سقیفه تا غدیر

مقدّمه

حدیث غدیر، از جمله روایات متواتر است(2) که شیعه و سنی در اصلِ آن اتفاق نظر دارند. بر وفق این حدیث، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سال دهم هجری، پس از انجام مراسم حجة الوداع، در روز هجدهم ذی حجّه، در مکانی به نام غدیرخم، دستور توقف دادند و پس از قرائت خطبه ای طولانی، فرمودند: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه»؛ هر کس من مولای او هستم، پس علی نیز مولای اوست.

در تحقق این واقعه مهم هیچ تردیدی وجود ندارد و با توجه به صراحت سخنان رسول گرامی اسلام و قراین بی شمار حالیّه و مقالیّه، بسیار واضح است که مراد از مولا، همان ولی و جانشین است و گمان نمی رود که با وجود آن همه ادلّه و شواهد روشن، هیچ محقق بی غرض و منصفی، کم ترین تشکیکی در این باره بنماید.

پس در این جا این سؤال اساسی مطرح می شود که چرا پس از رحلت رسول گرامی اسلام، در حالی که تنها دو ماه و چند روز از واقعه مهمّ غدیر خم گذشته بود، مردم همه چیز را از یاد بردند؟ و مهم تر از همه، اینکه چرا انصار، که سابقه ای بسیار درخشان در اسلام داشتند و در راه تعالی و پیشرفت اسلام، از بذل جان و مال خویش دریغ نکرده بودند، پیش از همه در سقیفه اجتماع کردند و به دنبال تعیین جانشینی برای پیامبر صلی الله علیه و آله بودند؟!

از این مهم تر آنکه در بسیاری از روایاتی که از طریق شیعه و سنی نقل شده است: «عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله )، در آخرین لحظات حیات پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ، از آن حضرت می پرسد که پس از آن حضرت، آیا ولایت امر، در خاندان ما می باشد؟ اگر در خاندان ماست این را بدانیم و اگر نیست، درباره ما به دیگران سفارش شود.»(3)

اگر پیامبر صلی الله علیه و آله به دستور وحی، علی علیه السلام را به جانشینی خود منصوب کرده اند، دیگر این سؤال، آن هم از طرف نزدیک ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه و آله ، چه معنایی می تواند داشته باشد؟

این یک سؤال بسیار مهم و اساسی است که جوابی مستند و قانع کننده می طلبد، و نمی شود فقط با جملاتی شعارگونه و ادبی به آن پاسخ گفت.

برای اینکه پاسخی کاملاً مستند به این پرسش داده شود، لازم است با نگاهی گذرا به بعضی از حوادث پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا ماجرای سقیفه، به ریشه یابی آن بپردازیم.

وقایع پس از بعثت تا غدیرخم

1. دلایل مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در آغاز نبوّت خویش، با دشمنان سرسختی از قریش روبه رو گشت، و با آن همه تلاش طاقت فرسایی که انجام داد، فقط موفق شده بود عدّه اندکی از آنان را به اسلام هدایت کند، که بیشتر این افراد نیز از طبقه ضعیف جامعه بودند و عموم ثروتمندان و زورمداران، با سرسختی و جدیّت در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاده بودند. آنان که در راه سرکوب و ریشه کن کردن این آیین مقدس، از هیچ کوششی دریغ نمی کردند، آن چنان عرصه را بر پیامبر صلی الله علیه و آله تنگ کرده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله برای مسلمانان چاره ای جز مهاجرت به سرزمین های دیگر نیافت.

پیامبر اکرم در راه تبلیغ دین خدا هرگز کوتاه نیامده بود و از کم ترین فرصت ها بیش ترین بهره را می برد. در همین راستا در ملاقاتی که با بعضی از بزرگان یثرب (مدینه) داشت، آنان را به اسلام دعوت کرد و آنان نیز اسلام را پذیرفتند و با پیامبر عهد و پیمانی بستند که به بیعة النسا (بیعت زنان) معروف گشت. شاید دلیل این نامگذاری بدین سبب بود که این بیعت شامل جنگ و قتال نمی شد.(4)

مشرکان قریش سرانجام برای ریشه کن کردن اسلام تصمیم به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله گرفتند، اما پیامبر با وحی الهی از نقشه آنان آگاه شد و تصمیم گرفت تا به طور مخفیانه و شبانه از مکه خارج شود و به سوی مدینه مهاجرت نماید، و برای آن که مشرکان قریش از خروج پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه نگردند از علی علیه السلام خواست تا در بستر آن حضرت بخوابد و علی علیه السلام نیز برای حفظ جان پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شد تا جان خویش را فدای جان پیامبر کند؛ بنابراین، با آرامش قلبی تمام، در بستر پیامبر خوابید و با ایمان راسخی که داشت، لحظه ای دچار تردید و ترس و وحشت نگردید و خود را در آغوش خطری انداخت که می دانست تا چند لحظه دیگر مورد هجوم نیزه های دشمنان قرار خواهد گرفت.(5) پیامبر صلی الله علیه و آله نیز موفق شد در این فرصت، از مکه خارج شود و به سوی مدینه مهاجرت نماید.

2. حوادث پس از مهاجرت و نقش انصار در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله

در هر صورت، پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه مهاجرت نمود. پس از مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، انصار استقبال شایانی از پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر مهاجران نمودند و حاضر شدند در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و دین خدا، در مقابل سرسخت ترین و کینه توزترین دشمنان، یعنی مشرکان قریش، بایستند و انصافا در این راه از هیچ کوشش و ایثاری دریغ نورزیدند. قرآن کریم نیز در سوره حشر،(6) به ایثار و فداکاری آنان اشاره می کند و آن را می ستاید.

پس انصار در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شدند تا برای پیشرفت اسلام، پنجه در پنجه مشرکان قریش بیندازند و خود را درگیر جنگ هایی سخت و خونین با آنان نمایند. این گروه در نخستین درگیری با مشرکان قریش، در جنگ بدر ـ که جنگی نابرابر بود ـ موفق شدند حدود 70 تن از مشرکان قریش را به هلاکت برسانند که عموما از سران قریش بودند.(7) همچنین 14 تن از مسلمانان در این نگ به شهادت رسیدند که 8 تن آنان از انصار بودند.(8)

پس از جنگ بدر، طولی نکشید که جنگ اُحد پیش آمد. در این جنگ نیز مسلمانان موفق شدند 23 تن از مشرکان را به هلاکت برسانند، ولی سهل انگاری عده ای از مسلمانان که بر روی تپه «عَیْنَیْن» مستقر بودند، سبب شد تا حدود 70 تن از مسلمانان به شهادت برسند.(9)

به طور معمول در فاصله بین جنگ های بزرگ، سرایا و غزوات دیگری نیز پشت سر هم اتفاق می افتاد.

سپس در سال پنجم هجری،(10) تمام شمنان اسلام، دست به دست هم دادند و با ده هزار نیرو و به منظور ریشه کن کردن اسلام، مدینه (موطن انصار) را مورد محاصره قرار دادند، به گونه ای که ترس و وحشت مدینه را فرا گرفته بود. این جنگ که جنگ خندق یا احزاب نامیده شد، با رشادت و شجاعت مولا علی علیه السلام که با ضربتی تاریخی، عَمروبن عبدوَد، قهرمان عرب را به هلاکت رساند، به نفع مسلمانان تغییر کرد و سرانجام به خاطر طوفان و بارش شدید باران، ترس و وحشت فراوانی در دل مشرکان افتاد و آنان از محاصره مدینه دست کشیدند.(11)

مجموع، پیامبر صلی الله علیه و آله پس از مهاجرت به مدینه، در طول این 10 سال، درگیر 74 جنگ، اعم از غزوه و سریّه شدند،(12) که در این نبردها انصار نقش بسیار مهمی داشتند و می توان گفت: موفقیت و گسترش اسلام در سایه کمک های انصار بود و در اصل، به خاطر همین کمک ها و نصرتی که آنان در راه پیشرفت اسلام نمودند، پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را انصار نامید.

تعداد مسلمانان روزبه روز افزایش می یافت. در این میان، بعضی واقعا به حقّانیت اسلام پی می بردند و مسلمان می شدند، ولی عده ای نیز بودند که به دلیل قدرت یافتن اسلام و یا به دلیل منافعی که مسلمان شدن برایشان داشت، مسلمان می شدند.

سرانجام در سال هشتم هجری مکّه به دست مسلمانان فتح شد و اسلام در جزیرة العرب گسترش یافت. اهل مکّه که در برابر عظمت سپاهیان اسلام شگفت زده شده بودند، چاره ای جز مسلمان شدن نداشتند.(13) در این زمان تعداد مسلمانان از لحاظ کمّی به اوج خود رسیده بود، ولی از لحاظ کیفی وضع خوبی نداشت و به غیر از عده ای که از عمق وجودشان به اسلام ایمان آورده بودند و در برابر فرمان خدا و رسولش مطیع محض بودند، تعداد زیادی از آنان را می توان مسلمان مصلحتی دانست.

با افزایش تعداد مسلمانان، انصار دیگر تنها گروه مسلمان جزیرة العرب نبودند، بلکه فقط تعدادی اندک بودند که در میان جمعیت عظیمی از مسلمانان قرار داشتند، اما پیامبر صلی الله علیه و آله همواره از انصار قدردانی می کردند و آنان را مورد حمایت بی دریغ خویش قرار می دادند، زیرا آنان در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات سخت، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نکرده بودند و نیز این افراد عموما اسلام و ایمانشان ریشه دار بود، چون سال ها در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله از تعالیم آن حضرت بهره مند شده بودند.

پیامبر صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریفشان سفارش های اکیدی درباره انصار می نمودند، چنان که در این باره فرمودند: «انّهم کانوا عَیْبتی التی اویتُ الیها فَاَحسِنوا الی مُحسِنهم و تَجاوَزوا عَن مُسیئِهم»؛(14) «انصار موضع اطمینان و من بودند که من بدان پناهنده شدم، پس به نیکوکار ایشان نیکی کنید و از بدکارانشان درگذرید.» انصار نیز به این عنایت ها و حمایت هایی که پیامبر صلی الله علیه و آله از آنان می کرد بسیار دلگرم بودند.

چگونگی ابلاغ وحی درباره جانشینی حضرت علی علیه السلام

پس از نازل شدن سوره «اذا جاءَ نصرُ اللّهِ...»،(15) سخنانی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیده شد که خبر از نزدیک بودن وفاتش می داد؛(16) همچنین در حجة الوداع، در بعضی از سخنانش به صراحت و در بعضی دیگر با تلویح، نزدیک بودن وفات خود را اعلان می نمود.(17) این مطلب به طور بیعی می توانست این سؤال را در اذهان ایجاد کند که پس از پیامبر چه کسی زمام امور مسلمانان را به دست می گیرد و چه خواهد شد؟ ظاهرا هر حزب و گروهی مایل بود که خلیفه رسول خدا از میان آنان باشد و شاید خود را سزاوارتر نسبت به این امر می پنداشتند و به آن می اندیشیدند.

اگرچه پیامبر صلی الله علیه و آله درباره لیاقت و جانشینی علی علیه السلام در مجالس و محافل مختلف سخن به میان آورد،(18) ولی این سخنان عموما در اجتماعات بسیار محدودی مطرح شده بود، اما در غدیر خم، این وحی الهی بود که به همه توهمات پایان داد و پیامبر صلی الله علیه و آله را مکلّف ساخت تا علی علیه السلام را به جانشینی منصوب و معرفی کند. پس از نزول وحی، پیامبر اکرم به دنبال یافتن فرصت مناسبی بود تا آن را به مردم ابلاغ کند، اما با توجه به شناخت و بصیرتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جامعه مسلمانان آن زمان داشت، اوضاع را برای ابلاغ این وحی مناسب تشخیص نمی داد و سعی می کرد تا زمینه را آماده سازد و یا فرصت مناسب تری برای این امر پیش آید تا بتواند وحی الهی را به مردم ابلاغ کند. البته باید به این نکته توجه داشت که وحی الهی، به طور کلی مسئله جانشینی علی علیه السلام را مطرح کرده بود و چگونگی ابلاغ آن در اختیار خود پیامبر صلی الله علیه و آله بود.(19) پس مطلبی که در بعضی از روایات(20) ذکر شده مبنی بر تأخیر پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی، هرگز به معنی کوتاهی پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی نیست؛ چنانکه شیخ مفید نیز در این باره می گوید: «قبلاً وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده بود، ولی وقت ابلاغ آن معین نگردیده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله به دنبال یافتن وقت مناسبی برای آن بود، و هنگامی که به غدیر خم رسیدند آیه تبلغ نازل شد.»(21)

این مطلب که قبلاً بر پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نازل شده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ آن را به وقت مناسب تری موکول می کرد، به وضوح از خود آیه تبلیغ،(22) قابل فهم است؛ زیرا این آیه می فرماید: «ای رسول! آنچه که بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن» و سپس تهدید می کند که «اگر این کار را انجام ندهی رسالتش را انجام نداده ای.» پس می بایست قبلاً بر آن حضرت مطلبی نازل می شد، تا در این آیه بفرماید: «آنچه بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن» و از تهدیدی که در آیه وجود دارد نیز می توان فهمید که پیامبر صلی الله علیه و آله بنا به عللی، ابلاغ آن را به بعد موکول می نمود. این آیه سپس می فرماید: «واللّهُ یعصِمُکَ مِنَ الناس»؛ و خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه می دارد.

با دقت در این آیه، و روش پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی، این پرسش مطرح می گردد که در جامعه اسلامی آن زمان چه می گذشت و چه جوّی در میان مسلمانان حاکم بود که سبب شد تا پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ وحی را به زمانی دیگر موکول کند؟ اگر به این پرسش به خوبی پاسخ داده شود، می تواند بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه را برطرف سازد و ما را به موقعیت اجتماعی و سیاسی مسلمانان در آن زمان واقف گرداند.

اکنون در پاسخ به این پرسش، نکات قابل توجهی از مسائل سیاسی ـ اجتماعی آن زمان را مورد بررسی قرار می دهیم:

1. وجود تعداد بسیاری تازه مسلمان:

اگرچه تعداد مسلمانان در اواخر دوران رسالت به اوج خود رسیده بود، ولی بیش تر این تعداد را تازه مسلمانان تشکیل می دادند که البته باید گفت: کم نبودند کسانی که از ایمانی مستحکم و استوار برخوردار بودند، ولی این تعداد در برابر جمعیت عظیم مسلمانان چندان زیاد نبودند، و بیشتر این تازه مسلمانان، از ایمان عمیق و ریشه داری بهره مند نبودند.(23)چون عده ای به خاطر منافعی که مسلمان شدن برایشان داشت، اسلام را پذیرفتند و عده ای دیگر، چون در اقلیّت قرار گرفته بودند، به ناچار اسلام اختیار کردند و بعضی دیگر نیز که تا آخرین حدّ ممکن، در برابر اسلام ایستادگی کرده بودند و دیگر توان مقابله با اسلام را نداشتند، شیوه دیگری را برگزیدند که از آن جمله، می توان از ابوسفیان و اطرافیانشان که جزو طُلقا در فتح مکه بودند، نام برد. بدیهی است ابلاغ چنان امر عظیمی در میان این جمعیت، مشکلاتی را به همراه خواهد داشت.

2. وجود منافقان در میان مسلمانان

یکی از بزرگ ترین مشکلات پیامبر صلی الله علیه و آله در طی سال های رسالتش، وجود منافقان در میان مسلمانان بود. این گروه که در ظاهر مسلمان بوده، ولی در باطن هیچ اعتقادی به اسلام نداشتند، در فرصت های مناسب، ضربه خویش را به اسلام وارد می ساختند و سبب گمراهی دیگران نیز می شدند.

قرآن کریم، در سوره های متعددی، همچون بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، عنکبوت، توبه، احزاب، فتح، حدید، حشر و منافقون به این مسئله پرداخته است و با شدیدترین عبارات از آنان سخن گفته است. در مجموع 37 مرتبه فقط از ریشه کلمه نفاق در قرآن استفاده شده است.

این افراد که در جنگ احد، یک سوم مسلمانان را به خود اختصاص داده بودند، به سرکردگی عبدالله بن اُبی از جنگ کناره گرفتند و سبب تفرقه در سپاه اسلام شدند که سوره منافقون در شأن این افراد نازل شده است.(24) اکنون جا دارد که این مسئله را مطرح کنیم که در زمانی که اسلام طرفداران چندانی نداشت و از اقتدار چندانی نیز بهره مند نبود و انگیزه چندانی نیز برای پنهان کردن اعتقادات نبود، این گروه ،یک سوم مسلمانان راتشکیل می دادند، حال معلوم است که در زمان اقتدار کامل اسلام و فراگیر شدنش، این تعداد به چه میزان زیادی می توانست افزایش یابد.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله همواره با این گروه مشکل داشت، اینان به یقین در حجة الوداع نیز همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و از لحاظ فکری نیز معلوم بود که این افراد هرگز راضی به جانشینی علی نخواهند شد و به توطئه می پردازند و جامعه اسلامی را به هرج و مرج می کشانند و به این سبب، اصل اسلام و قرآن به خطر می افتد، پس جا دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله از این امر نگران و خائف باشد.

اصل وجود منافقان، تا آخرین لحظات حیات پیامبر صلی الله علیه و آله ، امری غیرقابل انکار است، حتی عمر پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، وفات یافتن پیامبر صلی الله علیه و آله را انکار می کرد، می گفت: «گروهی از منافقان گمان می کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله مرده است.»(25) همچنین بعضی از نقل های تاریخی، انی را که نسبت به امیر بودن اسامه به خاطر جوان بودنش اعتراض می کردند، «گروهی منافق» ذکر کرده اند.(26)

این جماعت، در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله از خطرناک ترین دشمنان آن حضرت به شمار می آمدند، اما معلوم نشد که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینی خلفای سه گانه، چگونه این گروه به یکباره محو شدند و دیگر مشکلی برای حاکمان به شمار نمی آمدند! آیا این جماعت پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله همگی برگشته و یکباره مسلمان شده بودند؟! یا این که با آنان مصالحه شده بود؟! و یا این که کسانی بر سر کار آمده بودند که دیگر مشکلی با آنان نداشتند؟!

3. کینه توزی بعضی نسبت به علی علیه السلام

یکی از خصلت های بارز عرب کینه توزی است.(27) با توجه به سابقه علی علیه السلام در نگ های متعدد، و افرادی که در آن جنگ ها به دست علی علیه السلام کشته شده بودند، و در این زمان، اقوام همان افراد، جزو جمعیت عظیم مسلمانان بودند، بدیهی است که این افراد کینه ای دیرینه از علی علیه السلام در دل خود داشته باشند و هرگز راضی به جانشینی او نباشند.

تصور این که این افراد دیگر مسلمانان شده بودند و گذشته ها را فراموش کرده بودند، ناشی از عدم شناخت خوی عربی، بخصوص عرب آن زمان است. به عنوان نمونه: وقتی سوره منافقون نازل شده بود و عبدالله بن ابیّ (رئیس منافقان) رسوا گشت، پسر عبدالله بن ابیّ از پیامبر خواست تا خودش، پدرش را به هلاکت برساند. وی گفت: نمی خواهم دیگری او را به قتل برساند، تا من کینه او را در دل بگیرم.(28)

اسلام، نمونه های بسیاری در این باره می توان یافت، ولی کافی است در همین یک نمونه، تأمل شود تا معلوم گردد چگونه یک فرد حاضر است تا با دست خویش پدرش را به قتل برساند، ولی حاضر نیست دیگران این کار را انجام دهند، تا مبادا کینه دیگران را در دل بگیرد. پس با این مطلب می توان فهمید که چرا عده ای، کینه علی علیه السلام را در دل داشتند.

4. وجود تفکرات جاهلی مبنی بر جوان بودن علی علیه السلام

عده ای به خاطر طرز تفکر جاهلی، هرگز حاضر به اطاعت از یک جوان کم سن و سال نبودند و حتی صِرف امارت یک جوان را برای خود ننگ می دانستند. به عنوان نمونه، ابن عباس می گوید: در زمان خلافت عمر، روزی با عمر می رفتم، او به من رو کرد و گفت: «او (علی) از همه مردم نسبت به این امر سزاوارتر بود، اما ما از دو چیز می ترسیدیم: یکی این که او «کم سن بود» و دیگر این که به فرزندان عبدالمطلب علاقه مند بود.»(29)

نمونه دیگر: پس از کشاندن علی علیه السلام به مسجد برای بیعت با ابوبکر، ابوعبیده وقتی دید علی علیه السلام هرگز حاضر نیست تا با ابوبکر بیعت کند، رو به علی علیه السلام کرد و گفت: «تو "کم سنّ" هستی و اینان مشایخ قوم تو هستند و تو، همانند آنان شناخت و تجربه نداری، پس با ابوبکر بیعت کن و اگر عمرت باقی باشد، به خاطر فضل و دین و علم و فهم و سابقه قرابتت، سزاوار این امر هستی.»(30) پس اگرچه علی را شایسته این امر، و یا حتی سزاوارتر از همه می دانستند، ولی نمی توانستند قبول کنند که یک جوان بر آن ها امیر باشد.

این موضوع را در لشکر اسامة بن زید، هم می توان دید: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه جوان را به سرپرستی سپاهی برگزید که مشایخ قوم نیز در آن بودند، عده ای نسبت به این انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کردند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از این اعتراض باخبر شد، غضبناک شد و بر منبر رفت و فرمود: شما قبلاً درباره پدرش نیز اعتراض کرده بودید، در حالی که هم او و هم پدرش لیاقت امارت داشته و دارند.(31)

البته از جهتی می توان ریشه این امر را در حسادت دانست، چون این عدّه، وقتی می دیدند یک جوان، مانند علی علیه السلام این همه لیاقت و شایستگی دارد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله از محبوبیّت بسیاری برخوردار است، و همین فرد، پس از رسول خدا امیر آنان خواهد بود، به شدّت نسبت به آن حضرت حسادت می ورزیدند.

5. نداشتن انقیاد کامل گروهی از مسلمانان در برابر دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله

در میان مسلمانان افرادی بودند که اطاعت آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله مشروط بود؛ یعنی تا زمانی که اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله ضرری برایشان نداشت، حرفی نداشتند، ولی اگر پیامبر صلی الله علیه و آله دستوری می داد که باب میل آنان نمی بود و یا آنان با عقل قاصر خود، قادر به درک آن نمی بودند، اقدام به مخالفت آشکار یا پنهان می نمودند. نمونه آن، مخالفت عده ای از مسلمانان در انجام بعضی از مراسم حجة الوداع است: پیامبر صلی الله علیه و آله در حین مراسم حج فرمودند: هرکس با خودش قربانی ندارد حجّش را به عمره تبدیل کند و آنان که قربانی همراه دارند بر احرام خویش باقی باشند. عدّه ای اطاعت نمودند و عده ای دیگر مخالفت کردند،(32) که یکی از آن مخالفان، شخص عمر بود.(33)

از دیگر شواهد این مطلب می توان به اعتراض عمر در صلح حدیبیه اشاره کرد.(34) نمونه دیگر، اعتراض عده ای از مسلمانان به انتخاب اسامه، به فرماندهی سپاه بود،(35) که نه تنها به آن اعتراض کردند، بلکه از همراهی ب پاه نیز امتناع می کردند؛ یعنی با این که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور اکید می دادند که مهاجران و انصار باید به همراه لشکر اسامه از مدینه خارج شوند، با این وجود، افرادی از همین به اصطلاح سران مهاجر از این امر سرپیچی می کردند و به بهانه هایی، لشکر اسامه را همراهی نمی کردند،(36) تا آنجا که دیگر پیامبر لعنت کردند کسانی را که از این امر تخلف نمایند و لشکر اسامه را همراهی نکنند.(37)

نمونه دیگر آن، در آخرین لحظات حیات رسول گرامی اسلام اتفاق افتاد و آن ماجرای کتابت بود:(38) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: وسایل کتابت بیاورید ت مطلبی را مکتوب کنم که هرگز پس از آن، گمراه نگردید، ولی عمر گفت: «پیامبر هذیان می گوید!» برخی از همین روایات می گوید: بعضی از حاضران در آن مجلس می گفتند: کلام همان است که رسول خدا فرمود، و بعضی دیگر می گفتند: حرف، حرف عمر است.(39) که این امر نشانگر آن است که عمر و عده ای، از فرمان رسول خدا تمرّد نمودند و حتی بر پیامبری که قرآن به صراحت می گوید: «وَ ما یَنْطِق عَنِ الْهَوی»(40) تهمت هذیان زدند!

با توجه به مطالب گذشته، در مجموع می توان فهمید که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ وحی را به فرصتی دیگر موکول می نمود! زیرا با توجه به شناخت دقیقی که پیامبر صلی الله علیه و آله از اوضاع و احوال مسلمانان داشتند، احتمال «تمرّد آشکار» می دادند؛ یعنی می دانستند که اگر علی علیه السلام را به جانشینی خود معرفی کنند، عده ای «به طور علنی» در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله می ایستند و هرگز به این امر راضی نمی شوند؛ ولی وحی الهی در قسمت آخر آیه تبلیغ به پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان داد که: «خداوند تو را از مردم مصون نگاه می دارد»؛ یعنی تو را از شرّ مردم، و مخالفت علنی مردم محافظت می نماید.

مؤید این مطالب روایتی است که در تفسیر عیاشی از جابربن عبدالله و ابن عباس نقل شده است: «... فَتَخَوَّفَ رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ان یقولوا: حامی اِبنَ عَمِّهِ و اَن تَطْغَوا فی ذلکَ عَلیه»(41) یعنی: «پیامبر خوف این داشتند که مردم بگویند: از پسر عمویش پشتیبانی کرد و بدین خاطر بر پیامبر صلی الله علیه و آله طغیان کنند.» البته در بعضی از نسخ(42) به جای حامی اءنا» یا «خابی» و به جای «تطغوا»، «یَطعَنوا» دارد، که در این صورت، خوف پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاطر طعنه های مردم ذکر می کند، که اگر این هم باشد، دلالت بر مطالب گذشته ما دارد، ولی بعید به نظر می رسد که پیامبر صلی الله علیه و آله فقط به خاطر طعن مردم، ابلاغ وحی الهی را به وقتی دیگر موکول کند و ظاهرا، عبارت «تطغوا» صحیح تر است؛ یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله خوف طغیان و سرپیچی علنی داشتند.

با این تقریری که نمودیم، این اشکال نیز جواب داده می شود که اگر منظور آیه درباره ولایت علی علیه السلام است و خداوند به پیامبرش وعده امان از شرّ مردم را داده است، پس چرا علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به خلافت نرسید؟ مگر می شود وعده الهی عملی نگردد؟!(43)

پاسخ آن، همان است که وحی الهی وعده کرده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله را از طغیان و مخالفت علنی مردم در امان نگه دارد و همین امر نیز واقع شد، همان گونه که روایات غدیرخم بر آن شهادت می دهند.

علاوه، این آیه می فرماید: «واللّهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاسِ»؛ خداوند تو (پیامبر) را از مردم مصون نگه می دارد، که منظور همان است که پیش از این گفته شد؛ یعنی خداوند پیامبرش را از مخالفت علنی مردم در امان نگه می دارد و نفرموده است «والله یعصمه من النّاس»؛ یعنی نفرموده که (علی) را از مردم مصون نگاه می دارد، تا این کلام را وعده ای الهی برای به خلافت رسیدن ظاهری علی علیه السلام بدانیم.

تلاش های پنهان و آشکار پس از غدیرخم به منظور کنار گذاشتن اهل بیت علیهم السلام

واقعه غدیر خم، تکلیف مسلمانان و جامعه اسلامی را به روشنی مشخص کرده بود؛ آنان که مطیع اوامر خدا و رسولش بودند، از جان و دل آن را پذیرفتند و آنان که در باطن با این امر مخالف بودند، در آن فرصت، توان مخالفت و طغیان نداشتند و در ظاهر، همگی این امر را پذیرفتند و جانشینی علی علیه السلام را به او تبریک گفتند. در این باره جمله معروف ابوبکر و عمر «بخٍ بخٍ لک یابن ابی طالب»(44) نمونه ای از این پذیرش عمومی است.

اما آنان که با جانشینی علی علیه السلام مخالف و در آرزوی به دست گیری حکومت بودند، اگرچه در ظاهر آن را پذیرفتند، ولی در باطن سخت ناراحت بودند و اقدام به کارهای مخفیانه و زیرزمینی می نمودند، تا علی علیه السلام را کنار زده و خود زمام امور را به دست گیرند. شواهد بسیاری بر این مطلب دلالت دارد که در اینجا به نمونه هایی از آن اشاه می کنیم:

اول: شواهد عمومی

پیامبر صلی الله علیه و آله پس از واقعه غدیرخم، مکرّر جانشینی علی علیه السلام و فضایل او را گوشزد می نمود و همواره درباره اهل بیت سفارش می کرد و در سخنانش مردم را از خطرات احتمالی پس از خود آگاه می کرد و با آنان اتمام حجّت می نمود. یکی از نمونه های بارز این مورد، حدیثی است که بیشتر کتب تاریخی و روایی شیعه و سنّی آن را نقل کرده اند، که پیامبر صلی الله علیه و آله در اواخر حیات خود فرمودند: «اقبلت الفِتَن کَقِطَعِ اللّیلِ المُظلم»؛(45) «فتنه ها، همچون پاره های شب ظلمانی پی در پی در می رسند.» بسیاری از این روایات می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را در آن شب های آخر، که برای استغفار اهل بقیع رفته بودند، فرموده اند.

به راستی چه اتفاقی در درون جامعه اسلامی افتاده بود و چه امری در حال شکل گیری بود که چنین سخنان جگرسوزی از پیامبر شنیده می شد؟ آن هم در آخرین لحظات عمر شریفشان و پس از آن همه رنج ها و کوشش های طاقت فرسا که برای هدایت مردم و تشکیل جامعه ای بر اساس قوانین پاک الهی انجام داده بودند. با شنیدن این جملات از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات آخر، حزن و اندوه، وجود یک مسلمان را فرا می گیرد و آهی سرد از نهادش برمی خیزد که چرا نگذاشتند پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله پس از آن همه رنج ها، لااقل با اطمینان خاطر از امت خویش به سوی پروردگارش رهسپار شود؟

این سخنان از پیامبر اکرم، به صراحت بیان کننده فعالیت های زیرزمینی عده ای برای انحراف جامعه اسلامی از مسیر اصلی اش می باشد و خبر از فتنه هایی پی در پی می دهد که در میان مسلمانان، در حال واقع شدن بود. پس جا دارد این پرسش مطرح گردد که فتنه گران چه کسانی بودند و چه هدف هایی در سر داشتند؟ در اینجا، بنا داریم تا با استناد به متون تاریخی و روایی، این فتنه گرها را معرفی نماییم.

دوم. تلاش های بنی امیّه و همفکران آن ها

فرزندان امیه، همواره خود را در ریاست بر عرب، سزاوارتر از همه، می دانستند و در این باره، پیوسته با فرزندان هاشم در نزاع بوده اند و به همین خاطر پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به شدّت با او مقابله می کردند و تا جایی که می توانستند علیه پیامبر اکرم توطئه نموده و جنگ به راه می انداختند. اما سرانجام با ذلت و خواری تن به شکست داده و مجبور به پذیرش اسلام شدند، ولی هرگز از خیال ریاست بر عرب بیرون نیامده بودند.

این گروه به خوبی می دانستند تا زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله زنده است جایی برای تحقّق آمال و آرزوهایشان وجود نخواهد داشت، پس معلوم بود که آنان در فکر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بودند. اما از آنجا که از جهت اسلامی، هیچ اعتباری در میان مسلمان نداشتند، می دانستند که به دست گیری حکومت، بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله کاری نشدنی است. در نتیجه، آنان می بایست برنامه ای درازمدت، برای به دست گیری حکومت تنظیم می کردند و تاریخ گواه آن است که چنین نیز کردند. این مطلب یک ادعای صرف نیست و شواهد بسیاری بر آن دلالت دارد که بدین شرح است:

1. دینوری(46) و جوهری(47) نقل کرده اند: در حالی که عده ای در سقیفه با ابوبکر بیعت کرده بودند، «بنی امیه گرد عثمان بن عفان جمع شده بودند و بر خلافت او اتفاق داشتند.»(48) این خود شاهد بزرگی است بر این که بنی امیه فکر به دست آوردن حکومت بودند و عثمان را که تقریبا از چهره های مثبت بنی امیه بود و بر خلاف دیگر افراد بنی امیّه، از سابقه سویی برخوردار نبود، علَم کردند، زیرا او را درآن شرایط، بهترین فرد برای این امر می دانستند. اگرچه به نظر ما، این امر در آن زمان، چندان جدی نبود و بیشتر می توان آن را یک مانور سیاسی دانست که زمینه را برای آنان آماده می کرد. شاهد این مطلب آن است که عمر پس از دیدن این صحنه، یعنی اجتماع بنی امیه در گرد عثمان، به آنان رو کرد و گفت: چرا چنین کردید، بیایید و با ابوبکر بیعت کنید! در این جمع، نخست عثمان برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و سپس بنی امیه همگی با ابوبکر بیعت کردند.(49)

2. جوهری روایت کرده است: «هنگامی که با عثمان بیعت شد، ابوسفیان گفت: این امر (حکومت) در قبیله تیم قرار گرفته بود، اما تیم را چه به این امر، سپس به قبیله عدیّ منتقل شد پس چه دورتر و دورتر گشت، سپس به جایگاهش بازگشت و در مکانش مستقر شد، پس آن را محکم بگیرید!»(50) این روایت آن چنان گویاست که دیگر احتیاج به توضیح ندارد.

در اینجا این پرسش مطرح می گردد که اگر چنین است، پس چرا ابوسفیان در ابتدا با ابوبکر بیعت نکرد و به سوی علی علیه السلام رفت و اعلان آمادگی نمود که اگر علی علیه السلام بخواهد، علیه ابوبکر مدینه را پر از لشکر نماید؟(51)

پاسخ می گوییم: بعضی این مطلب را به تعصّبات قبیله ای منسوب کرده و گفته اند ابوسفیان به خاطر تعصبات قبیله ای، اقدام به چنین کاری نموده بود(52) که در بدو امر این مطلب موجّه می نماید، ولی به نظر می رسد علت این امر چیز دیگری بوده است و آن این که ابوسفیان یکی از چهره های تیزهوش و زیرک بنی امیه بود، و به یقین از این کار اهداف بلندتری را دنبال می کرد.

به احتمال قوی منظور وی از این کار، دستیابی به چند چیز بود، یکی این که با مخالفت خویش در امر بیعت با ابوبکر، خواستار امتیازاتی از آنان بود و دیگر این که اگر موفق می شد علی علیه السلام را به جنگ مسلحانه با ابوبکر بکشاند، برنده این درگیری بنی امیه و شخص ابوسفیان بود، زیرا وی می خواست آن دو گروه را به جان هم بیندازد و هر دو را تضعیف کند و جایگاه بنی امیه را مستحکم نماید و یا لااقل به خاطر مخالفتش با ابوبکر می توانست او را مجبور به دادن امتیازاتی کند، و به واقع، در این امر نیز موفق شده بود، چون هم از جهت مالی سود برد، زیرا بنا به روایتی، پس از بازگشت ابوسفیان از سفر جمع آوری زکوات، ابوبکر به پیشنهاد عمر و به منظور پیش گیری از شرارت او، همه آن اموال را به او داد و او نیز از این کار راضی شد.(53) علاوه بر این موفق شده بود وعده امارت را برای پسرش معاویه، به دست آورد.(54)

با این توضیح، خوب می توان فهمید که چرا علی علیه السلام با پیشنهاد ابوسفیان مخالفت کرد و در واقع او را از خود طرد نمود و فرمود: «به خدا قسم تو از این کار منظوری جز فتنه نداری و همواره بدخواه اسلام بوده ای، ما احتیاج به خیرخواهی تو نداریم.»(55) از مضمون سخنان علی علیه السلام می توان فهمید که منظور ابوسفیان، به راه انداختن توطئه ای دیگر بوده و مسئله تعصب قبیله ای نبوده است.

از بیش تر روایاتی که در این باره ذکر شده، فهمیده می شود که در میان بنی امیه، فقط شخص ابوسفیان، مخالف بیعت با ابوبکر بوده و حتی به جمع بنی امیه در مسجد رفته بود و آن ها را به قیام علیه ابوبکر دعوت کرده بود، ولی هیچ یک از آنان به او جواب مثبت ندادند.(56)

از این ماجرا می توان فهمید که این مخالفت و دعوت به قیام، یک ظاهرسازی بیش نبوده است، زیرا اطاعت بنی امیه از ابوسفیان و موقعیت بارز او در میان آنان، غیرقابل انکار است و ممکن نبود بنی امیه، روی ابوسفیان را بر زمین بگذارند و به او جواب منفی بدهند. این امر را می توان از کلمات ابوسفیان خطاب به علی علیه السلام فهمید؛ زیرا وی در آن سخنان، با پشت گرمی بسیاری سخن از پر کردن مدینه از لشکر می کرد،(57) و از نوع پاسخ علی علیه السلام ، به وی، می توان جدی بودن ابوسفیان در این ادعا را استنباط کرد.

پس می توان نتیجه گرفت، بنی امیه می دانستند بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، زمینه آن قدر آماده نیست که آنان بتوانند بر سر کار آیند، پس هدفشان از آن سرو صداها، آماده کردن زمینه و برداشتن گام اول برای رسیدن به حکومت بوده است، و در واقع، با خلافت ابوبکر ـ به عنوان پلی برای انتقال قدرت از بنی هاشم به بنی امیه ـ کاملاً موافق بودند و حتی با آنان همکاری می کردند. اگرچه اثبات این همکاری، با توجه به تحریف های تاریخی بسیار مشکل است، ولی بعضی از قرائن بر این مطلب دلالت دارد؛ مانند این که در روز وفات پیامبر صلی الله علیه و آله ، عمر با قاطعیت فوت پیامبر صلی الله علیه و آله را انکار می کرد تا وقتی که ابوبکر رسید و عمر با شنیدن آیه ای از قرآن از زبان ابوبکر، خبر وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفت.(58) مشخص بود که هدف عمر، کنترل اوضاع ت یدن ابوبکر بود. اما جالب آن است که عمر، تنها فرد منکر رحلت پیامبر نبود، بلکه عثمان نیز مدعی شده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله نمرده است و مانند عیسی بن مریم به آسمان رفته است.(59) این هماهنگی ها نشانگر احتمال توافق های پنهانی میان آنان است.

خلاصه آن که، تلاش بنی امیه برای به دست گیری حکومت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله ، امری مسلّم است و این امر، برای افراد آگاه آن زمان، همانند انصار به خوبی آشکار بود، چنان که حباب بن منذر در سقیفه خطاب به ابوبکر گفته بود: ما درباره شما چندان حرف نداریم، ولی از این می ترسیم که پس از آن، کسانی بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندیم.(60) باید گفت: قا، که او چه خوب فهمیده بود و چه درست پیش بینی نموده بود.

البته غیر از بنی امیّه، بنی زهره نیز برای به دست گیری حکومت تلاش می کردند و آن ها نیز بر سعد و عبدالرحمان بن عوف اتفاق داشتند.(61) همچنین در یک روایتی، از مغیرة بن شعبه به عنوان کسی که محرّک ابوبکر و عمر برای رفتن به سقیفه بوده، یاد شده است.(62)

سوم. تلاش عده ای از مهاجران

عده ای بیش از همه و آشکارتر از همه، برای دست یابی به حکومت تلاش می کردند، اینان، ابوبکر، عمر و ابوعبیده بودند که تلاش های وسیعی را برای کنار زدن علی علیه السلام و در دست گرفتن اوضاع انجام می دادند؛ بر این مطلب شواهد بسیاری دلالت دارد که ما به نمونه هایی از آن اشاره می نماییم:

1. عمر در خطبه اش درباره سقیفه می گوید: «واجتمع المهاجرون الی ابی بکر»؛ مهاجران درباره ابوبکر متفق بودند. وی سپس می گوید: «به ابوبکر گفتم بیا به سوی انصار که در سقیفه جمع شده اند برویم.» با دقت در این عبارات، می توان از میزان تلاش این عده مطلع شد، زیرا توافق مهاجران بر ابوبکر، اگر یک ادعای صرف نباشد، نیازمند مذاکرات بسیار و رایزنی های فراوان است و نمی شود یکباره، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ، همه مهاجران بر ابوبکر اتفاق کنند، زیرا قبل از سقیفه هیچ جلسه ای تشکیل نشده بود، تا آنان نظر همه مهاجران را جویا شوند و بفهمند که آنان چه نظری دارند، پس می بایست این افراد، قبل از فوت رسول خدا، به تلاش وسیعی دست می زدند و با یکایک مهاجران به توافق قبلی می رسیدند.

2. در بسیاری از کتب تاریخی و روایی ذکر شده است که این عدّه از مهاجران، مأمور بودند

/ 0 نظر / 66 بازدید