عزت طلبى در نهضت امام حسین(ع)

متأسفانه به علت رواج نوعی کج‏فهمی در میان گروههایی از پیروان آن حضرت در طول تاریخ، ارائه چهره‏ای رقت‏بار، حزن‏انگیز و گریه آور از نهضت عاشورا، اصل قرار گرفته و در این راستا از جعل و تحریف در وقایع این نهضت و ترسیم چهره ذلیلانه از آن روی‏گردان نشده است.
نویسنده در این مقاله با تبیین مفهوم عزت و نشان دادن آن در کلام و مرام امام حسین(ع) خاندان و اصحاب به نقد گزارش‏های مخالف عزت در نهضت کربلا می‏پردازد.
مقدمه
پژوهشگر نهضت حسینی با مطالعه منابع معتبر درباره آن، چنان آن را با عنصر عزّت قرین می‏بیند که ناخودآگاه با شنیدن نام کربلای حسین(ع) عزت و افتخار در ذهن او تداعی
می‏شود. و هرگاه قدم را از نهضت فراتر گذاشته و به بررسی سیره آن حضرت(ع) در سرتاسر زندگی‏اش بپردازد، به وضوح شاهد حضور این عنصر در سرتاسر زندگی آن بزرگوار می‏باشد. به گونه‏ای که اگر بخواهیم تجلّی صفت کمال در زندگی هر امام(ع) را به عنوان لقب آن حضرت (ع) برگزینیم، شاید مناسب‏ترین گزینه درباره امام حسین (ع) آن است که آن حضرت(ع) را «حسین عزیز» بنامیم.
جالب آن است که این عنصر در نهضت حسینی همانند یک میدان مغناطیسی قوی عمل کرده، و اطرافیان آن حضرت(ع) همچون اصحاب و خویشان آن بزرگوار را نیز در شعاع عمل خود قرار داده است.
جالب‏تر آنکه محدوده زمانی این عنصر به حیات ظاهری آن حضرت(ع) محدود نگشته بلکه دوران پس از شهادت، یعنی دوره اسارت اهل بیت آن حضرت(ع) را نیز در برگرفته است تا آنجا که مَثَل معروف «شیر در زنجیر» در مقابل این عزیزان اسیر رنگ می‏بازد.
نکته دیگر آنکه نه تنها این عنصر در سرتاسر اعمال و رفتارهای قهرمانان نهضت حسینی پرتو افکنده است، بلکه شاهد نوعی تعمّد در نشان دادن حضور این عنصر از سوی آن بزرگواران می‏باشیم که بخشی از آن در گفتار آنها نیز تجلی کرده است که از آن جمله می‏توانیم عبارت معروف «هیهات منا الذلّة» را شاهد بیاوریم.
و به طور خلاصه این عنصر چنان بر نهضت حسینی سایه افکنده است که می‏توانیم آن را به عنوان یک مقیاس، ملاک و اصل کلّی در نظر گرفته و گزارش‏های مورخان درباره این نهضت را با این ترازو بسنجیم و هرگزارشی را که کمترین شائبه ذلّت در آن باشد، مردود شمریم.
اما نکته تأسف ‏بار آن است که در حالی‏که می‏شود از این عنصر به بهترین وجه برای تبلیغ مرام حسینی و بلکه تشیع در میان همه افتخار طلبان بهره‏برداری گردد، اما به علت رواج نوعی کج فهمی که در میان گروه‏هایی از پیروان آن حضرت(ع) در طول تاریخ ایجاد شده اصل را بر ارائه چهره‏ای رقّت‏بار و حزن‏انگیز و گریه آور دراین نهضت قرار داده و در این راه برای رسیدن به ثواب و یا به هر منظور دیگر، از جعل و تحریف در وقایع این نهضت رویگردان نشده و نتیجه کار خود را در ارائه چهره‏ای ذلیلانه از امام حسین(ع) اصحاب و خاندانش مشاهده کردند هر چند ممکن است این نتیجه مقصود بالذات آنها نبوده باشد.

در این چهره نمایی از نهضت حسینی امام حسین(ع)، آن مجسمه عزت تا آنجا فرود می‏آید که در هر لحظه و به هر بهانه در جلوی سپاه بی‏رحم ابن زیاد ایستاده و برای رفع عطش خود و اطرافیانش درخواست آب می‏نماید. و گاهی با فریاد «لشکر جگرم از تشنگی سوخت» قصد نهیب به آنها و احیاناً تحت تأثیر قرار دادن وجدان‏های خفته آنها را دارد. و آنگاه که هیچ طرفی از کارهای خود نمی‏بندد، طفل شیرخوار خود را در مقابل لشکر آورده و می‏گوید: «اگر به من رحم نمی‏کنید، لااقل به این طفل شیرخوار رحم نموده و قطره آبی به حلق او برسانید.»
فریاد «العطش» دخترکان خیمه نشین چنان گوش فلک را پر نمود، که امام(ع) چاره‏ای جز فرستادن علمدارش برای سیراب کردن آنها نمی‏بیند.
و بالاخره چهره زینب(س) آن شیر زن کربلا که با مرام عزیزانه خود نهضت حسینی را جلا بخشید، چهره‏ای خوار و ذلیل نشان داده شد، و حتی ابایی از کار برد این دو کلمه درباره آن بزرگوار دیده نمی‏شود.
و در اینجا باید اذعان کرد که این شدّت تابناکی فروغ حسینی است که توانسته خود را از لابه‏لای این همه تاریکی‏ها و ظلم‏هایی که به نام او و در راه او و به امید نیل به شفاعت او و ثواب پروردگار روا داشته شده، چهره درخشان خود را به همگان نشان داده و باز هم عزت طلبان و افتخار خواهان را جذب چهره خود نموده و آنان را عاشق و شیفته فروغ خود سازد. و راستی به جز عنوان «معجزه حسینی» چه عنوانی می‏تواند بیانگر این مطلب باشد؟
کلیاتود این معنا یک معنای ایجابی است، اما بعضی از واژه شناسان عرب بعدها این واژه را با نوعی تعریف سلبی معرفی کردند، چنانچه راغب در تعریف آن می‏گوید:

«العزّة حالة مانعة للانسان من ان یغلب»؛(1) عزّت حالتی است که باعث می‏شود تا کسی نتواند بر انسان غلبه کند.
و زجاج در تعریف عزیز می‏گوید: «هو الممتنع فلا یغلبه شی‏ء»(2)؛ عزیز کسی است که چیزی بر او غلبه نمی‏کند.
اما به نظر می‏رسد با توجه به ریشه اصلی لغوی آن واژه گزینی اثباتی در تعریف آن مناسب‏تر باشد، چنانچه بعضی آن را با واژه‏هایی چون رفعت، قوّت، غلبه و شدّت معنا کرده‏اند.(3)
این واژه در این معنا نوعی واژه ارزش محسوب شده و بیانگر حالت و صفتی پسندیده در یک موجود می‏باشد.
ب. عزت در قرآن کریم

در قرآن کریم با آنکه بیشتر موارد استعمال آن در گونه ارزشی آن است(4) اما شاهد موارد نادری نیز هستیم که آن را در معنایی منفی به کار برده است، چنانچه درباره کافران می‏فرماید:

«بل الذین کفروا فی عزة و شقاق»(5)؛ ولی کافران گرفتار عزّت (غرور) و اختلافند.»
و یا در مورد بعضی از منافقین می‏گوید:
«و اذا قیل له اتقّ الله اخذته العزّة بالاثم»(6)؛ هرگاه به او گفته می‏شود که تقوای الهی پیشه کن، عزّت او را به گناه می‏کشاند.
در توجیه این دو گانگی می‏توانیم چنین بگوییم که در دیدگاه قرآن کریم، عزت راستین که به معنای غلبه، قوت، استواری و بزرگی می‏باشد، تنها از آن خداوند و در نزد اوست. چنانچه می‏فرماید: «فان العزّة للّه جمیعاً»(7).

و کسانی که مانند پیامبر و مؤمنان در راه الهی گام بر می‏دارند، از این عزت الهی نیز بهره‏مند می‏شوند، چنانچه می‏فرماید:
«ولله العزة و لرسوله و للمؤمنین»(8).
اما آنانکه در نقطه مقابل صراط الهی قرار دارند، برای خود نوعی قدرت و استواری موهوم تصور می‏کنند که به جز غرور کاذب و فریب خود معنایی در برندارد. و از این رو در منطق قرآن کریم، کاربرد عزت در اینگونه موارد کاربرد در معنای غیر حقیقی خود بوده و نوعی مجاز می‏باشد وبنابراین همراه قرائنی چون «شقاق» و «الائمه» به کار می‏رود. و از این رو در اینگونه موارد این واژه به معانی همچون غرور، فریب، تعقیب و لجاجت ترجمه می‏شود. آری هم اینانند که در روز قیامت خداوند با طعنه عزت دروغینشان را یاد آنها آورده و می‏فرماید:
«ذق انک انت العزیز الکریم»(9)؛ بچش (عذاب الهی را) که (به پندار خود) بسیار قدرتمند و گرامی بودی.
و شاید این جمله برای آنها دردناک‏تر از نفس عذاب الهی باشد.
ج. عزت در روایات شیعه
در روایات شیعه به این اصل مهم قرآنی یعنی انحصار عزّت در خداوند و کسب عزّت از راه انتساب به او توجه شده و در موارد مختلف بر روی آن تأکید شده است. چنانچه حضرت علی(ع) می‏فرماید: «کل عزیز غیره ذلیل»(10)؛ یعنی هر عزیزی(به پندار خود) غیر از خداوند ذلیل است.
و یا می‏فرماید: «العزیز بغیر اللّه ذلیل»(11)؛
کسی که بخواهد از ناحیه غیر خداوند عزیز شود، او به ذلّت دچار شده است.
و نیز آن حضرت(ع) در مناجات خود با خداوند چنین می‏گوید:
«الهی کفی لی عزّاً ان اکون لک عبداً»(12)؛ خدایا! در عزّت من همین بس که بنده توام.
و یا امام صادق(ع) می‏فرماید:
«من اراد عزّاً بلا عشیرة و غنی بلامال و هیبة بلاسلطان فلینقلْ من ذل معصیة اللّه الی عز طاعته»(13)؛ کسی که می‏خواهد بدون داشتن خویشان عزیز شود و بدون داشتن مال بی‏نیاز گردد و بدون داشتن قدرت دارای ابهت باشد، باید از ذلت نافرمانی خدا به سوی عزّتی که تنها در اطاعت از اوست منتقل گردد.
هم‏چنین روایتی را که عزیزترین مصداق عزّت را تقوا دانسته می‏توان از این باب دانست، چنانچه حضرت علی(ع) می‏فرماید:
«لا عزّ اعزّ من التقوی»(14).
هم‏چنین در این روایات به صفاتی که متصف شدن به آنها موجبات عزّت را فراهم می‏آورد، اشاره شده و به علّت نقش بر جسته آنها در کسب عزّت، ارجمندی و رفعت برای انسان، آنها را نفس عزت به حساب آورده است. چنانچه درباره حلم از قول امام علی(ع) چنین آمده است:

«لا عزّ کالحلم»(15)؛ هیچ عزتی مانند بردباری و حلم نیست.

و یا امام باقر(ع) درباره طمع بریدن از اموال مردم چنین می‏فرماید:

«الیأس مما فی ایدی الناس عزّ للمؤمن فی دینه»(16)؛ ناامیدی از آنچه در دست مردمان است، عزت مؤمن در دینش را فراهم می‏آورد.

و نیز در همین مورد امام علی(ع) در کلامی کوتاه می‏فرماید:

«اقنع تعزّ»(17)؛ قناعت کن تاعزیز شوی.

همچنانکه امام حسین(ع) نیز به پیروی از پدرش هنگامی که از او تعریف عزت را می‏خواهند، او آن را به بی‏نیازی از مردم که همان قناعت است، تعریف می‏کند.(18) و نکته پایانی و لطیف آنکه طبق دیدگاه روایات شیعه سرمنشأ عزت انسان مؤمن خداوند است و این گوهری است که اختیار واگذاری آن به مؤمن داده نشده است. بنابراین مؤمن همیشه باید همانند خداوند عزیز باشد. امام صادق(ع) در روایتی این نکته لطیف را چنین بیان می‏کند.

«ان الله عز و جل فوّض الی المؤمن اموره کلّها و لم یفوض الیه ان یکون ذلیلاً؛ اما تسمع قول الله عزوجل یقول «ولله العزة و لرسوله و للمؤمنین» فالمؤمن یکون عزیزاً و لا یکون ذلیلاً. ثم قال: ان المؤمن اعزّ من الجبل، ان الجبل یستقل منه بالمعاول و المؤمن لا یستقل من دینه شی‏ء»(19)؛ خداوند همه امور مؤمن را به خودش واگذار کرده است اما به او اجازه نداده است که ذلیل باشد. آیا سخن خدای متعال را نمی‏شنوی که می‏فرماید: «عزت، تنها از آن خداوند و پیامبرش و مؤمنان است» پس مؤمن همیشه عزیز است و هرگز ذلیل نیست. سپس فرمود: مؤمن از کوه هم عزیزتر (سخت‏تر) است زیرا از کوه با کلنگ‏ها تکه سنگ‏هایش کنده می‏شود، اما از دین مؤمن هرگز چیزی کم نمی‏شود.»
2. امام حسین(ع) و عزّت

چنانچه قبلاً اشاره شد با بررسی گفتار و رفتار امام حسین(ع) به نوعی برجستگی مسأله عزت را در آنها مشاهده می‏کنیم، به گونه‏ای که می‏توانیم عزت‏طلبی را محور زندگانی آن حضرت(ع) به حساب آوریم.

حال برای روشن‏تر شدن بحث در دو بخش کلام امام حسین(ع) و مرام امام حسین(ع) به بررسی موضوع می‏پردازیم:
الف. عزت در کلام امام حسین(ع):

مهم‏ترین نکته درباره عزّت از دیدگاه امام حسین(ع) تأکید آن حضرت(ع) بر این اصل قرآنی است که عزت واقعی در انحصار خداوند است و هر کس قصد کسب عزت دارد باید به او متمسک شود. چنانچه در دعای معروف عرفه این چنین با خداوند مناجات می‏کند:

«یا من خصَّ نفسه بالسمّووالرفعة و اولیاؤه بعزّه یعتزّون»(20)، ای کسی که خود را به جایگاه بلند و ارجمند اختصاص داده‏ای به گونه‏ای که دوستانت با تمسّک به عزت تو کسب عزت می‏کنند.

و نیز می‏گوید:

«یا مَنْ دَعَوْتُهُ...ذلیلاً فَاَعَزَّنی»(21)؛ ای کسی که من او را در حالت ذلت خود فرا خواندم و او مرا عزیز گردانید.

و در جای دیگر در مقام بیان انحصار می‏گوید:

«انت الذی اَعْزَزْت»؛(22) تنها تو هستی که عزیز می‏گردانی.

طبق این دیدگاه تمسّک به هر چه غیر خدایی است در راه کسب عزت، در حقیقت تمسک به‏امر پوچ و فنا شدنی است، چنانچه در یکی از اشعار منسوب به آن حضرت(ع) درباره کسانی که مال دنیا را وسیله کسب عزت می‏دانند، چنین آمده است:
«ایعتز الفتی بالمال زهواً    و ما فیها یفوت عن اعتزاز»(23)؛

آیا جوانمرد از راه فخر فروشی در صدد کسب عزت از مال بر می‏آید، در حالی که در مال چیزی است که باعث از بین رفتن عزت می‏گردد.

همین دیدگاه است که دنیا و آنچه را که در آن است به هیچ انگاشته و می‏گوید:
«هل الدنیا و ما فیها جمیعاً    سوی ظلّ یزول مع النهار»(24)؛

آیا دنیا و همه آنچه در آن است به جز سایه‏ای است که با رفتن روز، از بین می‏رود.

این دیدگاه چنان قدرتی به انسان می‏دهد که در برابر تمام عزیزان دروغین ایستادگی کرده و آنها را به هیچ می‏انگارد و در مقابل آنها فریاد می‏زند که:

«...و ما ان طبّنا جُبْنٌ»؛ شیوه ما ترس نیست.

و تا آنجا پیش می‏رود که مرگ در راه کسب عزّت حقیقی را بر زندگانی ذلّت باری که در راه کسب عزّت دروغین سپری می‏شود، برتر می‏داند و می‏گوید:

«موت فی عزّ خیرٌ من حیاة فی ذلّ»(25).

و چنین مرگی را سعادت دانسته و حیات ذلت بار در زیر بار ستم ظالمان را جز دلزدگی نمی‏داند:
«انی لا اری الموت الا سعادة    و الحیاة مع الظالمین الابرما»(26)

و چنین است که هنگامی که او را از مرگ می‏ترسانند، بر می‏آشوبد و می‏گوید: مرگ در راه کسب عزت و زنده کردن حق به جز زندگانی جاوید نیست:

«...ما اهون الموت علی سبیل نیل العزّ و احیاء حق، لیس الموت فی سبیل العزّ الاحیاة خالدة و لیست الحیاة مع الذلّ الا الموت الذی لا حیاة معه»(27).

آری عزتی را که به منبع حقیقی اش متصل باشد نه با مرگ و کشتن و نه با هیچ وسیله دیگری قابل زوال نیست، چنانچه حضرت(ع) خود می‏فرماید؛

«مرحباً بالقتل فی سبیل الله و لکنکم لا تقدرون علی هدم مجدی و محو عزّی و شرفی فاذاً لا ابالی بالقتل»(28)؛ خوشا مرگ در راه خدا، اما شما (با کشتن من) نخواهید توانست مجد و عزت و شرفم را نابود کنید، پس چه باک از مرگ.
ب. عزت در مرام امام حسین(ع)

مرام و سیره امام حسین(ع) چنان با عزت عجین شده است که تفکیک آن دو از همدیگر امری محال می‏نماید.

امام(ع) چنان این اصل را بر تمامی اعمال و رفتار خود حاکم نمود، که حتی در آخرین لحظات زندگانی حاضر نیست لباسی را بر تن نماید که در آن روز مردمان خفیف و خوار آن را بر تن می‏کردند.

آن حضرت(ع) در واپسین دقایق زندگانی خود برای آنکه پس از شهادت، بدنش برهنه نماند، درخواست لباسی کم اهمیت را از خاندان خود نمود و آنها در آغاز نوعی شلوارک (تُبّان) برای آن حضرت(ع) آوردند، اما حضرت(ع) آن را نپذیرفتند و فرمود:

«لا، ذاک لباس من ضربت علیه بالذلّة»(29)؛ نه، این لباس کسی است که دچار ذلّت شده است.

در اینجا برای آنکه حضور این عنصر را هر چه روشن‏تر مشاهده کنیم، مروری بر بعضی از موارد آن از آغاز حکومت یزید تا هنگام شهادت امام(ع) خواهیم داشت.

1. هنگامی که ولید بن عقبه حاکم مدینه برای دادن خبر مرگ معاویه و درخواست بیعت با یزید، امام(ع) را به مجلس خصوصی خود دعوت کرد، امام(ع) برای آنکه مبادا غافلگیر شده و رفتاری مذلّت‏آمیز با او داشته باشند و بخواهند به زور از او بیعت بگیرند، تعدادی از یاران و خویشان خود را در حالی‏که شمشیرهایشان در زیر لباسهایشان پنهان بود، به همراه خود برد و آنها را در کنار در قصر فرماندار نگاه داشته و به آنها دستور داد که هرگاه من رمز «یا آل الرسول ادخلوا» (ای آل پیامبر(ص) وارد شوید) را بر زبان راندم، شما وارد قصر شده و هر چه به شما دستور دادم انجام دهید.(30) که البته نیازی به انجام این عمل احساس نشد.

2. هنگامی که امام(ع) در مجلس خصوصی ولید از بیعت با یزید سر باز زده مروان بن حکم او را تهدید به قتل کرد، امام(ع) بر آشفت و از موضعی عزیزانه خطاب به مروان چنین گفت:

«به خداوند سوگند اگر کسی بخواهد گردن مرا بزند، قبل از آنکه موفق به این کار شود، زمین را از خونش سیراب خواهم کرد، (ای مروان) اگر خواستی صدق سخن مرا دریابی، قصد کشتن من را کن تا به تو نشان دهم.»(31)

آنگاه خطاب به ولید کرده و با کلامی آهنگین عزت خود و ذلت یزید را یادآور شده و بیعت همگنان خود با امثال یزید را غیر ممکن می‏داند:

«ایها الامیر! انا اهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر قاتل النفس المحترمة معلن بالفسق. مثلی لا یبایع لمثله»(32).

3. از بزرگترین سرافکندگی‏های بزرگان قریش و از جمله بنی امیه آن بود که در جریان فتح مکه در سال هشتم هجرت، پیامبر اکرم (ص) با آنکه می‏توانست همه آنها را از دم تیغ بگذراند، بر آنها منت نهاده و آنها را آزاد کرد. و از آن هنگام آنها با عنوان «طلقاء» یعنی آزادشدگان معروف شدند. که ننگ ابدی را برای آنها به ارمغان آورد.

حضرت علی(ع) در نامه نگاری خود با معاویه این ننگ را به او یادآور شده و می‏نویسد: «و لا ابوسفیان کابی طالب و لا المهاجر کالطلیق»(33)؛

ابوسفیان (پدرت) مانند ابوطالب (پدرم) نیست و مهاجر هیچ‏گاه همانند طلیق به حساب نمی‏آید.

و در جای دیگر خطاب به او چنین می‏نگارد:

«و ما للطلقاء و ابناء الطلقاء و التمییز بین المهاجرین الاولین و ترتیب درجاتهم»(34)؛ طلقاء (آزادشدگان) و فرزندان آنها را چه کار با داوری در میان مهاجران پیشگام و ترتیب بندی درجات آنها.

امام حسین(ع) در حالی‏که دست او از هرگونه حکومت و قدرتی کوتاه است، بدون واهمه خطاب به مروان، این ذلت و ننگ را که به یکسان شامل مروان و یزید و سایر بنی امیه می‏گردد به او یادآور شده و پس از آنکه جایگاه خود و خاندانش و سربلندی آنها را بیان می‏کند، می‏فرماید:

«قد سمعتُ رسول الله(ص) یقول: الخلافة محرّمة علی آل ابی‏سفیان و علی الطلقاء ابناء الطلقاء»،(35) شنیدم رسول خدا(ص) می‏فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفیان و طلقاء (آزادشدگان) فرزندان طلقاء حرام است.

4. امام(ع) چنان بیعت با فردی مانند یزید را ذلت بار می‏داند که حاضر نیست آن را به هر قیمتی حتی اگر در سرتاسر زمین هیچ پناهگاهی نداشته باشد، بپذیرد، چنانچه در جواب نصیحت برادرش محمد حنفیه چنین می‏فرماید:

«یا اخی! و الله لو لم یکن فی الدنیا ملجأٌ و لا مأویً لما بایعت و الله یزید بن معاویه ابداً»(36).

5. هنگامی که امام(ع) چاره را در ترک مدینه و رفتن به سوی مکه می‏بیند، حاضر نیست همانند ابن زبیر ذلیلانه و با حالت ترس و لرز از جاده غیر اصلی به مسیر ادامه دهد بلکه همراه با خاندان خود قدم در جاده اصلی مدینه ـ مکه می‏گذارد و هنگامی که پسر عمویش مسلم بن عقیل از او می‏خواهد تا مانند ابن زبیر و به جهت ترس از دستگیر شدن جاده فرعی را در پیش گیرند، می‏فرماید:

«ای پسر عمویم، به خداوند سوگند که تا نگاهم به خانه‏های مکه نیفتد این جاده را ترک نخواهم کرد.»(37)

6. خروج امام(ع) از مکه به سمت کوفه خروجی عزیزانه است.

امام(ع) در آستانه خروج خطبه‏ای ایراد کرد، و بدون آنکه ذره‏ای ضعف نشان دهد و یا بخواهد با وعده و وعیدهای غیر واقعی مردم را به همراهی خود دلخوش نماید، با عباراتی سنگین و متین خطبه کوتاه خود را ایراد می‏کند، و در آغاز آن سخن از زینت مرگ برای انسان به میان آورده و آن را همانند زیبایی می‏داند که گردن‏بند به گردن دختر جوان می‏دهد؛

«خُطّ الموت علی وُلد آدم مَخَطَّ القلادة علی جید الفتاة».

و سپس اشتیاق خود به پیوستن به پیشینیانش را به اشتیاق یعقوب برای دیدار یوسف تشبیه می‏کند و در پایان این چنین با کمال عزت مردم را به همراهی خود فرا می‏خواند:

«من کان باذلاً فینا مهجته و موّطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فاننی راحل مصبحاً ان‏شاءالله تعالی»(38)؛ کسی که می‏خواهد خون خود را در راه ما بدهد و خود را برای دیدار خداوند آماده کرده است، به همراه ما کوچ کند که من صبحگاهان به خواست خداوند کوچ خواهم کرد.

7. امام(ع) در مسیر خود به کوفه در دیدار فرزدق با او هدف خود را عزت بخشیدن به شریعت و بلند مرتبه کردن کلمة‏الله اعلام می‏دارد.

آن حضرت(ع) پس از بیان آنکه حاکمان را کسانی توصیف می‏کند که به طاعت شیطان در آمده‏اند و پیروی خداوند را ترک کرده و حدود را تعطیل نموده و شراب نوشیده و اموال فقرا و مساکین را به تیول خود درآورده‏اند، می‏فرماید:

«و انا اولی من قام بنصرة دین الله و اعزاز شرعه و الجهاد فی سبیله لتکون کلمة الله هی العلیا»(39)؛ و من برترین کسی هستم که در راه یاری دین خدا و عزیز کردن دین او (پس از آنکه این حاکمان آن را ذلیل کردند) و جهاد در راه او به پا خواستم تا کلمة الله در همان مرتبه بلند خود قرار گیرد.

8. هنگامی که در منزلگاه زباله خبر شهادت مسلم، هانی و عبدالله بن یقطر را می‏شنود و اوضاع را در ظاهر بر خلاف مراد خود می‏بیند، به این نکته متوجه

می‏شود که عده‏ای از همراهان او با امید دسترسی آن حضرت(ع) به حکومت کوفه و رسیدن به مال و منال با او همراه شده‏اند و حال که این امید به یأس تبدیل شده است، قصد جدا شدن دارند، اما خجالت مانع از آن است که آن را صریحاً ابراز کنند، از این رو حضرت(ع) از موضعی عزیزانه پس از دادن این خبر خطاب به آنها می‏فرماید:

«..فمن اَحَبَّ منکم الانصراف فلینصرف لیس علینا منه ذمام»(40)؛ ما برگردن هیچکس عهدی نداریم، هر کس می‏خواهد، از ما جدا شود.

و در نقلی دیگر چنین آمده که حضرت(ع) این چنین با قاطعیت با آنها سخن گفت:

«ایها الناس! فمن کان منکم یصبر علی حدّ السیف و طعن الاسنّة فلیقم معنا و الا فلینصرف عَنّا»(41)؛ ای مردم هر کس از شما که می‏تواند در مقابل تیزی شمشیر و ضربه نیزه پایداری کند همراه ما بیاید و هر کس نمی‏تواند از ما جدا شود.

9. در اشعاری که امام حسین(ع) پس از شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل خوانده است نیز عزت‏طلبی موج می‏زند. امام(ع) به جای آنکه بر مسلم مرثیه سراید و از دنیا گلایه کند فضیلتی را که مسلم به آن نایل آمده و در آینده نزدیک آن حضرت(ع) به آن نایل خواهد شد، می‏ستاید که همان شهادت در راه خدا با شمشیر است. او در ضمن اشعار خود این بیت را نیز می‏آورده:
«و ان تکن الابد ان للموت انشأت    فقتل امری‏ء بالسیف فی الله افضل»(42)؛

اگر سرانجام بدن‏های انسانی مگر است، پس کشته شدن انسان در راه خدا به وسیله شمشیر برترین سرنوشت است.

10. اولین برخورد امام حسین(ع) با مقدمه سپاه ابن زیاد یعنی لشکر هزار نفری حرّ بن یزید نیز نمونه کاملی از برخورد یک انسان بزرگ و عزیز با دشمن خود است.

لشکر حرّ که در یک ظهر سوزان، عرق ریزان به مقابل امام(ع) می‏رسند، اولین سخنی که از امام(ع) می‏شنوند، دستور امام(ع) به یاران خود است که می‏فرماید: «این گروه را همراه با اسبانشان از آب سیراب کنید.»(43)

11. هنگامی که حرّ اصرار می‏کند که امام(ع) را به نزد ابن زیاد ببرد، امام(ع) قاطعانه موضع گرفته و می‏فرماید:

«الموت ادنی من ذالک»(44)؛ مرگ نزدیکتر از این خواسته است.

و هنگامی که حرّ آن حضرت (ع) را به قتل تهدید می‏کند، امام(ع) به اشعاری متمسک می‏شود که از جمله آنها این بیت است:
«سامضی و ما بالموت عار علی الفتی    اذا ما نوی خیراً و جاهد مسلماً»(45)؛

به راه خود ادامه می‏دهم و مرگ برای جوانمرد مسلمانی که قصدی نیک داشته و در راه خدا جهاد کند، ننگ نیست.

12. امام(ع) پس از مذاکره با حرّ با او به این توافق می‏رسد که تا رسیدن خبر از ابن زیاد به حرّ، امام(ع) راهی را برود که نه به مدینه ختم شده و نه به سمت کوفه منتهی شود.

دراین میان یکی از یاران امام(ع) به نام طِرِمّاح بن عدی که قبیله‏اش در آن نزدیکی‏ها سکونت دارند، به امام(ع) پیشنهاد می‏نماید که به سمت قبیله او رفته و در آنجا با کمک افراد قبیله و با توجه به موانع طبیعی همچون کوه‏های بلند منطقه به لشکر اندک حرّ که در مقابل سپاهیانی که بعداً از کوفه خواهند آمد، ناچیز می‏باشند، حمله نمایند. امام(ع) این تصمیم را با توجه به توافق آنها از جوانمردی ندانسته و ضمن تشکّر از طرماح می‏فرماید:

«ما با این گروه به توافقی دست یافته‏ایم که نمی‏توانیم خلاف آن عمل کنیم.»(46)

13. هنگام نزول در کربلا، ابن زیاد به وسیله ارسال نامه به عمر بن سعد از او خواست تا از امام حسین(ع) و یارانش برای یزید بیعت بگیرد. اما امام(ع) با آنکه از نظر نظامی در بدترین موقعیت قرار داشت، با شجاعت و سربلندی در جواب فرستاده عمر بن سعد فرمود:

«لا اُجیبُ ابن زیاد بذالک ابداً فهل هو الا الموت فمرحباً به»(47)؛ هرگز این خواسته ابن زیاد را برآورده نمی‏کنم و در این صورت مگر غیر از این است که کشته شوم، پس خوشا چنین مرگی.

14. در شب عاشورا و هنگامی که وقوع جنگ بین سپاه کوچک امام(ع) و لشکر عظیم کوفه حتمی شد که قطعاً سرنوشتی جز شهادت حسین(ع) و همه یارانش نداشت، امام(ع) در حالی‏که به یاری تک تک اصحاب و خویشان خود نیاز داشت، اوج عزت و کرامت خود را به نمایش گذاشت و ثابت کرد که جز به خدا به هیچ امر دیگری اتکا ندارد. امام(ع) در این شب خطاب به خویشان و اصحاب خود کرده و بیعت خود را از آنها برداشته و از آنها می‏خواهد تا از سیاهی شب بهره جسته و از میدان معرکه بگریزند. زیرا دشمنان تنها امام(ع) را خواسته و در صورت ظفر بر او، از دیگران غافل خواهند شد.(48) که البته اصحاب و خویشان نیز عزت و کرامت خود را نشان داده و هیچ‏یک از آنها صحنه معرکه را ترک نمی‏کنند.

15. در همین شب، امام(ع)، برای آنکه عزت اهل بیت (ع) بعد از شهادتش خدشه دار نگردد، رو به خواهرش زینب کرده و با سوگند از او می‏خواهد که پس از شهادت امام(ع)، پیراهن ندرد، صورت نخراشد و نوحه‏های محتوی ذلّت نسراید.(49)
ج. عزّت حسینی در روز عاشورا

شاید بتوان گفت که اگر بخواهیم تجلّی و مظهر کامل صفت عزت الهی را در روی زمین مشاهده نماییم، چاره‏ای جز آن نداشته باشیم که آن را در حسین(ع) و آن هم در روز عاشورا مشاهده کنیم.

در این روز امام(ع) با نیروی اندک خود چنان در مقابل سپاه تا دندان مسلّحی که فقط تعداد نفرات آن صدها برابر نیروی آن حضرت(ع) بود ایستادگی کرده و سخن می‏گوید که تو گویی دو سپاه، با هم برابر می‏باشند. در آغاز امام با روحیه‏ای بلند، سپاه کوچک خود را همانند یک ارتش عظیم آرایش نظامی داد و برای آن (قلب و) میمنه و میسره تعیین کرد.(50) و شعار «یا محمد» را بر خود و سپاهیانش بر می‏گزیند.(51)

در حالی‏که شب قبل دستور داده بود تا خندقی بر دور سپاه خود حفر کنند تا تنها نگرانیشان از یک‏طرف باشد و به راحتی بتوانند با دشمن از یک سو بجنگند، بدون آنکه نگران خیمه‏های حرم باشند.(52) و در این روز امام(ع) دستور داد تا آتشی در خندق بیفکنند تا دشمن نتواند به خیمه‏ها دسترس پیدا کند.(53)

هنگامی که دو سپاه مقابل هم صف‏آرایی کردند و امام(ع) و یارانش سپاه عظیم و دشمن را مشاهده کردند، بی آنکه خم به ابرو بیاورد، دست به آسمان بلند کرد، و با پشتوانه اصلی خود چنین مناجات کرد:

«اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شدة و انت لی فی کل امر نزل بی ثقة و عدّة، کم من همّ یضعف فیه الفؤاد و تقلُّ فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدوّ انزلته بک و شکوته الیک رغبة منی عمن سواک ففرَّ جته و کشفته فانت ولی کل نعمة و صاحب کلّ حسنة و منتهی کل رغبة»(54)؛ بار خدایا! تو پشتیبان من در هر اندوه و امید من در هر گرفتاری هستی و تو در هر مشکلی که برای من پیش آمد، پشتیبان و یاریگر من می‏باشی. چه فراوان گرفتاری که در آن قلب‏ها می‏لرزد و چاره‏ها رخ بر می‏بندد و دوست خوار می‏کند و دشمن شماتت می‏نماید، اما من چون تنها تو را داشتم به تو پناه آورده و از آنها به تو شکایت کردم و تو آن گرفتاری را برطرف کردی. پس تو صاحب نعمت و نیکویی و سرانجام هر امیدی هستی.

در همین هنگام شقی‏ترین افراد دشمن یعنی شمر بن ذی‏الجوشن به سپاه امام(ع) نزدیک شده و بنای فحاشی را می‏گذارد، مسلم بن عوسجه که تیراندازی ماهر است از امام (ع) می‏خواهد که به او اجازه دهد تا شمر را با تیر خود از پای درآورد، اما امام(ع) بزرگوارانه خطاب به مسلم می‏گوید:

«او را هدف قرار نده، زیرا من دوست ندارم که آغاز کننده جنگ باشم.»(55)

آنگاه امام(ع) برای اتمام حجّت به نزد سپاه دشمن رفته و در ضمن سخنان روشنگر خود با اشاره به درخواست عبیدالله بن زیاد از او، این چنین عزت خود را به نمایش می‏گذارد:

«الا ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلّة و الذلة و هیهات منا الذلة، یأبی الله ذالک لنا و رسوله و المؤمنون و حجورٌ طابت و طهرت و انوف حمیّةٌ و نفوس ابیة من ان نؤثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام، الا و انی زاحف بهذه الاسرة مع قلّة العدد و خذلان الناصر».(56) «آگاه باشید که زنا زاده پسر زنا زاده (ابن زیاد) مرا بین دو چیز مخیّر ساخته است یا با شمشیر کشیده آماده جنگ شوم یا لباس ذلت پوشم (با یزید بیعت کنم) ولی ذلّت از ما بسیار دور است و خدا و رسول خدا و مؤمنان و پرورده شدگان دامن‏های پاک و افراد با حمعیّت و مردان با غیرت چنین کاری را بر ما نمی‏پسندند که ذلّت اطاعت از پَستان را بر کشته شدن همانند کریمان و بلندان ترجیح دهیم. بدانید من با آنکه یار و یاورم کم است با شما می‏جنگم.»

و پس از آنکه قیس بن اشعث یکی از سرداران سپاه عمر بن سعد از او می‏خواهد که به حکم پسر عمویش (یزید) سر بنهد و به او امید می‏دهد که یزید با او رفتار ناشایستی نخواهد داشت، امام برآشفته و قاطعانه می‏گوید:

«لا و الله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر(اقرّ) فرار (قرار) العبید»،(57) نه به خدا سوگند! من دست خواری به شما نمی‏دهم و مانند بردگان فرار نمی‏کنم (اقرار به گناه خود نمی‏کنم.)

و در این هنگام عمر بن سعد تیری به جانب سپاه امام(ع) افکنده و دستور حمله می‏دهد و امام(ع) نیز با شجاعت تمام روبه سپاه خود کرده و چنین فرمان می‏دهد:

«قوموا رحمکم الله الی الموت الذی لابدّ منه فان السهام رسل القوم الیکم»(58)؛ خداوند شما را رحمت کند، به پاخیزید و به سوی مرگی که چاره‏ای جز آن نیست بشتابید که این تیرها فرستادگان این گروهند که شما را به جنگ می‏خوانندی‏قرواــپ نای فرزندان کریمان و بزرگواران، پایداری کنید که مرگ فقط پُلی است که شما را از سختی و تنگی به بهشت‏های گسترده و نعمت‏های ابدی عبور می‏دهد.

اشعار و رجزهای امام حسین(ع) در روز عاشورا بخش دیگری است که به خوبی عزت و کرامت آن بزرگوار را به نمایش گذاشته و آن را جاودان می‏سازد. در این رجزها گاهی امام(ع) با آهنگی سنگین به خاندان خود افتخار نموده، و چنین می‏سراید:
«انا ابن علی الطهر من آل هاشم    کفانی بهذا مفخراً حین افخر
و جدی رسول الله اکرم من مضی    و نحن سراج الله فی الارض نزهر
و فاطمة ای من سلالة احمد    و عمّی یدعی ذوالجناحین جعفر
و فینا کتاب الله انزل صادقا    و فینا الهدی و الوحی بالخیر یذکر»(59)،

من پسر علی آن پاک مرد از خاندان هاشم هستم و همین افتخار در هنگام فخر ورزی مرا کفایت می‏کند.

جدم پیامبر خدا یعنی بزرگوارترین مردمان است و ما روشنایی خداوند در روی زمین هستیم که نور افشانی می‏کنیم.

مادرم فاطمه از نسل احمد است. و عمویم جعفر است که او را ذوالجناحین خوانده‏اند.

در خاندان ما کتاب راستین خداوند نازل شد و در خاندان ما همیشه هدایت و وحی زبانزد بوده است.

و گاهی ناسپاسی و جنایات گروه مقابل را یاد آور شده.(60) و در هنگامی بی وفایی دنیا را در اشعار خود متذکر می‏گردد.(61)

و در هنگام حمله به میمنه و میسره دشمن خود را چنین معرفی می‏کند:
«انا الحسین بن علی    آلیت ان لا انثنی
احمی عیالات ابی    امضی علی دین النبی(ص)»(62)

من حسین بن علی هستم، سوگند خورده‏ام که عقب نشینی نکنم و روی برنگردانم، من از خاندان پدرم حمایت کرده و بر دین پیامبر خدا(ص) پایدارم.

و در زمانی که تعداد زیادی از لشکریان مقابل را به هلاکت رسانیده، بر خود می‏بالد و چنین می‏سراید:
«القتل اولی من رکوب العار    و العار اولی من دخول النار»(63)؛

کشته شدن بر پذیرفتن ننگ برتری دارد و ننگ بر ورود در آتش (جهنم) برتر است.

در مقابل این مجسمه عزت، دشمن که تاکنون در مواقع فراوان ذلّت و خواری خود را نشان داده، در واپسین لحظات زندگانی امام(ع)، این نمایش را در حدّ پایین‏ترین درجه رذالت به انجام می‏رساند، و در مقابل چشمان تیزبین و غیرتمند امام رو به سوی خیمه‏های حرم می‏آورد، در این هنگام امام(ع) که خستگی نبرد در مقابل سپاه عظیم دشمن را در مقابل این رذالت به فراموشی سپرده، روبه‏سوی آنها آورده و فریاد بر می‏آورد،

«ویلکم یا شیعة آل ابی سفیان! ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احراراً فی دنیاکم هذه و ارجعوا الی احسابکم ان کنتم عرباً کما تزعمون»؛ «وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز معاد ترسان نیستید، پس لااقل در دنیای خود آزاد مرد باشید. اگر چنانچه خود گمان می‏کنید عرب هستید، به اصل و حسب خود برگردید.

با شنیدن این فریاد شمر سر برگرداند، و گفت:

«ای پسر فاطمه چه می‏گویی؟

و امام(ع) ادامه داد:

«انی اقول اقاتلکم و تقاتلوننی و النساء لیس علیهنّ جناح فامنعوا عتاتکم و جهالکم و طغاتکم من التعرض لحرمی ما دمت حیّاً»؛(64) می‏گویم من با شما جنگ می‏کنم و شما با من می‏جنگید و زنان هیچ گناهی ندارند. تا من زنده هستم نگذارید سرکشان و نادانان و طاغیان شما به حرم من تعرّض کنند.»

دشمن از این غیرت و عزت حسینی به خوبی آگاه است و رذالت و ذلت خود را تا جایی می‏رساند که از این خصیصه الهی حسین(ع) سوء استفاده می‏کند. در بحبوحه نبرد عاشورا در حالی که تشنگی به حضرت (ع) فشار آورده آن رادمرد صفوف سهمگین دشمن را می‏شکافد و خود را به نهر فرات می‏رساند و در حالی‏که آب در دستان خود کرده تا به دهان ببرد، ناگاه ذلیلی از سپاه دشمن فریاد بر می‏آورد که‏ای حسین(ع) تو از نوشیدن آب لذت می‏بری در حالی‏که حرمت مورد حمله دشمن قرار گرفته است.

حسین(ع) با شنیدن این خبر دروغین بیتاب می‏شود و آب را ریخته و با سرعت به سمت حرم می‏رود و آنجا را سالم از تعرض دشمن می‏بیند.(65)

و در آخرین لحظات حیات امام(ع)، هر چه به لحظه شهادت و لقای یار نزدیک‏تر شده، چهره‏اش نورانی‏تر گشته و قلبش آرامش بیشتر گرفته تا آنجا که حمید بن مسلم گزارشگر واقعه که از سپاه دشمن می‏باشد، جمله تاریخی خود را این چنین بر زبان می‏آورد:

«فوالله ما رأیت مکثوراً[مکسوراً خ ل] قطّ قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه اربط جأشا و لا امضی جنانا منه، ان کانت الرجالة لتشد علیه فیشد علیها بسیفه فینشکف عن یمینه و عن شماله انکشاف المعزی اذا شد فیها الذئب.»؛(66) سوگند به خداوند هیچ مغلوبی (کسی که دشمن از هر سو احاطه کرده است) را مانند حسین که فرزندان و یاران و اهل بیتش کشته شده باشند، ندیدم که او (با آن همه مصیبت و گرفتاری باز هم) هرگاه پیادگان سپاه دشمن بر او حمله‏ور می‏شدند، شمشیر می‏کشید و آنها را مانند گله گوسفند که گرگ بر آنها حمله کرده باشند، از راست و چپ متفرق می‏ساخت.

و سرانجام هنگام وصل فرا رسید و این عزیز با عزت بخش خود خلوت کرده و چشم از همه ماسوا برگرفت و چنین به درگاه خداوند مناجات می‏کند:

«صبراً علی قضائک یا رب لا اله سواک یا غیاث المستغیثین مالی، رب سواک و لا معبود غیرک، صبراً علی حکمک یا غیاث من لا غیاث له...؛

/ 0 نظر / 28 بازدید