تا تو بیایی مروارید چشمانم را برای سلامتیت صدقه می دهم .

و برای آمدنت روزه ی سکوت می گیرم


نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدم هایت نمایم .

پس بیا که نذر خود را ادا کنم ...

یــا صاحب الزمان

آقای مـن

مــولای مـن

از قـدیــم گفته انـد

" خلایـــق هــرچه لایــق " بی راه نگـفـته انــد

اقرار می کنیم هنوز لیاقت حضور در محضر شما را پیدا نکرده ایم



اگرغیر از این بود

هم اینک در زمان ظهـور و در حضور شما به سرمی بردیم

" از ماست که برماست "
آری،ما مستحق بلای غیبتیـم ؛

سزاوار چنیـن سرنوشتی هستیم ؛

تــو را نخواســته ایم ؛ به بی امامی " عــادت " کـرده ایم ؛

هنــوز باورمان نــشــده

تا نیایی گره از کـار بشر وا نــشــود