حجر بن عدی که بود؟

از دوران جوانى،
دلاورى و شجاعت با سرشت او درهم آمیخته شده و خون حماسه و پیکار در رگ هاى او جارى
بود. زندگانى او از روزى که اسلام آورد در مبارزه و پیکار با کفر و شرک و پیروان
باطل سپرى شد و سرانجام نیز جان خود را در این راه فدا کرد و با آغوش باز از مرگ
استقبال کرد.

خوب است در این
جا قدرى درنگ کنیم و تاریخ را ورق بزنیم و با تاریخچه زندگانى پرافتخار و حماسه
آفرین«حجر» بیشتر آشنا شویم:

او در نوجوانى
همراه برادرش«هانى بن عدى»به حضور پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)شرفیاب شد و به آیین اسلام گروید.[1]

گوهر شخصیت او در
پرتو اسلام درخشندگى یافت و وجود او که کانون مشتعل استعدادها و شایستگى ها شگرف
بود، نضج و تکامل یافت و به حدى رسید که تاریخ نگاران درباره او مى نویسند:

«او با این که در
زمان پیامبر از نظر سن و سال جوان بود، از یاران بافضیلت

و عالى قدر آن
حضرت به شمار مى رفت.»[2]
او از دوران حیات پیامبر چیزى

درک نکرد و پس از
اندک زمانى که از مسلمانى او مى گذشت، پیامبر از دنیا

رفت، به همین جهت
تاریخ، مشخصات بیشترى از کوشش ها و مجاهدت هاى

حجر را در زمان
حیات پیامبر اسلام ثبت نکرده است و در جنگ هاى زمان

آن حضرت نیز اسم
او به چشم نمى خورد، ولى در فتح شام یکى از سربازان

فاتح بود[3]و
همو بود که«مرج عذرا» را فتح کرد.[4] او در جنگ «قادسیه»هم

شرکت داشت.[5]

حجر در میدان
جنگ، از هیچ خطرى نمى ترسید و در راه پیروزى ارتش اسلام، هیچ چیز نمى توانست مانع
پیشروى او باشد.

در جریان
فتح«مدائن» هنگامى که ارتش اسلام به کنار رود«دجله» رسید، با چنین رود بزرگى روبه
رو شد به طورى که هیچ کس جرئت نداشت وارد دجله شود، در این هنگام صداى رساى«حجر»
بلند شد که:

«چه چیز مانع شده
است که از این رود گذشته خود را به دشمن برسانید؟ هیچ کس بدون اذن پروردگار، و پیش
از رسیدن اجل قطعى نخواهد مرد.[6]این
را گفت و با اسب به داخل دجله تاخت، همین که حجر وارد آب شد، بقیه سپاه نیز خود را
به آب زدند، ایرانیان که این منظره را دیدند، وحشت کرده گفتند: «اینان(که چنین از
آب عبور مى کنند) سپاه«دیو»اند!» و از بیم نابودى فرار کردند.[7]

حجر نیکوکار

چنان که گفتیم:
«حجر بن عدى» سلحشور دلیر و جانبازى بود که هرگز در صحنه جنگ، بیم به خود راه نمى
داد، اما آنچه به شخصیت او جاودانگى بخشیده، تنها سلحشورى و جنگ آورى او نبود،
بلکه رمز جاودانگى اش در این است که در عین رزم جویى، مرد تقوا و نیایش و معنویت
بود، به همین سبب او را «حجر الخیر» (حجر نیک) مى نامیدند، در برابر «حجر شر» که
از یاران معاویه بود.[8]

او از مردان خدا
و یکى از نیایش کنندگان بزرگ بود، در حقِّ مادرش همواره نیکى مى کرد و نماز و روزه
فراوان انجام مى داد.[9]او
هرگز بىوضو نمى ماند و هر وقت وضو مى گرفت نماز مى خواند.[10]

حجر به قدرى پاک
نهاد و پرهیزگار بود که بعضى از رجال و شخصیت ها حتى«معاویه» و«زیاد بن
ابیه»نتوانستند نیکى ها و فضایل او را انکار کنند و یکى از آنان به نام «شریح بن
هانى»[11]
که از بزرگان کوفه بود، شهادتى را که«زیاد بن ابیه» به نام او جعل کرده بود، تکذیب
کرد، زیاد پس از دست گیرى و اعزام حجر به شام (که تفصیل آن در صفحات آینده خواهد
آمد) طومارى با امضاها و شهادت هاى دروغین بر ضد حجر و یارانش تهیه کرد و شهادت
نامه اى نیز به نام«شریح بن هانى»جعل کرد و براى معاویه فرستاد، شریح پس از اطلاع
از این موضوع، طى نامه جداگانه اى خطاب به معاویه نوشت:

«شنیده ام زیاد،
شهادتى از قول من در مورد حجر، به تو نوشته است،

شهادت من در مورد
حجر این است که او از نمازگزاران و زکات دهندگان

است، او پیوسته
حج و عمره به جاى مى آورد و امر به معروف و نهى از منکر

مى کند، خون و
مال او حرام است، اینک مى خواهى او را بکش، مى خواهى آزاد

کن.»[12]

حجر بر اثر همین
پاکدلى و پرهیزگارى از افراد معدود و«مستجاب الدعوة» بود و دعاهاى او، در پیشگاه
پروردگار به هدف اجابت مى رسید[13];چنان
که هنگامى که حجر با عده اى از یاران و شیعیان على(علیه السلام) در «مرج عذرا» بازداشت بود، روزى احتیاج به
غسل پیدا کرد، دژخیمان از دادن آب خوددارى کردند، حجر گفت: سهم آب مرا بدهید با آن
غسل کنم، اگر خواستید فردا آب ندهید.

مأمور گفت: مى
ترسم از تشنگى بمیرى و معاویه مرا بکشد. در این هنگام حجر، با قلبى پاک دست به دعا
بلند کرد و از خدا آب خواست! طولى نکشید ابرى ظاهر شد و به فرمان پروردگار ریزش
باران آغاز شد... حجر به اندازه نیاز از آب باران استفاده کرد.

همرزمان حجر که
این منظره را دیدند، از او خواستند تا براى نجات خود و آنان دعا کند، حجر
گفت:خدایا آنچه سعادت ما، در آن است:پیش بیاور![14]

حجر، مرد هدف و
عقیده بود، او به مردان حق و فضیلت عشق مىورزید، او هنگام مرگ«ابوذر» در
«ربذه»همراه «اشتر»بر بالین او حاضر شد. آرى مردان خدا از همرزمان خود چنین یاد مى
کنند.[15]

یار جانباز

حجر، پس از رحلت
پیامبر(صلى الله علیه
وآله) پیوسته در کنار
على بود و از یاران خاص و علاقه مندان وفادار امیرمؤمنان به شمار مى رفت، لیکن
علاقه او به على(علیه السلام) و جاذبه على در
دل او، مثل سایر علاقه ها و جاذبه ها نبود بلکه این پیوند و کشش، وراى همه پیوندها
و کشش هاى عادى بود. حجر که شیفته حق و عدالت و تشنه فضیلت و مردانگى و پیرو
راستین اسلام بود، همه این ها را در وجود على مى دید، وعلى که در زمان خلافت کوتاه
مدتش، براى استقرار حکومت عادلانه اسلامى نیازمند مردان وارسته و مبارز و حق طلب
بود، حجر را عنصرى شایسته براى این هدف مى دید، به همین دلیل حجر در اخلاص و
فداکارى در راه على به حدى رسیده بود که در میان یاران على(علیه السلام) نمونه بود.[16]

او در هر سه جنگى
که در مدت خلافت امیرمؤمنان(علیه السلام) پیش آمد، یعنى
جنگ صفین، نهروان و جمل، در رکاب آن حضرت شمشیر مى زد! و در جنگ صفین فرماندهى
قبیله خود «کنده»[17]و
در جنگ نهروان فرماندهى جناح چپ سپاه على(علیه السلام) را به عهده داشت.[18]

حجر در راه على و
براى سرکوبى دشمنان داخلى اسلام، همه خطرها را به جان مى خرید و از هیچ گونه
فداکارى دریغ نمىورزید. او پیش از شروع جنگ صفین، روزى پشتیبانى خود را از
امیرمؤمنان چنین اعلام کرد:

«ما، زاده جنگ و
فرزندان شمشیریم، مى دانیم جنگ را از کجا باید شروع کرد و چگونه از آن بهره بردارى
نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و خوب شناخته ایم.

ما داراى یاران
نیک، خویشان و عشیره فراوان، رأى آزموده و نیروى پسندیده اى هستیم، اینک اختیار ما
در دست توست، اگر به شرق یا غرب جهان بروى در رکاب تو هستیم و هر چه تو دستور بدهى
اطاعت مى کنیم.»

على(علیه السلام) پرسید:آیا همه
افراد قبیله ات همین رأى را دارند؟ عرض کرد: من جز نیکى از آنان ندیده ام، و اینک
از طرف همه آنان دست وفادارى و پیروى به سوى شما دراز مى کنم.

امیرمؤمنان(علیه السلام) از این ابزار
وفادارى خوشحال شد و درباره او دعا کرد.[19]

رشادت ها و
فداکارى ها حجر در جنگ صفین دیدنى بود، او در مواقع حساس

و دشوار جنگ، مثل
کوه استوار پایدارى مى کرد و با بازوانى نیرومند و دلى

سرشار از ایمان،
پیکار مى کرد.او در گرماگرم جنگ، اشعار مهیج و پرشورى

در ستایش على مى
خواند و دل هاى یاران على را لبریز از عشق و محبت آن حضرت نموده آنان را به جنگ با
دشمنان على ترغیب مى کرد.او ضمن اشعار پرسوزى

چنین مى گفت:

«پروردگارا!على
را براى ما سالم نگهدار، او را که خداپرستى پاک نهاد و پاکیزه سرشت، راهیاب حق و
مورد رضایت توست و (مثل دشمنانش)نادان و کج اندیش نیست، براى ما حفظ کن، و او را
هادى این امت قرار بده.

خدایا!همچنان که
پیامبر را حفظ نمودى، على را نیز حفظ کن، چه او یار نزدیک پیامبر و وصى و جانشین
برگزیده اوست.»[20]

اعلام وفادارى

هنگامى که «سفیان
بن عوف غامدى» به دستور معاویه به شهر «انبار»واقع در قلمرو حکومت امیرمؤمنان(علیه السلام) حمله کرد و
گروهى را کشت و شهر را غارت کرد و در آن حدود، رعب و وحشت شدیدى ایجاد نمود،
امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از دریافت
گزارش این حمله،«سعید بن قیس همدانى» را با هشت هزار نفر سپاه براى مقابله با
«سفیان»و بیرون راندن او از عراق، اعزام نمود. امام از این که در اثر سستى و عدم
همکارى عراقیان، نیروهاى معاویه تا قلمرو حکومت آن حضرت نفوذ کرده بودند، سخت
آزرده و متأثر بود و چون در آن روزها حال مزاجى حضرت خوب نبود، خطبه اى نوشته و به
دست غلامش«سعد» داد تا در حضور او براى مسلمانان بخواند، سعد خطبه حضرت را که به
نام خطبه «جهاد»معروف شده است، خواند.

بعد از چند روز،
باز حضرت خطبه اى ایراد نمود و مردم عراق را به واسطه سستى و بى حالى آنان، توبیخ
کرد، پس از پایان سخنان امام، سرو صداى حضار بلند شد و بعضى از مسلمانان، سخنان
بیهوده اى گفتند و از هر حنجره اى صدایى برخاست و وضع مجلس آشفته شد.

در این هنگام«حجر
بن عدى» و«سعید بن قیس همدانى» (که از ماموریت نظامى برگشته بود) به پا خاستند و
با شور و حرارت کاملى ابراز وفادارى نموده چنین

گفتند:

«اى
امیرمؤمنان!خدا هرگز براى شما حادثه بد پیش نیاورد، هر دستورى دارى بده تا ما
انجام بدهیم، به خدا سوگند ما هرگز از یارى تو دریغ نمىورزیم، اگر تمام اموال ما در
راه یارى تو از بین برود یا تمام اقوام ما در این راه کشته شوند، باکى نداریم.»[21]

مأموریت نظامى
حساس

حجربن عدى کسى
نبود که تنها به دادن شعار و اعلام آمادگى اکتفا کند، بلکه عملا نیز از هر گونه
جانبازى و فداکارى براى سرکوبى دشمنان داخلى اسلام فروگذار نمى کرد; چنان که براى
مقابله با شبیخون ها و یورش هاى«ضحاک بن قیس» ـ یکى از فرماندهان بى باک معاویه ـ
از جانب امیرمؤمنان(علیه السلام) مأموریت یافت و
این مأموریت را به بهترین وجهى انجام داد.

حمله ضحاک از این
قرار بود که پس از جریان حکمیت، به معاویه گزارش رسیده بود که على(علیه السلام) با سپاه خود
آماده حرکت به سوى شام است.معاویه پس از شنیدن این خبر به وحشت افتاد و به جمع
آورى سپاه و سرباز پرداخت.

در این هنگام
فتنه نهروانیان شروع شد و على(علیه السلام) ناگزیر به
سرکوبى آنان پرداخت، معاویه که تا این هنگام در حال انتظار و نگرانى به سر مى برد،
از طریق جاسوسان خود آگاه شد که سپاه على براى حرکت به سوى شام بى میلى وسستى نشان
داده اند، معاویه از این خبر فوق العاده خوشحال شد و جریان را به اطلاع یاران و
مشاوران بزرگ خود رساند.

آن گاه«ضحاک بن
قیس فهرى» را که یکى از فرماندهان بزرگ و وفادارش بود، احضار نمود و به وى دستور
داد با سه تا چهارهزار نفر سپاه سواره به سوى عراق حرکت نماید و در حوالى کوفه به
هر جا رسید قتل و غارت به راه انداخته پیروان على(علیه السلام) را تار و مار سازد و از کشتار فروگذار نکند.

«ضحاک» طبق دستور
معاویه به سوى عراق حرکت کرد و اموال شیعیان على(علیه السلام) را به غارت برد و به هر کس رسید به قتل
رساند و به یک کاروان حج شبیخون زد و اموالشان را گرفت و «عمرو بن
عمیس»برادرزاده«عبداللّه بن مسعود» و گروهى از همراهان او را کشت... .

امیرمؤمنان(علیه السلام) از دریافت این
گزارش سخت ناراحت شد و یاران خود را توبیخ نمود که سستى و بى حالى از خود نشان مى
دهند و به حدى در لاک خود فرورفته اند که دشمنان به داخل منطقه آنان یورش مى برند!

آن گاه یار دلیر
و جانباز خود«حجر بن عدى» را احضار فرمود و او را با چهارهزار نفر سپاه به
مقابله«ضحاک» روانه ساخت.

مقابله با ضحاک
که از فرماندهان نامدار شام بود; به خصوص پس از یورش هایى که در داخل قلمرو حکومت
على(علیه السلام) به عمل آورده و
دل ها را به لرزه درآورده بود، کار آسانى نمى نمود. اما اگر هر کس از ضحاک و امثال
او حساب مى برد، هرگز حجر از امثال او بیم به خود راه نمى داد، على(علیه السلام) خود توجه داشت
که چه کسى را براى مقابله با او انتخاب نماید؟

حجر با سپاه خود
به سرعت حرکت کرد و خط سیر نیروهاى ضحاک را شناسایى نمود و به تعقیب آنان
پرداخت.سرانجام در سرزمین «تدمر»[22]که
از آن جا تا«حلب» پنج روز راه بود، سپاه ضحاک را متوقف ساخت و با آنان به نبرد
پرداخت. نبرد تا شب ادامه داشت در جریان جنگ نوزده نفر از سپاه ضحاک و فقط دو نفر
از یاران حجر کشته شدند، تاریکى شب مانع ادامه جنگ شد و حجر بن عدى به سپاه خود
دستور استراحت داد، ولى پس از روشن شدن هوا، متوجه شدند که ضحاک با استفاده از
تاریکى شب با قواى خود فرار کرده است.[23]

بدین ترتیب برگى
دیگر بر افتخارات زرین حجر افزوده شد و او با پیروزى به کوفه بازگشت.

پیمان وفادارى

... بامداد روز
بیستم ماه رمضان، شهر کوفه چهره اى دیگر داشت، همه ناآرام و نگران بودند، حادثه
سحرگاه روز قبل، همه چیز را عوض کرده بود.

در اطراف خانه
امیرمؤمنان(علیه السلام) انبوهى از جمعیت
دیده مى شدند که با بى تابى انتظار مى کشیدند، این بار برخلاف همیشه درب این خانه
به روى مردم بسته بود.

مردم طاقت نمى
آوردند و براى اطلاع از حال امام اجازه ورود مى خواستند.ناگاه در میان انتظار و
ناآرامى جمعیت، در باز شد و مردم به داخل خانه«على» راه یافتند.

امیرمؤمنان(علیه السلام) که زخم شمشیر
زهرآلود سحرگاه دیروز او را سخت رنجور کرده بود، در میان بستر آرمیده بود. صداى
السلام علیک یا امیرالمؤمنین در فضاى خانه طنین افکن بود و امام جواب همه را یک یک
و به آرامى ادا مى کرد. پس از لحظه اى چند همه آرام شدند، گویا منتظر بودند سخنان
امام را بشنوند، سخنان حکیمانه اى که از صدف هاى دریایى و گل هاى بهارى زیباتر
بود، سخنانى که بشر را به راه مى آورد، و انسان را در پیشگاه حکمت و عظمت آن به
خضوع وامى داشت.

همه آرام
شدند...ناگاه در میان حیرت و اندوه و سکوتى که بر همه جا حکمفرما بود، آهنگ سخنان
امام طنین افکند، سخنانى که هر جا امیرمؤمنان(علیه السلام) لب براى اداى آن مى گشود، همه گوش مى شدند،
و امواج موزون و نافذ گفتارش، چون نسیمى جان بخش، همه را به حرکت و حیات فرامى
خواند...حرکت و حیات در مسیر تکامل... .

ولى این بار،
امام قدرت سخن گفتن نداشت، و شاید تماس با مردم در آن حال، براى سلامتش زیان داشت،
ولى پیوند آن حضرت با مردم، ناگسستنى بود و دوست نداشت حتى در واپسین دم زندگى،
مردم را از ملاقات خود بازدارد و اجازه ندهد تا دیدگان مشتاق، چهره اش را نبینند و
گوش هاى شنوا کلماتش را نشنوند، همه منتظر بودند و کسى دم برنمى آورند... .

سکوت شکست تا یک
بار دیگر، کلمات امام على(علیه السلام) در فضاى عالم
هستى طنین افکند و سخنانش چون برق، محیط تاریک و ظلم زده انسان ها را روشن کند،
این بار توصیه اش این بود:

«مردم! قبل از
این که مرا از دست بدهید، هر سؤالى دارید، بکنید، ولى با توجه به حال مصیبت بار
پیشوایتان خلاصه و سبک باشد.»[24]

با اداى سخنان
امام، موج تأثر و اندوه، همه را فرا گرفت، قطرات اشک،

چون شبنم هاى
بهارى، بر گونه ها غلطید و صداى ناله و اندوه، فضا را پر کرد...

دل هاى سوخته در
مصیبت از دست دادن حامى و مدافع حقوق مردم، سخت به تپش افتاده بود، آنان غم خوار و
دلسوزى نداشتند، و تنها على بود که همیشه با

آن ها بود.

در این هنگام
صدایى شنیده شد، صدایى که اشک ها و ناله ها را براى لحظه اى متوقف کرد، این صدا،
صداى«حجر بن عدى»بود که در برابر امام ایستاده و با سوز و گداز خاصى، اشعارى را که
سروده بود مى خواند، او در اشعار خود چنین مى گفت:

«تأسف و اندوه من
به خاطر سرور پرهیزگار، پدر پاکان و شیرمرد پاکیزه خویى است که او را کافرى پست و
گمراه، و دور از رحمت خدا و گنه کارى مفسد و سنگدل کشت.

لعنت خدا بر کسى
باد که از شما خاندان دورى کند، زیرا شما از خاندان پیامبر راهنما، و نقطه امید من
در روز رستاخیز هستید.»[25]

چشمان نافذ و
بصیر امیرمؤمنان به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته فرمود:

«چگونه خواهى بود
هنگامى که تو را به تبرّى از من فراخوانند و چه خواهى گفت در آن حال که از تو
بخواهند پیوند دوستى ات را از من بگسلى»؟[26]

حجر پاسخ داد:

«به خدا سوگند،
اگر با شمشیر بدنم را پاره پاره کنند و اگر خرمنى از آتش بیفروزند تا مرا در آن
بیندازند، تمام این ها را قبول مى کنم ولى تبرى از تو را نه!»

در شب نوزدهم

حجر بن عدى شب
نوزدهم ماه رمضان که على(علیه السلام) ضربت خورد، در
مسجد کوفه بود، نزدیک هاى صبح، نجواى«اشعث بن قیس»را با«عبدالرحمن بن ملجم» شنید
که مى گوید: زود باش صبح دمید و هوا روشن شد، به مقصود خود نایل نمى شوى. حجر از
این سخنان به توطئه آنان پى برد و با شتاب به سوى خانه امیرمؤمنان(علیه السلام) حرکت کرد تا به
حضرت اطلاع بدهد که از رفتن به مسجد خوددارى نماید، ولى از شگفتى هاى تاریخ این
است که حجر از راهى به خانه على رفت و على از راه دیگرى رهسپار مسجد شد![27]

اینک که کوشش حجر
براى جلوگیرى از وقوع چنین فاجعه اى به نتیجه نرسیده بود، از سوز دل اشک تأثر از
دیده فرو مى ریخت و همه آمال خود را از دست رفته مى دید و با چنان اشعارى که گذشت،
سوز دل خود را بیان مى کرد.

امیرمؤمنان(علیه السلام) از این شور و
علاقه حجر ابراز خوشحالى نموده فرمود:«حجر! تو در هر کار خیرى موفق بوده اى،
خداوند از جانب خاندان پیامبر، پاداش نیک به تو بدهد.»[28]

على(علیه السلام) یک بار دیگر نیز
شهادت حجر و یارانش را پیش گویى کرد و فرمود:

«اى اهل کوفه!
هفت نفر از بهترین مردان شما در«عذراء» کشته خواهند شد و وضع آنان مانند اصحاب
اخدود خواهد بود.[29]

خستگى از جنگ

جنگ جمل و صفین و
نهروان و هم چنین جنگ هاى توأم با تلفاتى که بعد از جریان حکمیت، میان واحدهاى
ارتش معاویه و نیروهاى امیرمؤمنان در عراق و حجاز و یمن در گرفت، در میان یاران
على(علیه السلام) یک نوع خستگى از
جنگ و علاقه به صلح و متارکه جنگ ایجاد کرد، زیرا طى پنج سال خلافت على(علیه السلام) یاران آن حضرت
هیچ وقت اسلحه به زمین نگذاشتند مگر به قصد آن که فردا در جنگ دیگرى شرکت کنند.

از طرف دیگر، جنگ
آنان با بیگانگان نبود بلکه در واقع با اقوام و برادران و آشنایان دیروزیشان بود که
در جبهه معاویه قرار گرفته بودند.

مردم عراق در
واقع با این دست و آن دست کردن، و کندى در گسیل داشتن نیروها براى جنگ با گروه هاى
مختلف شام که به حجاز و یمن و حدود عراق شبیخون مى زدند، علاقه به صلح و خستگى از
جنگ را نشان دادند، و این که دعوت مجدد امیرمؤمنان را به جنگ صفین به کندى اجابت
نمودند، نشانه همین خستگى از جنگ بود.

پس از شهادت
امیرمؤمنان(علیه السلام) که «حسن بن على»
به خلافت رسید، کوشش هاى فراوان کرد تا دست خیانت کار معاویه را از بازى با سرنوشت
مسلمانان کوتاه سازد.ولى متأسفانه این کوشش ها بى ثمر ماند، زیرا عراقیان بیش از
زمان امیرمؤمنان(علیه السلام)سستى از خود نشان
دادند و هنگامى که امام مجتبى(علیه السلام) مردم را به جنگ
با اهل شام دعوت نمود، مردم خیلى به کندى آماده شدند.[30]

هنگامى که خبر
حرکت سپاه معاویه به سوى کوفه به امام مجتبى(علیه السلام) رسید، دستور داد مردم در مسجد جامع گرد
آمدند، آن گاه خطبه اى آغاز کرد و پس از اشاره به بسیج نیروهاى معاویه، مردم را به
جهاد در راه خدا و ایستادگى در مبارزه با پیروان باطل، دعوت نمود و لزوم صبر و
فداکارى و تحمل دشوارى ها را گوشزد کرد، ولى با اطلاعى که از روحیه مردم داشت،
نگران بود که دعوت او را اجابت نکنند، همین طور هم شد، زیرا پس از پایانِ خطبه
جنگى مهیج حضرت، همه سکوت کردند و احدى سخنان آن حضرت را تأیید نکردند.[31]

ولى امام حسن(علیه السلام) کسى نبود که از
خود ضعف نشان دهد و فوراً عقب نشینى کند، به همین جهت به دعوت مردم براى جنگ با
معاویه ادامه داد و به گردآورى سپاه پرداخت.

نقش حجر در بسیج
نیروها

در این هنگام،
امام به «حجر بن عدى»مأموریت داد تا مردم را براى جنگ، دعوت و تشویق نماید. حجر در
این شرایط بحرانى با شور و حرارت کامل، به فعالیت پرداخت و در یارى امام، فعالیت
چشم گیرى ایفا کرد[32]،
ولى با همه این ها عراقیان به کندى آماده شدند.

سرانجام امام با
یارى و همکارى حجر و دیگران یاران خود، سپاهى ترتیب داد و براى مقابله با معاویه
حرکت کرد.

ولى به واسطه
فقدان جبهه نیرومند و متشکل در عراق، عدم هماهنگى در سپاه امام که از گروه هاى
مختلف و متضاد تشکیل یافته بود، خیانت بعضى از فرماندهان سپاه، و توطئه هاى شیطانى
معاویه، پیش از آغاز جنگ، سپاه امام از هم پاشید و تمام کوشش هاى امام و شیعیان
شایسته و دلیر بى ثمر ماند و امام ناگزیر پیمان صلح(صلحى تحمیلى)با معاویه را امضا
کرد.

امام مجتبى(علیه السلام) به خوبى مى
دانست که سستى یاران او در مقابله با معاویه، عواقب وخیم و خطرناکى به دنبال
دارد.امام، حوادث شوم و تاریک آینده را به خوبى پیش بینى مى کرد، او مى دانست که
اگر معاویه(بدون وجود یک قدرت مخالف)به جامعه اسلامى تسلط یابد، عرصه را بر شیعیان
تنگ خواهد کرد و امثال حجر را زنده نخواهد گذاشت، به همین جهت با تأسف و اندوه
فراوان فرمود:

«...اگر (به علت
سستى و بىوفایى شما)ناگزیر شوم زمامدارى مسلمانان را به معاویه واگذار کنم، یقین
بدانید در حکومت بنى امیه، هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهید دید و گرفتار انواع
اذیت ها و آزارها خواهید شد.»

«هم اکنون انگار
به چشم خود مى بینم که فردا فرزندان شما (به علت قطع حقوق و مقررى و عواید آنان)
بر در خانه فرزندان آن ایستاده در خواست آب و نان مى کنند، آب و نانى که حق فرزند
شماست (و خداوند آن را براى آنان قرار داده است) ولى بنى امیه آنان را از در خانه
خود مى رانند و از حق خود محروم مى کنند.»[33]

طولى نکشید که
پیش گویى امام مجتبى(علیه السلام) به تحقق پیوست،
زیرا معاویه پس از انعقاد پیمان صلح، پایه هاى حکومت پلید خود را بیش از پیش
استوار ساخت و تمام قلمرو کشور اسلامى را تحت سیطره خود درآورده فشار و شکنجه
شیعیان را آغاز کرد... .

اینک بیش از یک
سال از شهادت امیرمؤمنان(علیه السلام)نمى گذشت، در این
مدت جامعه اسلامى شاهد حوادث تلخ و اسفبارى بود.

با شهادت على(علیه السلام) معاویه به آرزوى
دیرینه خود رسید; یعنى تمام قلمروهاى اسلامى را تحت تسلط خود درآورده نفس ها را در
سینه ها خفه کرده بود و در هر نقطه اى که مقاومتى شکل مى گرفت، با کمال بى رحمى
درهم مى کوبید.

در کوفه

البته معاویه این
برنامه ها را به تنهایى انجام نمى داد، بلکه به یارى و همکارى سه تن از جنایتکاران
تاریخ اسلام یعنى «عمرو عاص»، «زیاد بن ابیه» و «مغیرة بن شعبه»انجام مى داد.در
تاریخ اسلام، این چهار مرد نابکار از زیرک ترین حیله گران و مکاران روزگار شناخته
شده اند.

ولى معاویه گرچه
برحسب ظاهر تسلط کامل یافته بود، ولى باز هم از نفوذ معنوى و محبوبیت عمیق على(علیه السلام) در دل هاى
شیعیان بیمناک بود، به همین جهت با تبلیغات و سم پاشى هاى مداوم، کوشش مى کرد چهره
محبوب آن حضرت را در افکار عمومى وارونه نشان دهد. از این رو به نمایندگان و
کارگردانان خود در نقاط مختلف، دستور داده بود که از ناسزاگویى به امیرمؤمنان(علیه السلام) کوتاهى نکنند.

در دنباله این
برنامه ننگین در سال 41 هجرى که معاویه،«مغیرة بن شعبه» را به فرمانروایى شهر کوفه
منصوب نموده، بزرگ ترین وظیفه او را بدگویى به على(علیه السلام) و پیروان او اعلام کرد.

جنایت هاى مغیره

براى این که
مغیره را اندکى بهتر بشناسیم باید یادآور شویم که او همان کسى

است که ولیعهدى
یزید را که سرچشمه حوادث خونین و غم انگیزى در تاریخ

اسلام شد، پایه
گذارى کرد. او روزى که حکومت خود را در کوفه از دست رفته

یافت، براى ادامه
آن، مسئله جانشینى یزید را پیش کشید و به معاویه پیشنهاد کرد

که در زمان حیات
خود، یزید را به ولیعهدى منصوب نموده از مردم براى او بیعت بگیرد.

البته معاویه
قبلا این موضوع را در نظر داشت، ولى جرئت نمى کرد آن را اظهار کند; به خصوص این که
هنگام صلح با امام حسن(علیه السلام) شرط کرده بود که
براى خود جانشین تعیین نکند.

به این ترتیب،
وقتى که معاویه این پیشنهاد را از مغیره شنید، با شادمانى پرسید: آیا چنین کارى
امکان پذیر است؟

مغیره پاسخ داد:
من از اهالى کوفه بیعت مى گیرم،«زیاد بن ابیه»نیز از مردم بصره بیعت مى گیرد و غیر
از مردم این دو شهر، کسى با این امر مخالفت نمى کند.

به دنبال این
مذاکره، مغیره به کوفه بازگشت و با حیله ها و دسیسه هاى ننگینى، از مردم کوفه،
براى ولیعهدى یزید بیعت گرفت و به هدف خود رسید;یعنى حکمرانى کوفه را دوباره به
چنگ آورد. ولى به گفته خود وى، شکافى در میان مسلمانان پدید آورد که تا روز
رستاخیز، پرشدنى نیست![34]

این، گوشه اى از
جنایت هاى مغیره بود که براى روشن شدن ریشه هاى مبارزات حجر بن عدى به آن اشاره
کردیم. اینک برگردیم به اصل مطلب:

در سال 41 هجرى،
هنگامى که معاویه، مغیره را به حکومت کوفه منصوب کرد، هنگام «تودیع»به وى چنین
گفت:

«...من مطالب
زیاد را مى خواستم به تو سفارش کنم، ولى آن ها را به بینش و بصیرت تو واگذار مى
کنم، زیرا تو خود مى دانى که رضایت من در چیست، مى دانى که چگونه باید رفتار کنى
تا حکومت من استوارتر و وضع مردم بهتر شود... .

ولى یک چیز را به
تو توصیه مى کنم و آن، ناسزاگویى به على و طلب آمرزش و رحمت براى«عثمان» است.باید
شیعیان على را در فشار بگذارى، آنان را پراکنده بسازى، شهادت آنان را نپذیرى، و
شیعیان عثمان را تحسین بکنى و آنان را مقرب قرار داده شهادتشان را بپذیرى!»

مغیره وعده خوش
خدمتى داد و معاویه او را با خرسندى روانه کوفه کرد.مغیره پس از ورود به کوفه،
مأموریت خود را آن چنان که معاویه دستور داده بود، آغاز کرد!... ولى هر بار که
زبان به بدگویى از امیرمؤمنان(علیه السلام) مى گشود با پاسخ
تند و دندان شکن حجر بن عدى مواجه مى شد.

به محض آن که
مغیره زبان به بدگویى از امیرمؤمنان(علیه السلام) و قاتلان عثمان
و تمجید از عثمان و طرفداران وى مى گشود، حجر صدا مى کرد:

این شمایید که
مورد لعن و نکوهش خدا هستید، خدا مى فرماید:«برپاى دارنده عدالت باشید و براى خدا
گواهى بدهید.»[35]و
من گواهى مى دهم کسى که شما بدگویى اش را مى کنید، از هر کسى بهتر و شایسته تر است
و کسى که ستایش و تمجیدش مى نمایید، سزاوار نکوهش و ملامت است.

مغیره پاسخ مى
گفت:

«حجر! از روزى که
من به حکمرانى این شهر رسیده ام، از این حربه ها دیده ام و دیگر حربه تو در من اثر
ندارد. اینک از زمامدار مقتدر کشور بترس و از خشم و کیفر او بهراس، بدان که خشم او
گاهى افراد فراوانى مثل تو را نابود مى کند.»

مغیره با حیله
گرى خاصى در برابر اعتراض هاى تند حجر، نرمش نشان مى داد و عکس العمل او از حدود
این گونه تهدیدهاى لفظى تجاوز نمى کرد. او فقط هشدار مى داد که حجر از نرمش او
مغرور نشود و از مخالفت با حکومت مقتدر معاویه بهراسد و گرنه ممکن است این مخالفت
ها براى او گران تمام شود.

یک بار دیگر نیز
که مغیره، سخنان دیکته شده خود را تکرار کرد و زبان به بدگویى از امیرمؤمنان و
ستایش از عثمان گشود، ناگهان با بانگ خشمگین و رساى حجر بن عدى که در داخل و خارج
مسجد طنین افکند مواجه شد که:

«به جاى این
بدگویى ها دستور بده حقوق و مقررى مردم و سربازان را که قطع کرده اى بپردازند، تو
حق ندارى حقوق مسلمانان را ضبط کنى، پیش از تو هیچ حاکمى اجازه چنین کارى را به
خود نداده بود، تو، به جاى رسیدگى به وضع مردم، در بدگویى از امیرمؤمنان و ستایش
از جنایت کاران اصرار مىورزى!»

سخنان تند و
آتشین حجر دلیر، در مسجد پیچید و دل ها را تکان داد به طورى که اکثر مردم با او
همصدا شده گفتند:

مغیره حیله گر،
هرگز در برابر کارهاى دشوار در نمى ماند، و چون این بار نیز با اعتراض مرد دلیر و
بى پروایى مانند حجر بن عدى مواجه گردید، به جاى دستور بازداشت و مجازات، نرمى و
مدارا از خود نشان داد و از منبر پایین آمد و مسجد را ترک گفت... .

گروهى از معتمدان
وى که از کار او در حیرت بودند، نزد وى رفته گفتند:

چرا اجازه مى دهى
این مرد این گونه بى پروا به تو اعتراض کند و ابهت تو را درهم بشکند؟! این کار دو
زیان دارد: یکى این که وزن و عظمت تو را از بین مى برد، دوم این که خشم معاویه را
بر ضد تو برمى انگیزد.

مغیره گفت: «من
با این مدارا و گذشت، سر حجر را بر باد دادم، زیرا

او خیال مى کند
که هر حاکمى، مثل من رفتار مى کند، او به روش خود ادامه

خواهد داد و حاکم
بعدى او را در نخستین وهله به بدترین وضعى به قتل

خواهد رساند.»[36]

ترس مغیره از
کشتن حجر

محبوبیت عمومى و
شایستگى و فضیلت حجر به اندازه اى بود که مغیره ناگزیر به آن اعتراف کرد و
گفت:«نمى خواهم بهترین مردان این شهر را بکشم تا آنان در پیشگاه خدا سعادتمند
گردند و من، بدبخت و تبهکار شوم!»او اضافه کرد:

«با قتل حجر و
یاران او، معاویه در دنیا به عزت و آقایى مى رسد، ولى مغیره روز قیامت ذلیل و معذب
مى گردد!»[37]

«ابن عساکر»مى
نویسد:

معاویه طى نامه
ا

/ 0 نظر / 32 بازدید