«امام حسین(ع) به دست شیعیان خود کشته شد و الان شیعیان به خاطر گناهی که کرده اند، سینه می زنند.» این اصلاً درست نیست و این الان یک شبهه ی رایجی است، اما در واقعه ی عاشورا هیچ شیعه ای حضور نداشت.


امام حسین(ع) به دست شیعیان خود کشته شد و الان شیعیان به خاطر گناهی که کرده اند، سینه می زنند.» این اصلاً درست نیست و این الان یک شبهه ی رایجی است، اما در واقعه ی عاشورا هیچ شیعه ای حضور نداشت.

اگر بخواهیم جمعیت را تخمین بزنیم، با توجه به گزارش های تاریخی که از قبل و بعد داریم، می توانیم جمعیت کوفه را بین دویست تا دویست و پنجاه هزار نفر بدانیم. بنابراین اگر بپذیریم که سی هزار نفر در مقابل امام حسین(ع) ایستاده اند، این سی هزار نفر یک هفتم جمعیت کوفه خواهد بود که حالا اگر بخواهیم آن جمعیت 200 هزار نفری را جمعیت مقاتل حساب کنیم، مثلاً حتی 100 هزار نفر آنها را بخواهیم جنگجو بگیریم، یک سوم خواهد بود. البته سی هزار نفر مبتنی بر یک روایتی است که یک اشکال متنی و محتوایی دارد. آن روایت این است، از امام باقر(ع) یا امام صادق(ع) نقل شده است که سی هزار نفر، مقابل امام حسین(ع) می جنگیدند که «کلهم یتقرب الی الله بدمٍ» در حالی که اگر جنگجویان مقابل امام حسین(ع) را بررسی کنیم، می بینیم این گونه نیست که «کلهم یتقرب» باشد. بلکه اینها با انگیزه های مختلف مادی و حکومتی و با ترس و لرز، تهدید و تطمیع آمده اند. علاوه بر اینکه سند این روایت، سند درستی هم نیست. از نظر جمعیتی ما می توانیم بگوییم بین شش تا ده هزار نفر در مقابل امام حسین(ع) قرار گرفته اند، شاید بیش از این هم نیازی نبوده باشد، حالا یک سپاه و دسته ای که تعداد جنگجویان آن، بیش از صد نفر نیستند، حالا بیشترین رقمی که گفته شده، صد و خرده ای است و لذا نیازی نیست که این همه لشکر تدارک ببینند. حالا آیا این ده یا سی هزار نفر شیعه بوده اند؟ اگر ما دسته بندی های کوفه را بررسی کنیم، می بینیم کسی که شیعه باشد، در این میان حضور ندارد. یعنی اینها عثمانی هایی بودند که در طی این بیست سال، حکومت اموی کار کرده بود و اینها را در حزب خود کشیده بود و شیعه در این میان حضور ندارد. اگر شما بخواهید ببینید شیعه در کجا حضور دارد، شیعه در سپاه توابین حضور دارد که در ابتدا هیجده هزار نفر ثبت نام می کنند. طبیعتاً توابین آنهایی نیستند که در جنگ حضور داشته باشند و از این کار خود توبه کرده باشند، بلکه توابین کسانی هستند که از اینکه امام حسین(ع) را یاری نکرده اند، توبه می کنند. آنها که در عاشورا بودند که دیگر توبه نمی کردند. اگر بخواهیم جمعیت شیعه و یا اکثریت شیعه و محبان اهل بیت را در کوفه نگاه کنیم، باید در تعداد سپاه مختار دقت کنیم، شصت هزار نفر در سپاه مختار حضور دارند، سپاه مختار با شعار «یا لثارات الحسین» قیام می کند و طبیعتاً باید کسانی در این سپاه حضور داشته باشند که در کربلا در مقابل امام حسین(ع)، حضور نداشته باشند. بنابراین به این نتیجه می رسیم که تعداد زیادی از مردم کوفه در مقابل امام حسین(ع) در جنگ شرکت نداشتند، اینها تعداد اندکی بودند، بین شش تا ده هزار نفر که اینها هم تمایلات شیعی نداشتند.

اگر ما بخواهیم ترکیب جمعیتی کوفه را در نظر بگیریم، یک عده ی کمی از شیعیان مخلص بودند و عده ی زیادتری متمایل به شیعه بودند و عده ی معتنابهی جزء حزب عثمانی و اموی بودند، عده ای هم نان به نرخ روز خور و غنیمت طلب بودند. آنجا کسی که می توانست اقلیت فعالی باشد، می توانست این جمعیت نان به نرخ روز خور را هم در اختیار خود قرار دهد. وقتی نهضت نامه نگاری شروع شد، اینجا سلیمان بن صُرد خزاعی و دیگر شیعیان فعالِ میدان شدند و توانستند جو را در دست خود بگیرند، به گونه ای که حتی طرفداران حزب اموی هم نامه نوشتند، حتی عَمر بن حجاج، حجار بن ابجر، شبث بن ربعی، عمارة بن مسلم و دیگران نامه نوشتند. خود این نامه نگاران، و دسته های مختلف آنها و نوع نامه هایی که می نویسند از نظر بسترشناسی قابل توجه است. نامه ی فردی مثل سلیمان بن صرد که معروف به شیخ الشیعه است، نامه های مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر و دیگران را بررسی کنید و با نامه های افرادی مثل حجار بن ابجر و عمر بن حجاج و دیگران که از حزب اموی هستند، مقایسه کنید. شما خواهید دید که سلیمان بن صرد نامه می نویسد که «لیس لنا اماما» ما امام نداریم و وضعیت مهیا است برای اینکه شما تشریف بیاورید و امام ما باشید. اما نامه ای که عمر بن حجاج و دیگران می نویسند، این است که مثلاً «باغ ها سرسبز شده و درخت ها میوه داده است، حیف این است که شما اینجا تشریف نمی آورید» یعنی نامه در حد یک مسأله ی مادی است، امامت و ولایت اصلاً مطرح نیست. بعد شما می بینید وقتی امام حسین(ع) می خواهد اتمام حجت کند، هیچ وقت یاران خود را صدا نمی زند و نمی گوید که فلانی شما بودید که به ما نامه نوشتید. آن افرادی که امام حسین(ع) آنها را رسوا می کند و صدا می زند، همین افراد حزب اموی هستند، «مگر شما نبودید که نامه نوشتید، یا عمر بن حجاج؟ یا حجار بن ابجر یا شبث بن ربعی مگر شما نبودید که نامه نوشتید؟» یعنی ایشان حزب اموی را معرفی می کند و بیان می فرماید که شما به من نامه نوشتید و از شیعیان کسی را معرفی نمی کنند. این وضعیت سیاسی کوفه است.

اما وضعیت فرهنگی آن چگونه است؟ خود مسأله ی شیعه چگونه بود؟ در آن زمان ما چه تعداد شیعه داشتیم که بگوید امام اول، امام علی(ع) است، امام دوم، امام حسن(ع) است و امام سوم، امام حسین(ع) است؟ ما الان ممکن است شناخت درستی از تشیع نداشته باشیم و خیلی وقت ها در خیلی از شخصیت ها بمانیم مثلاً عبدالله بن عباس آیا شیعه است یا نه و چرا حضور پیدا نکرد؟ عبدالله بن جعفر آیا شیعه است یا نه و چرا حضور پیدا نکرد؟ محمد بن حنفیه آیا شیعه است یا نه؟ اصلاً وضعیت تشیع در آن زمان چه بود؟ شاید اگر خوب بررسی کنیم، ببینیم ما کمتر کسی را داریم که این شناختی را که ما از تشیع داریم، آن زمان داشته باشند و جایگاه امام را بشناسند و امام حسین(ع) را به عنوان امام سوم قبول داشته باشند. جوهره ی تشیع در آن زمان حقانیت امام علی(ع) بود، حتی پس از او بسیاری از این کوفیان تردید داشتند یعنی بسیاری از این کوفیان نسبت به مسأله ی صلح امام حسن(ع) تردید داشتند. اینکه می گویم بسیاری از کوفیان یعنی اکثر قریب به اتفاق کوفیان، حتی افرادی مثل سلیمان بن صرد و دیگران. اینها از جریان صلح راضی نبودند و امام حسن(ع) را به عنوان امام دوم قبول نداشتند و کار ایشان را مورد انتقاد قرار می دادند. اینها حتی در دوره ی حیات امام حسن(ع)، نامه هایی به امام حسین(ع) می نوشتند و از او می خواستند که قیام کند، بعد از امام حسن(ع) هم به امام حسین(ع) نامه می نوشتند و می خواستند که در زمان معاویه قیام کند. آنها امامت را بیشتر به عنوان امامت سیاسی قبول داشتند و امامت اعتقادی هنوز در میان آنها جا نیافتاده بود و ارتباطات وثیقی با امام حسین(ع) نداشتند که بروند مسأله ی شرعی بپرسند که نظر شما راجع به فقه چیست؟ جالب است حدیثی از امام باقر(ع) داریم که «شیعیان ما تا این زمان مناسک خود را هم نمی دانستند که چیست.» یعنی شیعه تا زمان امام باقر(ع) نمی داند که فقه اش جداست، نمی داند که کلامش جداست، نمی داند که باید دیدگاه خاصی درباره ی امامت داشته باشد.

این شیعیان چند دسته بودند، یک عده شیعیانی بودند که حکومت امام علی(ع) را درک کرده بودند و از حکومت ایشان راضی بودند، به خصوص این که بعد از حکومت امام علی(ع)، حکومت معاویه و ظلم و جور او را دیده بودند. اینها می گفتند «ای کاش کسی مثل امام علی(ع) می آمد، عدالت را در میان ما اجرا می کرد و این ظلم وستم را از میان می برد.» با این نگاه روی امام حسین(ع) حساب می کردند، حتی خود امام حسین(ع) هم به بعضی از این شعارها توجه دارد، ببینید که ایشان امام را چگونه معرفی می کند، «امام کسی است که عمل به قسط کند، امام کسی است که عمل به کتاب خدا کند.» یعنی آن جوهره ی امامت شیعی را بیان نمی کند و وقت این هم نیست که آن را بیان کند. عده ی زیادی این گونه بودند و عده ی کمی بودند مثل حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و سلیمان بن صرد که اعتقاد بالاتری داشته باشند و این عده ی کم توانستند در نامه نگاری ها نبض قیام را در دست بگیرند. این عده ی کم بر جریان اکثریت غالب شده بودند و توانستند نعمان بن بشیر را کنار بزنند، با نعمان بن بشیر نماز نمی خواندند و خودشان نماز می خواندند و جو کوفه را در دست گرفتند که امام حسین(ع) در این زمان حضرت مسلم(ع) را فرستاد و باقی ماجرا که خود شما هم خبر دارید.

به وضعیت اقتصادی اشاره کردم، ممکن است یک سؤال برای ما پیش بیاید و یک مقایسه بین جناب مسلم(ع) و عبید الله بن زیاد داشته باشیم، عبید الله بن زیاد بر کوفه مسلط شد و همه ی مسائل را برعکس رقم زد. من تا الان می خواستم این نکته را عرض کنم که پیش بینی امام حسین(ع) از مردم کوفه، پیش بینی درستی بود و پیش بینی ابن عباس و دیگران درست نبود، گرچه نتیجه با ابن عباس یاری کرد ولی هماهنگ بودن نتیجه لزوماً دلالت بر درستی گفتار او نمی کند چون این نتیجه را مسائلی رقم زد که اصلاً از نظر عادی قابل پیش بینی نبود. از نظر عادی این گونه بود که این کوفه، کوفه ی بیست سال پیش نیست و اقلیت شیعی توانسته است بر جو مسلط شود و نعمان بن بشیر که فرماندار کوفه است، عنصر بسیار ضعیفی است و حکومت مرکزی هم که حکومت یزید باشد، در آغاز کار خود است و تدبیر و سیاست معاویه را ندارد. لذا همه ی شرایط فراهم است برای این که امام وارد کوفه شود، مسلماً اگر امام وارد کوفه می شد، میتوانست اوضاع را در دست بگیرد. این که می بینیم عبیدالله بن زیاد اصرار فراوان دارد که امام وارد کوفه نشود و امام حسین(ع) اصرار فراوان دارد که وارد کوفه شود، به خاطر همین است چون ایشان می داند که اگر وارد کوفه شود، آن یارانی که این بهانه را داشتند که ما همراه مسلم نمی جنگیم، به طرف امام حسین(ع) می آیند. حتی با وجود عبید الله بن زیاد اگر امام وارد کوفه می شد، می توانست مقداری از جو را در دست خود بگیرد و اگر ایشان نمی خواست وارد کوفه شود، جای دیگری هم نداشت. یعنی شما فرض بفرمایید حتماً امام حسین(ع) قیام نمی کرد، این از اصول غیر قابل تغییر امام حسین(ع) بود چون در همان زمان معاویه نشان داده بود که قیام نمی کرد. از طرفی یزید هم دست از ایشان بر نمی داشت، یک عنصرِ خامِ بی تجربه که به حرف های پدر خود هم گوش نمی دهد و طبیعتاً دست از امام بر نمی دارد. بنابراین امام حسین(ع) یا باید در مکه بماند که مکه هم خطرناک است یا به یمن برود که امکان آن را هم ندارد و ایران آن زمان هم طرفدار اهل بیت نیستند، یا باید سرگردان شهرها شود یا باید وارد شهری شود که در آنجا از او دعوت کردند و زمینه هم مساعد است. منتها در اینجا یک مسأله ای پیش آمد که اصلاً قابل پیش بینی نبود و آن ورود عبیدالله بن زیاد به کوفه است، چرا قابل پیش بینی نبود؟ چون یزید بغض عبیدالله بن زیاد را داشت و در زمان معاویه آرزو می کرد که به حکومت برسد و او را بردارد، زیرا عبیدالله حاکم بصره بود. این دو با هم یک تنش هایی داشتند و پدر عبیدالله یعنی زیاد با ولایتعهدی یزید مخالفت می کرد و از مخالفان سرسخت ولایتعهدی یزید بود. عبیدالله بن زیاد مبغوض یزید بود، ولی وقتی جریان حرکت شیعه پیش آمد، این حزب اموی که در کوفه حضور داشتند، به یزید نامه نوشتند که اگر می خواهید کوفه را حفظ کنید، عجله کنید که کوفه دارد از دست می رود و نعمان بن بشیر هم کسی نیست که کوفه را نگه دارد. یزید هم با افرادی چون سرجان مسیحی مشورت کرد و به نتیجه رسید کسی که می تواند کوفه را نگه دارد، عبیدالله بن زیاد است. اینجا من از بعد روان شناسی فردی بسترشناسی می کنم، عبیدالله بن زیاد مبغوض یزید است و لذا وقتی یزید به او بها می دهد، باید خود را نشان دهد مانند زیاد که قبلاً مبغوض معاویه بود و معاویه رگ خواب او را می دانست و با یک استلحاق که او را برادر خود خواند، توانست رگ خواب زیاد را بدست آورد والا زیاد از شیعیان بود و کسی بود که با اینکه امام حسن(ع) صلح کرده بود، زیر بار معاویه نمی رفت، شیعیان که می گویم یعنی طرفدار امام علی(ع). کسی که می خواهد فرماندار کوفه شود باید تجربه داشته باشد و عبیدالله بن زیاد تجربه دارد، در بصره و در جنگ های خراسان خود را نشان داده است و باید کسی هم باشد که مثل یزید به چیزی معتقد نباشد و هر کاری هر چند زشت و ناجوانمردانه را انجام بدهد. این شخص کسی غیر از عبیدالله بن زیاد نمی تواند باشد، نعمان بن بشیر یک پیرمرد است که جوانی خود را کرده است و لازم نمی بیند بخاطر یزید آخرت خود را خراب کند و دست خود را به خون پسر پیامبر(ص) آلوده کند ولی عبیدالله بن زیاد جوان است و بین دهه ی 40-30 است، آرزو دارد و حتی آرزوی خلافت دارد بنابراین حاضر است برای رسیدن به آن، هر کاری بکند. این عنصر غیرقابل پیش بینی بر کوفه مسلط شد و از ابزارهایی استفاده کرد که جناب مسلم نمی توانست از آن ابزارها استفاده کند، چون مسلم حاکم رسمی کوفه نبود. یکی از ابزارهایی که استفاده کرد، ابزار بیت المال بود. عبیدالله بن زیاد بیت المال را قبضه کرد و از دو عنصر خیلی مهم عطا و رزق استفاده کرد که امام حسین(ع) هم در کلمات خود به عطیه اشاره می کنند. عطا چه بود؟ رزق چه بود؟ عطا کمک های نقدی بود که حکومت ماهانه یا سالانه به افراد می داد و رزق کمک های جنسی بود که حکومت به افراد می داد و ابزاری بود در دست حکومت که هرگاه می خواست از آنها استفاده می کرد و افراد را تهدید یا تطمیع می کرد. اولین کاری که عبیدالله بن زیاد کرد این بود که اگر از اطراف مسلم متفرق نشوید و با یزید مخالفت کنید، من عطای شما را قطع می کنم و اگر کسی در برابر امام حسین(ع) قرار بگیرد، عطای او را چند برابر می کنم. شما می بیند که مختار هم از این عنصر مالی- اقتصادی استفاده می کند، وقتی مختار بر کوفه مسلط می شود، اولین کاری که می کند، این است که درب بیت المال را باز می کند، بیت المال حدود شش تا نه میلیون درهم پول داشته است، مختار اینها را تقسیم می کند. این ابزار مهمی است که مسلم از آن استفاده نمی کند یا نمی خواهد، یا نمی تواند یا اصلاً نظر ایشان بر این نیست. نکته ی دیگری که عبیدالله بن زیاد توانست از جامعه شناسی خود استفاده کند، این بود که در آن زمان یک منصبی در قبایل بود به نام عرفا یا عریف. هر عریفی مسئولیت یک عده از افراد قبیله ی خود را داشت که مجموعاً عطای آنها صد هزار درهم می شد. عریف را این گونه تعریف کردند، حالا به تناسب ممکن است تعداد افرادشان بیشتر یا کمتر باشد اما مقدار عطای شان صد هزار درهم می شد. اولین کاری که عبیدالله بن زیاد کرد این بود که عرفا را خواست و به آنها گفت «اگر کسی از شما طرفداران مسلم باشد، عطای آن را قطع می کنم و عطای آن عریف را هم قطع می کنم. نه تنها عطای خود شخص بلکه عطای کل عرافه را قطع می کنم.» و این گونه همه را تهدید کرد، این مسأله خیلی کارساز بود در این که عبیدالله بن زیاد بتواند بر اوضاع مسلط شود.