند. در توضیح فرمایش حضرت امیر(ع) باید بگوییم، دو آیه بر امامت انبیا تصریح کرده و جعلنا منهم أئمّه ً یهدون بأمرنا؛3 و برخی از آنان (پیامبران) را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت می کردند. آیه دیگر که به طور مشخص مقام امامت را برای حضرت ابراهیم(ع) ثابت می کند: و اذ ابتلی ابراهیم ربّه بکل مات فأتمّهنّ قال انّی جاعلک للنّاس اماماً.4 در تفسیر این آیه مفسران اثبات کرده اند که بعد از آن که حضرت ابراهیم(ع) به مقام نبوت، رسالت، و خلّت (مقام خلیل اللهی) نایل شد، در نهایت به مقام امامت رسید و این آخرین مقام حضرت ابراهیم(ع) بود که در اواخر عمر به آن حضرت اعطا شد. حدود صد سال از سن حضرت ابراهیم(ع) گذشته بود که خدای متعال حضرت اسماعیل(ع) را به ایشان عنایت کرد. پس از آن که حضرت اسماعیل(ع) جوانی برومند گردید، خداوند با دستور ذبح اسماعیل(ع) ، حضرت ابراهیم(ع) را امتحان کرد. پس از تمام امتحانات، که ذبح اسماعیل(ع) نیز یکی از آنها بود، مقام امامت به آن حضرت عطا شد و اذ ابتلی بنابراین مقام امامت، بالاترین و آخرین مقامی است که حضرت ابراهیم(ع) به آن نایل گردید. این فضیلت ـ اعطای مقام امامت ـ به اندازه ای مهم بود و حضرت ابراهیم در اثر